eitaa logo
˒˒ تجربه های زندگی💛៸៸
54.3هزار دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
2.2هزار ویدیو
0 فایل
گاهی تجربه‌ها چیزی بهمون یاد میدن که تو هیچ کتابی نوشته نشده 📚❌ 🔄 اگه دلت خواست، از تجربه‌هات برامون بگو منتظریم! @Az6775 کانون تبلیغاتی پر بازده "اعتماد" در ایتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3574071380Ca1a252b0f9 مشاوره رایگان تبلیغاتی شما
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام به همه دوستان تشکر بابت کانال عالی شما خاطره ی من برای زمان دانشجویی هستش یک روز تو خوابگاه بچه ها شروع کردن به حرف از جن زدن منم کلی ترسیدم شب که رفتم دوش بگیرم همش به این فکر بودم جن نبینم 😫😫😫 که یک دفعه یکی انگار محکم کوبید به سرم منم شروع کردم به جیغ زدن خانومی که حموم کناری بود هم از جیغ من شروع کرد به گفتن یا خدا یا امامزاده هاشم کمک کمک من یک دفعه دیدم دوش افتاده زمین نگو دوش خراب بوده فشار آب که زیاد می شه دوش کنده می شه منم سریع در اومدم به روی خودم نیاوردم فردا دیدم تو خوابگاه می گن فلانی صدای جیغ شنیده اما اومده بیرون کسی تو حموم کناری نبوده 😀😀😀😀 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
ما پارسال عید نوروز چند روزی رفتیم شهرستان خونه پدر شوهرم جاری کوچیکه چند روز قبل اونجا بوده و توی اتاق مارمولک دیده و نتونستن پیداش کنن بعدا به جاری دومی گفته که جریان چیه... ما و جاری دومی چند روز اونجا بودیم و جاری به من نگفته بود که تو اتاق مارمولکه ما هم شبها اونجا میخوابیدم و ساکهامونم اونجا بود جاری ساک هاشو محکم بسته بود به خیال اینکه اگه مارمولکی باشه بره تو ساکای من😂ولی وقتی رفتن خونشون داشته ساکش و خالی میکرده که دو تا مارمولک دیده و جیغ و داد کرده 😱😩و زنگ زده به شوهرش اونم از سرکار اومده مارمولک هارو گرفته چند ماه بعد مادرشوهرم به شوهرم گفته بود که ما جریان و فهمیدم ولی من اگه میدونستم به جاری میگفتم ولی اون نگفت و مارمولک ها رفتن سراغ خودش😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام سوتی من برای دخترمه دخترم و باباش رفتن چادر ملی بخرن فروشنده گفت چه چادری می خوای دخترم گفت چادر امام حسنی می خوام فروشنده گفت یعنی چی دخترم گفت فکر کنم چادر زمان امام حسن عسکری (علیه السلام )هست فروشنده گفت من نمی دونم چه چادریه بیا عکس ها رو ببین بگو کدومه دخترم هم از روی عکس نشونش داد فروشنده گفت آها منظورتون چادر حُسنی هستش دخترم😱😱😱 باباش😐😐😐😐 فروشنده😅😅😅😅 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
من به همراه مامانم و عموم و زنش و خواهر زنش سال ۱۳۹۴ دقیقا لحظه سال تحویل رفتیم برج میلاد اونجا یه مغازه کیف و کفش فروشی بود با چرم شترمرغ مامانم به من گفت برو بپرس ببین قیمت چنده منم حسابی تیپ زده بودم و کلی به خودم رسیده بودم اون موقع ۱۵ سالم بود خلاصه منم با یه قیافه حق به جانب و با اعتماد به نفس زیااااااد رفتم تو مغازه ،اومدم با کلاس صحبت کنم که یک دفعه گفتم ببخشید آقا اون کیف که با چرم موتور شرغه چند به جای شتر مرغ گفته بودم یک دفعه دیدم مغازه رفت رو هوا از خجالت مردم من😞😞 مامانم🙈🙉🙊 افراد داخل فروشگاه🤣🤣🤣🤣🤣 چرم موتور شرغ😲😲 خود شتر مرغ😑😂😑😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام خاطره ی من مربوط به روز معلمه من چندین سال قبل تو روستا در پایه اول تدربس می کردم ،روز معلم یکی از بچه ها به نام رحیم نیومده بود زنگ دوم اومد کلاس توی یه کاغذ سه تا تخم مرغ آورده بود گفتم چرا دیر اومدی گفت دو تا تخم مرغ داشتیم منتظر موندم مرغ یه تخم مرغ دیگه بذاره بیارم برای شما به همکاران گفتم اونقدر خوشمون اومد🌝😌 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
