😂از دانشگاه داشتیم برمیگشتیم تو ماشین بودیم،داشتیم درباره یه موضوع صحبت میکردیم.اومدم بگم مرد باید جربزه و جنم و عُرضه داشته باشه گفتم مرد باید جربزه و جنم و خربزه داشته باشه😐😂.. یک دفعه بچه ها ترکیدن
خودم بدتر از اونا از ظهر همینجوری هی یادم میوفته خندم میگیره..😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
😂 تاکسی گرفتم کرایه اش چهار تومنه بعضی هام پنج تومن میگیرن،با چه اعتماد به نفسی یه پنج تومنی دادم به آقاهه یه نگاه مسخره ای کرد گذاشت رو داشبورد گفت هزار نداری گفتم نه ندارم ولی گشتم تو کیفم هزار هم داشتم گفتم بفرما آقا یه نگاهی کرد😳😳😳🧐 لال شد بنده خدا از این حجم اعتماد به نفس من
واااای یه لحظه نگاه کردم رو داشبورد دیدم پونصد تومنی دادم جای پنج تومنی😂😅🙈بنده خدا مونده بود این خانم جوان با مانتو شلوار اداری انقدرم تو قیافه است ، چطور یه ذره سواد نداره🙈
گفتم ای وای ببخشید اشتباه شد🤦♀🤷♀
سریع پونصدی و برداشتم یه ده تومنی درآوردم دادم کرایم و حساب کرد،رسیدم به مقصد مثل جت پیاده شدم فرار کردم.🏃♀🏃♀
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام
یک بار مهمون داشتیم مامانم خونه نبود منم خیر سرم اومدم چایی درست کنم. سماور رو روشن کردم گذاشتم آب جوش بیاد بعد چایی رو که دم کردم دیدم سماور آب نداره اومدم در سماور رو کابینت گذاشتم که آب توش کنم یک دفعه بخار زد دستم سوخت😵💫
به دستم پماد زدم و آب تو سماور کردم یک دفعه دیدم واااای ..... در سماور به کابینت چسبیده بود و کابینت داغون شده بود😖😑
جالب اینه که مهمون ها ۵ نفر بودن منم پنج تا قاشق چایی دم کرده بودم😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام منم یادمه کلاس دوم بودم از مدرسه اومدم مامانم خونه نبود. بابام با دوستش اومده بود. منم خواستم دختر خوبی باشم مثلا😄 رفتم زیر کتری رو روشن کردم. توی یه بشقاب بیسکوییت گذاشتم خیلی با کلاس، ولی عوضش کتری رو فقط یه دقیقه گذاشتم روشن بمونه😐 چایی هم دم نکردم🫤همون چای توی قوری که برای 5 ساعت پیش بود رو ریختم بردم برای بابام و دوستش😀 بعد آقاهه اومد یکی از چایی ها رو برداره دست زد به لیوانش بعد اون یکی لیوان رو امتحان کرد من خنگم فکر کردم حتما میخواد بدونه کدوم سرد تره اونو بخوره😀 بعد در گوش بابام یه چیزی گفت بابام هم چایی ها رو امتحان کرد و به من گفت چرا اینا اینقدر سردن😕😀الان فهمیدم چرا نبوغم در نطفه خفه شده🤪
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یه سوتی دیگه ام بگم
خونه مادرشوهرم بودم و داشتم با شوهرم پیتزا درست میکردیم جاتون خالی😋
من بالای سر گاز ایستاده بودم و داشتم قارچ و فلفل دلمه رو تفت میدادم هی میبینم خدایا صدای جلز و ولز میاد قارچ و دلمه نباید صدا داشته باشن باز به ندای درونم اهمیت ندادم بعد حدود ۲ .۳ دقیقه دیدم بوی سوختنی ام اومد نگو بشقابی که گذاشته بودم کنار دستم رو گاز، شعله زیرش روشن بود و من نمی دونستم گازشونم یه جوریه که شلعه اش اگه روشن باشه و کم باشه اصلا نشون نمیده آقا چشمتون روز بد نبینه این بشقابه زیرش ته دیگ بست🥺 آبروم رفت جلوی مادرشوهرم
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
باحال ترین دعوایی که شنیدم،همکار شوهرم رفته یه جا دعواش شده با چند نفر زنگ زده داداشش بیاد کمک ،داداشه اومده دیده اونا تعدادشون زیاده هیکلشونم گنده است زده تو گوش داداشش گفته تو غلط میکنی دعوا میکنی وفراار😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
این سوتی برای چند سال پیش مربوط به زن عموی من میشه که همه رو برای شام دعوت کرده بود( عمو هام،عمه ،داداش ها....فقط
کم مونده همسایه ها بیان😂 )
یادم نمیاد ولی به نظرم شام قرمه سبزی یا خورشت مرغ گذاشته بود، پسر عموم رفته بود مغازه دوغ داخل پاکت خریده بود تا اینجا ایست⛔️😉
برادر زاده زن عموم بزرگه و زودتر غذاشو تموم کرد ، دست برد سمت دوغ بدبخت که ازش بخوره وقتی که خورد گفت زندایی اینو از کجا خریدی فکر کنم تاریخ گذشته هست 😄
زن عموم با تعجب نگاهش کرد گفت : چی میگی من که نمی فهمم🤨؟!
