من تو موسسه حسابرسی کار میکنم
یک روز به یه مدیر عامل زنگ زدم که تعداد کارکنان موقت و دائمش و بپرسم.
زنگ که زدم زبونم نچرخید گفتم تعداد کارمند های دالم و ملقتتون چند نفره.
یارو پشت تلفن داشت میترکید از خنده😐😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام
کوچیک که بودم مثلا چهار یا پنج ساله به عروسکم میگفتم حَسّو کَل یک روز که رفتم با مامانم خونه زنداییم یه فامیل داشتیم اسمش حسن بود و کچل هم بود و اون هم اونجا بود.
بعد عروسک من بالای پله ها بود منم گریه میکردم و میگفتم حسو کلمو میخوام بعد زنداییم هم آروم منو دعوا میکرد بعد همون فامیلمون هم فهمید و گفت به من میگی کچل😳😵😂
زنداییم هم از خجالت داشت منو همینجوری دعوا میکرد که بعدا معلوم شد به عروسک میگفتم حسوکل😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
رفتیم بیرون غذا بخوریم بعد که بلند شدیم و ته غذاها رو میز بود یه خانمه اومد مشغول جمع کردنشون شد همسرم هم جو گرفتش رفت جلو همه 50000تومان انعام داد بهش گفت خسته نباشید زنه هاج و واج نگاهمون کرد و گفت آقا من اومدم اینجا غذا بخورم کارگر نیستم چون جا نبود خودم مجبور شدم میزتون و جمع کنم......همسرم کم مونده بود گریه کنه!
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام دوستاي گلم
من الان پشت كنكوريم.اين خاطره برای سال دهممه😁
اكيپ ما بچه هاي خيلي خوبي بوديم و اصلا تو فاز تقلب و این چيزا نبوديم.ترم اول که تموم شد ديديم اونايي كه تقلب ميكردن نمرشون بهتر شده😒😒😒😒تصميم گرفتيم ماهم تقلب كنيم 🙈🙈
يک روز امتحان آمادگي دفاعي داشتيم معلممون هم يه خانم خييييييلي قد بلند(+١٨٠) بود.خلاصه دوستام كه جلوي من نشسته بودن يه كاغذ كوچولو رد و بدل ميكردن . موقع تحويل دادن برگه ها دوستم صبا كاغذ تقلب و هم تحويل معلم داده بود.معلمه كه فهميد فكر كرد خودش از بچه ها تقلب گرفته احساس شاخ بودن داشت😂😂😂😂😂😂پدرمون و درآورد تا اخر سال😂😂😂😂😂 تجربه شد بيشتر حواسمون و جمع كنيم😊
بازم خاطرات تقلبامون و ميفرستم
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یک بار دو روز سر موضوعی منو شوهرم سر سنگین بودیم با هم ، داشتیم میرفتیم خونه مامانش دوباره بحثمون شد وسط بحث یک دفعه با عصبانیت گفت ببین خواهر من...
یک دفعه دوتامون نگاه کردیم به هم پوکیدیم از خنده ، هیچی دیگه آشتی کردیم😁
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یک روز ما خونه عمم بودیم منو داداشم تفاوت سنی مون زیاده داداشم به من یه فحش داد من گفتم خودتی اینقدر گفتم که از دهنم در رفت داد زدم عمته😡
حالا دو تا عمه هام هم اونجا بودن یه جوری نگاهم کردن خودمو خیس کردم.
