من عادت دارم هر کی میاد تو اتاقم بعد که میخواد بره بیرون ناخودآگاه میگم درو ببند برق و خاموش کن
(خودم همیشه چراغ مطالعه روشن میکنم)
بعد دیروز مامانم بهم گفت برو زیر غذا رو خاموش کن
دوباره که صدام کرد فهمیدم میخواد بگه در قابلمه رو هم بردار
منم قبل از این که بگه گفتم چشم درش و میبندم برقش رو هم خاموش میکنم
مامانم با تاسف نگاهم میکرد 🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
چند روز پیش با دوستم رفتیم گلس برای گوشیامون بگیریم
داخل مغازه چند نمونه آورد که انتخاب کنیم
دوستمم پرسید کدوم زود تر میشکنه
فروشنده یک نمونه رو نشون داد گفت این
دوستمم گفت همینو بدید لطفا😐😐
حالا بیا برای این توضیح بده که نباید بشکنه 😑
باید جنسش خوب باشه و از صفحه محافظت کنه😐
آبرومون و برد
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یک سری مامانم از تهران اومده بود خونمون نصف شب شده بود دخترم نمی خوابید رفتم تو اتاقش با عصبانیت گفتم بچه بخواب دیگه! دخترم گریه کرد خونه ام تاریک تاریک بود.مامانم پاشد بیاد تو اتاق دخترم که نذاره من دعواش کنم. من پشت در قایم شدم مامانم که اومد قدم و بلند کردم گفتم پپپپخخخ !! 😁
با ترس کوبید تو سرم گفت: خاک تو سرت 😂
زن گنده نمیدونم چرا این کارو کردم🤣🤣🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام
امروز داداش کوچیکم که هفت سالشه با مامانم دعواشون شده بود
(تمرکز نمیکنه رو درساش اصلا یه بساطی ما با این داریم🤦♀😐)
بعد وسط دعوا به مامانم گفت اگه میتونی بیا منو بزن که بفهمی کیو میزنی 😐
منم از خنده داشتم منفجر میشدم
حالا خدایی مامان من نمیزنتشاااا این نمیدونم چرا اینجوری میگه
بچه پرو😒
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام من اومدم با یه خاطره از روز عقدمون.
خاطره ی من برای بیست سال پیشه.
روزی که رفتیم محضر عقد کنیم چندتا از بزرگترام بودند.
وقتی عاقد خطبه ی عقد و برای بار سوم خوند و من بله رو گفتم پدر شوهرم از خوشحالیش به مادر دست میده.حالا هر دو پیر زن پیر مرد بودن یک دفعه مادر شوهرم می یاد جلو می گه چرا به شوهر من دست دادی تازه شوهر اون اومده بود جلو.بعد همه فهمیدن که چه سوتی داده😊
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام به همه
منم مامان دوقلو هام ولی پسرن 😊
یک روز که داشتم باهاشون درس کار میکردم یکیشون بد خط نوشته بود منم برای اولین بار خیلی عصبانی شدم 😡
دفترش رو پاره کردم
حالا اون یکی پسرم خیلی خوش خطه 😍
بعدش هم بلند شدم رفتم آشپز خونه بعد از چند دقیقه که برگشتم دیدم پسر خوش خطم داره گریه میکنه اون یکی داره بازی میکنه 😳
پسرم با گریه گفت مامان اشتباهی دفتر من رو پاره کردی 😱
طفلک سه صفحه رو دوباره نوشت 😢😢
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یه بار تومهمونی درمورد اهدای عضو و اینا صحبت میکردن منم جوگیر شدم خواستم تو بحث شرکت کنم😀
گفتم مامان خبر داری فلانی اهداشو اعضا کرده 😂مامانم برگشت گفت اره اعضاشو اهدا کرده دخترم و همه زدن زیر خنده😖😅
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام. خاطره ای که میخوام بگم برای چند ماه پیشه.
رفته بودم برای جراحی بینی تو یه کلینیک برای هرکسی هم یه بسته ی بهداشتی داده بودن که توش کاور توالت فرنگی هم بود
بعد جراحی که آوردنم تو بخش با باند پیچی و حال خراب داراز کشیدم رو تختم 😷
بعد بغل دستیمم زانوش و عمل کرده بود نمیتونست راه بره رو تخت نشسته بود بهشم حسابی میرسیدن موقع شام که شد برای اون سوپ آوردن منم نمیتونم بخورم این برای من کلاس اومد که میتونه بخوره بعد میز کشید جلو کاور توالت انداخت گردنش به عنوان پیش بند حالا قیافه من😲🤢
قیافه بقیه مریضا و همراهان 🤣🤣🤣🤣 قیافه ی خودش🤔 همه رفتند هوا
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام به همه دوستان تشکر بابت کانال عالی شما خاطره ی من برای زمان دانشجویی هستش یک روز تو خوابگاه بچه ها شروع کردن به حرف از جن زدن منم کلی ترسیدم شب که رفتم دوش بگیرم همش به این فکر بودم جن نبینم 😫😫😫 که یک دفعه یکی انگار محکم کوبید به سرم منم شروع کردم به جیغ زدن خانومی که حموم کناری بود هم از جیغ من شروع کرد به گفتن یا خدا یا امامزاده هاشم کمک کمک من یک دفعه دیدم دوش افتاده زمین نگو دوش خراب بوده فشار آب که زیاد می شه دوش کنده می شه منم سریع در اومدم به روی خودم نیاوردم فردا دیدم تو خوابگاه می گن فلانی صدای جیغ شنیده اما اومده بیرون کسی تو حموم کناری نبوده 😀😀😀😀
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
ما پارسال عید نوروز چند روزی رفتیم شهرستان خونه پدر شوهرم
جاری کوچیکه چند روز قبل اونجا بوده و توی اتاق مارمولک دیده و نتونستن پیداش کنن
بعدا به جاری دومی گفته که جریان چیه...
ما و جاری دومی چند روز اونجا بودیم و جاری به من نگفته بود که تو اتاق مارمولکه
ما هم شبها اونجا میخوابیدم و ساکهامونم اونجا بود
جاری ساک هاشو محکم بسته بود به خیال اینکه اگه مارمولکی باشه بره تو ساکای من😂ولی وقتی رفتن خونشون داشته ساکش و خالی میکرده که دو تا مارمولک دیده و جیغ و داد کرده 😱😩و زنگ زده به شوهرش اونم از سرکار اومده مارمولک هارو گرفته
چند ماه بعد مادرشوهرم به شوهرم گفته بود که ما جریان و فهمیدم
ولی من اگه میدونستم به جاری میگفتم ولی اون نگفت و مارمولک ها رفتن سراغ خودش😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.