برادر زادش جواب داد : این بدبخت فهمیده بود چیه اما گفت بخور ازش میفهمی،😜
زن عموم از دوغ خورد و متوجه شد که شیر بوده نگو پسرعموی سر به هوای من رفته شیر خریده روش و نخونده ، این طرف هم زن عموم حواسش به نوشته نبوده شیر رو خالی کرده داخل پارچ😂😂🙈
و اینکه زن عموم موند و یک عمر خجالتی برای یک جمعیت🤣🤣🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
من ٥،٦ سالم بود نزدیک عید بود با داداشم رفتیم برام ٦، ٧ تا ماهی خرید
هوا هم خیلی سرد بود. اومدیم خونه دلم برای ماهیا سوخت
گفتم بذار سرما نخورن.
رفتم آب داااااغ باز کردم روشون که گرمشون بشه ولی نمیدونم چرا زیادی گرمشون شد مردن همشون😐
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
امشب مهمون داشتیم و همسرم داشت در مورد یکی که مرگ مغزی شده بود صحبت میکرد، به عنوان جمله آخر گفت:
اینطوری شد که مغز مرگی شد 😅😄☺️😁
واااااای منم که اصلا نمیتونم جلو خندم و بگیرم جلوی مهمونااا هاااااای هااااای با صدای بلند می خندیدم 😁😂🤣😃
طفلک همسرم قرمز شد از خجالت 🤣🤣🤣
همسرم میگه مدل خندیدنت مثل استارت ماشینه 🤣🤣
البته که چند ساعت قبلش خودم هم سوتی دادم ☺️☺️☺️☺️☺️
بچه مهمون مون اسمش کیان بود و از زمانی که دید من دارم میوه ها رو میچینم گفت مامان خیار میخوام، خیار میخوام.
خلاصه میوه بردم جلو مامان کیان کوچولو تعارف کردم، خیار برنداشت
میخواستم بگم خیار بردار برای کیان
گفتم : کیان بردار برای خیار 😄😄😄😄😄
بعد سوتی همسرم مامان کیان کوچولو گفت زن و شوهر امروز خسته شدن سوتی میدن 😄😄😄😄
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام
خسته نباشین
پارسال توی ماه رمضون همسرم تصادف کرد و کتفش شکست😞😞🙁🙁.تو بیمارستان بستری بود همه رفته بودیم ملاقات شوهرم و خانواده همسرم هم بودن .
چون توی ماه رمضون اینطوری شده بود دلش می خواست روزه هاش نصفه نیمه نمونه.
منم تو جمع جلو همه گفتم کاش زودتر تصادف میکردی تو ماه رمضون نبود😅😅😅😅
اونجا قیافه شوهرم😕🙂😕
قیافه مادرشوهرم😳😐😒
قیافه مادر پدر خودم و کل جمع😧🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
قیافه خودم🤭🤦♀
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یک بارم که امتحان داشتیم من روی یه برگه تقلب نوشته بودم و وقتی نشستم تو ماشین با چسب پهن اون کاغذ و به رون پام چسبوندم و مانتوم و انداختم روش اما وقتی که پیاده شدم تقلبه از مانتوم پایین تر بود😂😂😂😂😂😂😂
خلاصه دوستم کلی بهم خندید و مسخره کرد😂😂😂😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.