دویدم رفتم خونه مامان بزرگم که پسر عمم پشت سرم اومد بهش گفتم چی شد عمه کجاست گفت داره میاد دوباره داد زدم وای عزرائیل که در باز شد عمه هم اومدن تو منم دویدم تو باغ
حالا قیافه من🤯😭😢😱😨
پسر عمم🤣😅😅😅😂و هر کسی که دید
وووووو عمممممههههه هاااا🤬🤬🤬😡
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
اقا مارو یک بار جو افسردگی گرفته بود😑😑😑بردنمون مشاوره دیگه منم حسابی کلاس گذاشتم و خوش تیپ و لفظ قلم حرف میزدم
خلاصه این جناب آقای مشاور اومد کنار من نشست مثلا میخواست از در دوستی وارد شه😎😎
این شروع کرد صحبت کردن و هی داشت مابین صحبتاش مثال میزد
یک دفعه یه مثال زد گفت مثلا من به شما میگم خانوم حسینی برین برای من یه لیوان اب بیارین
شاید بااااورتون نشه ولی من واقعا بلند شدم که اب بیارم😐😐😐
یه نگاه اینجوری کرد😳😳بعد گفت کجااااا🤨🤨🤨
من:میرم اب بیارم دیگه😎😎
(دقت کنید با همین اعتماد بنفس و استایل)
با یه نگاه عاقل اندر سفیهانه ای گفت خانوم دارم مثال میزنم بیا بشین سر جات😒😒
هیچی دیگه جلسات اخرمون بدبخت خودش نیاز به مشاوره پیدا کرده بود😁😁😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یک بار کارگر اومده بود خونمون
۱۳ سالم بودم فکر کنم
زن داداشم گفت گرسنشه بیا براش املت درست کنیم
منه بیچاره اصلا آشپزی بلد هم نبودم
گفتم اوکی خلاصه همه کاراش و خودش کرد فقط آخرش که باید تخم مرغا میپخت به من داد گفت فاطمه حواست بهش باشه
منم وایسادم و نگاه کردم چطور پخته میشن
ته میگیرن و میسوزن 🙂🙂🙂🙂
نمیدونم چطور به ذهنم نرسید با قاشق هم بزنم😂
یا وقتی میسوزه گازو خاموش کنم😂
بچگیام خیلی بیهوش بودم😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام. روزتون بخیر
یه خاطره دارم از دوهفته پیش ☺️
بعد مدت ها خواستم بشینم پشت فرمون فکر میکردم تاریخ انقضای کارتم تموم شده
سه هفته پیش رفتم که عوضش کنم خانم متصدی گفت وقت اداری تموم شده و زیر بار نرفت کارمو راه بندازه.🙄
پنجشنبه هفته بعدش همسرم صبحونه نخورده رفت برام فیش نوبت بگیره
تا من و دخترم صبحونه بخوریم و آماده شیم بریم وقت اداری تموم نشه نوبت داشته باشیم.
بعد این همه برنامه و بدو بدو
خانم متصدی تا کارتم و گرفت که عوض کنه
_گفت چرا میخواین عوضش کنید؟
+گفتم چون تاریخش تموم شده!
_گفت این که تا ۱۴۰۶ وقت داره !
من😊😬😅
متصدی 🙂🙂
یعنی اون لحظه دوست داشتم زمینو گاز بگیرم دوست داشتم محو بشم خانم متصدی منو نبینه😂
وقتی به همسرم گفتم
همسرم: اععععه چرا نگاه نکرده بودی به کارتت؟!🤨😐
ومن همچنان عذاب وجدان داشتم که همسرم صبحونه نخورده
شروع کردم میوه درآوردن از کیفم و به همسر میوه دادن که جبران مافات کنم 😅😂🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یک بار دختر خاله ام که 6 سالشه رفته بود با باباش مسجد .از اونجا که خانم چند تا سوره حفظن بهش گفتن بیا بخون این خونده بودو همه براش کف زده بودن
دختر خاله ام هم خیلی خوشش اومده بود و حسابی کیف کرده بوده بر میگرده پشت میکروفون میگه حالا میخوام یه شعرم براتون بخونم شروع میکنه سوسن خانم ابرو کمون چشم عسلی که یک دفعه همه میپرن میکروفون و ازش بگیرن مگه خانم کوتاه میومده شوهر خاله ام میگفت همه غش کرده بودن از خنده تو مسجد😂😂😂😕😂😕
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام ممنون از کانال خوبتون
سال ۸۱ عقد کردم ☺️خیلی هم خوشحال و شوهر ندیده....
عقد تو خونه بود و روستا و شلوغ
چند روز بعد دختر همسایمون که خیلی با هم رفیق بودیم اومد گفت فلانی عکسای عقدتون و چاپ کردین؟ گفتم آره گفت میدی ببینم گفتم چرا ..گفت میخوام ببینم خوشگل شدی یا نه🧐
آخه ما همسایه دیوار به دیوارمون و یادمون رفته دعوت کنیم🤦♀🫢🤣🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.