برای اولین بار یه شهرستانی رفته بودیم که نه ما با لهجه شون آشنایی داشتیم نه اونا با حرف زدن ما ولی خب فارسی بلد بودن مامانم میگه رفتم سبزی فروشی میگم آقا نیم کیلو سبزی خوردن بدید.جلو چشم من داشت سبزی ها رو جدا میکرد و سوال میکرد.میگفت حاج خانوم نعنا بذارم؟ گشنیز هم بذارم؟خلاصه همه رو پرسید تا رسید به تره.تره رو گرفت دستش و گفت سبزی هم بذارم؟😳 منم خیلی یواش و جدی گفتم مگه تا حالا قرمزی گذاشتید ؟😆خب بقیه هم سبزیه گفت نه این فقط سبزیه بعدا فهمیدیم اونجا وقتی میگن سبزی منظورشون فقط تره اس. بقیه سبزیجات و جدا جدا اسم میبرن تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام این سوتی مال امروزه، همسرم ظهر میخواست بره سر کار به جای خداحافظی گفتم شب بخیر دو شب پیش هم به جای شب بخیر گفتم خداحافظ😁 یک بار هم مشهد رفته بودیم تو یکی از صحن ها می خواستم به همسرم بگم بیا بریم صحن سقاخونه گفتم بریم صحن سقاره خونه (سقاخونه و نقاره خونه رو با هم یکی کردم😅) چند سال پیش هم داشتم از روی کتاب دستور یک عروسک رو نگاه می کردم ببافم به مامانم گفتم مامان اینجا نوشته دمیغ هواجی (به جای دماغ هویجی) 🤪 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام اینم یه خاطره کرونایی خونه ما دو طبقه بود طبقه اول خونه همسایه و دوم هم ما چند ماه کرونا اومده بود که مهمون اومد خونمون... بابام هم رفت کفش و دمپایی ها رو تو حیاط با الکل ضد عفونی کنه زمستون هم بود بارون باریده و همه جا خیس بود⛈ خلاصه که مهمونا داشتن از پله ها میرفتن پایین که بیچاره پدر بزرگم دمپایش لیز میخوره و از بالا قشنگ سر میخوره پایین مادر بزرگم هم از بالا داشت جیغ میزد😂💔 همسایه پایینی مون که صدا جیغ و داد رو شنید سریع اومد لامپ های خونه رو خاموش کرد درو بست پرده هارو هم کشید🤣🤣 روز بعد اومده میگه دیشب چیشده بود؟ بیمار کرونایی داشتید!😂 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
خودم که سوتی ندارم ولی سوتی یکی از دوستام رو یادمه گفتم بگم که بخندیم😊 من و دوستم و فامیلمون که متاهل هستش و یک پسر داره با هم تو جمع بودیم. اینم بگم که اصلا جَو طوری نبود که مناسب سوتی دادن باشه😂😐 حالا دوستم می‌خواسته به پسر این فامیلمون بگه که : سید حسین بیا بغلم، اشتباهی اسم شوهر فامیلمون رو میگه و : میگه سید رحیم بیا بغلم😂😂😂 حالا از اونجایی که شوهر فامیلمون خیلی مرده خجالتی و ساکتیه با شنیدن این حرف قرمز میشه. دوستمم که قشنگ خفه شد و خودشو گم و گور کرد از اون جمع😂🥴 منم که اون وسط هی خودمو کنترل میکردم نخندم🤣🤭🤭 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
رفته بودیم مشهد، شهادت یکی از ائمه بود و شب قبلش تو صحن گفته بودند روز شهادت قراره شهدای گمنام و تو حرم تشییع کنن من و مادرمم صبح آماده شدیم و رفتیم حرم، خیلی شلوغ بود مردا دور تابوت و گرفته بودن و بعد یه آقایی که گفت حالا خانوما بیان منم که به خاطر شرایط زندگی خیلی بغض کرده بودم و دلم یه گریه میخواست چی بهتر از اینکه تو صحن امام رضا علیه السلام و بالا سر شهید، چادرم و کشیدم تو سرم و به مادرم گفتم بیا بریم ماهم پیش شهید انقدر من رو تابوت دست کشیدم و بوسیدم و جیغ کشیدم صدام از همه بلندتر بود😂😂😂 بعد یک دفعه وسط گریه هام یه صدایی می‌شنیدم میگفت مادر مریمممم کجا رفتی من🤭😩😶 مادرم😧😧😶 ما یه جنازه ای و با شهید اشتباه گرفته بودیم اون موقع خشکمون زده بود ولی کل فامیل هنوز بهمون میخندن بابت این قضیه😂😂🤣🤣🤣 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
سلام، نمیدونم چرا یه مدته هرچی خاطره یادم میاد مربوط به مادرشوهره😂😂😂 بچم‌ که نوزاد بود یک شب شوهرم جایی کار داشت گفت برو پیش مادرم تا هم تو تنها نباشی هم اون...(تو یک ساختمانیم) منم بچم و آماده کردم و رفتم شب تابستون بود و هوا گرم مادرشوهرم‌ گفت تو ساختمان گرمه ولی کولر هم بخاطر نوزاد نمیشه روشن کرد خیلی خنک‌ میشه بیا بریم تو ایوون‌ هوای آزاد خیلی عالیه بعد گفت بذار برم یه پتو بیارم رو پتو بشینیم آقا پتو ها رو که پهن کرد تا رفتم نشستم یه جیغ بنفش کشیدم بچم‌ سه متر پرید هوا و حالا گریه کن و کی نکن‌ طفلک دیگه از ترس ساکت نمیشد 😔منم که مثل مار حلقه شده بودم نمی‌تونستم ساکتش کنم بله درست حدس زدید یه سنجاق تا ته رفت تو رون پام 🤒( مادرشوهرم ملحفه پتو رو نمیدوزه با سنجاق قفلی وصل میکنه) تازه خانوم طلبکارم شدن که آدم بالا سر نوزاد اینطوری داد میزنه؟😡همینجوری نگاهم میکرد🧐🧐😳 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ. 
یک بار وسط دعوا با شوهرم میخواستم مثلا خودمو از تراس بندازم پایین.پامو بردم بالا هی نمیشد مثلا قدم نمی‌رسید همسرم گفت بذار برم چهار پایه بیارم😐😐😐😂😂😂 یک بار هم خواستم خودمو بکشم یه عالمه قرص استامینوفن تو آب حل کردم میخواستم بخورم دیدم خییییلی تلخه می‌خواستم بالا بیارم شوهرم داشت نگاه میکرد میخندید😊 تجربه ها ! ╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶  ִ. •@experiencee•  ִ.