امروز جاری من یه خاطره ای تعریف کرد منم خواستم به شما بگم
جاریم میگفت زن داداشم اینا یه مستأجری دارن
یه پیرزن تنهاست از قضا ایشون آلزایمر هم داره
میگفت که این پیرزن چند ماهی بود دندون مصنوعی هاشو گم کرده بود یادش نمی اومد که کجا گذاشته
خلاصه زن داداشمم رفته دبه ترشی رو از حیاط بیاره دیده ترشیش خیلی کمه
گفته بذار با همین ببرم خونه
بقیه ترشی رو هم میریزم تو یه ظرف کوچیک
میگفت همین که دبه ترشی رو خالی کردم
دندون مصنوعی ها افتادن تو ظرف😑 نگو این پیرزن دندوناش رو برده انداخته تو دبه و ما هم هر روز از این ترشی میخوردیم 🤮🥴🤢😷
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یک سوتی خیلی جالب
با یکی از دوستام داشتم حرف میزدم و صحبت میکردم
بعد گفتم اره من از اسم ...(اسمه رو نمیگم که سو تفاهمی پیش نیاد) بدم میاد.
بعد دیدم طرف هیچی نمیگه😂
گفتم پس چی شد چرا جوابمو نمیدی
دیدم میگه اره اسم مامانمم همینه😂
من اصلا محو شدم خودشم خیلی میخندید😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
این خاطره برای وقتیه که تازه راه رفتن یاد گرفته بودم😁
مامانم تعریف میکنه اولین بار بود که رفته بودیم مشهد منم خیلی کوچیک بودم
رفتیم داخل حیاط حرم اون وسط که یه حوض پر آب هست که اسم صحنش رو یادم رفته
منم عاشق آب بازی
بالاخره دست مامانم و ول کرده بودم رفته بودم روبروی همون حوضه لباسم و درآورده بودم و
بله...😅 پریده بودم توی آب😬
خدّام اومده بودن دیده بودن دارم غرق میشم از آب درم آورده بودن و طبق اطلاعاتی که تو دستم بوده مامان بابامو پیدا کردن 😂
چقدر شر و شیطون بودم
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام ممنون از کانال خوبتون خواهر من موقع عطسه کردن خیلی با صدای بلند عطسه میکنه
یک بار خواهرم میره تو یکی از پاساژ های تهران که به قول خودش میگفت شیک و چند طبقه
میگه طبقه اول بودم تازه مغازه ها باز کرده بودن و خلوت بود هنوز مشتری نبود میگفت من فکر کردم کسی نباشه شاید یه عطسه با صدای بلند کردم که صداش بدجور اکو شد یکدفعه دیدم مغازه دار های طبقه های بالا و همکف همشون ریختن بیرون میگفتن چی شد صدای چی بود خواهر ساده من میگه من بودم عطسه کردم میگه همشون با تعجب نگاهم میکردن میگفت منم خجالت کشیدم ازشون ولی تو دلم کلی به اونا میخندیدم 😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یک روز سر کلاس بودم داشتم آماده میشدم از بچه هایی که پای تخته آورده بودم سوال بپرسم یک دفعه دیدم یه چیزی اومد سمتم!! خیلی ترسیدم نگو موشک بود بچه ها پرت کرده بودن برای همدیگه اشتباهی اومده بود سمت من🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
چند وقت پیش با شوهرم و دختر کوچیکم رفتیم بیرون دختر بزرگمم خونه بود
منم همش استرس داشتم ، اتفاقی نیوفته تنها خونه مونده ..
خلاصه رفتیم بازار خریدا رو کردیم برگشتیم ، ماشین رو شوهرم پارک کرد
منم دخترم خواب بود تو بغلم ، دیدم شوهرم پیاده شد رفت در خونه رو باز کرد ، اما نمی دونم چی شد ، چی نشد که یه لحظه فکر کردم در خونه باز بوده از قبل
فقط تجسم کنید ، مانتوی بلند تنم یه کیف گنده سر شونم بچه هم خواب رو شونم با کفشای پاشنه 7 سانت مثل فشنگ تو خیابون می دوییدم 🏃🏼♀️🏃🏼♀️🏃🏼♀️🏃🏼♀️🏃🏼♀️🏃🏼♀️
و داد می زدم ، دزد .دزد .در خونه چرا بازه 😅😅😅😅😁😁😁😁😁
شوهرم مونده بود پیش ماشین با دهنی باز نگاهم می کرد 🤣🤣🤣🤣
اومد سمتم گفت تو آخر منو می کشی ...
یه پشیمونی خاصی تو چهرش بود ...
برگشتم دیدم چند تا از همسایه دم درن با تعجب نگاهم می کنن😂😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سال ۸۳ بود تو خوابگاه
من طبقه بالای تخت میخوابیدم
(حالا من اصلا از اینا که به قول معروف موقع خواب شیلنگ تخته میندازن نیستتتم 😢😢😢)
داشتم خواب میدیدم با خواهرم تو یه بیابونیم یه ماشین با سرعت داشت به خواهرم نزدیک میشد سریع رفتم خواهرمو پرت کنم که ماشین بهش نزنه
یک دفعه پتو پیچ خورد از تخت افتاااادم پایین 😨😨
نصف شب همه از خواب پریدن اومدن کمک
انقدر خجالت کشیدم . انقدر عذرخواهی کردم 🙁
گفتم الان دوستام میگن تا حالا روی تخت نخوابیده 😢
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یک روز با دوستم تصمیم گرفتیم
برای روز مادر برای مادرامون کیک بپزیم
یک روز که کسی خونشون نبود رفتیم اونجا تا کیک بپزیم
ولی کیک درست کردن بلد نبودیم
چون هشت سالمون بود 😅 🙈
بعدش شروع کردیم به کیک پختن
ما فقط آرد رو با آب مخلوط کردیم😆
بعدش تو قابلمه انداختیم
چند ساعت روی گاز بود بعدش متوجه شدیم
از آشپزخونه داره دود میاد 😨
همه همسایه ها جمع شده بودن
بعدش به اتش نشانی زنگ زدن هیچی دیگه
آخرشم چند تا پس گردنی بهمون زدن😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
دختر عمم تعریف میکرد یک بار تنها خونه بوده و داشته هال خونه رو با جارو دستی(نپتون)جارو میکرده
بادکنک دخترشم تو هال بوده،
با هر حرکت جارو ،بادکنکم تکون میخورده میگفت داشتم از شدت ترس سکته میکردم
وامیستاده بادکنکم حرکت نمیکرده بعد دیده نه بابا یه چیزی هست جارو رو بر میداره و الفرار بادکنکم دنبالش میرفته اینم جیغ و داد، بعدش میبینه نخ بادکنک به جارو نپتون گیر کرده😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
شوهرم چند ساعت دندون درد داشت منم هر بیست دقیقه یک بار میگفتم دردش کم نشده اونم میگفت نه
آخرسر عصبی شد گفت انقدر یادآوری نکن خودمو با تلویزیون سرگرم میکنم شاید دردش فراموشم بشه
بعد از یک ساعت با اشاره ازش میپرسیدم خوب شده یا نه که یادآوری نشه😌😂😂😂😂
یه جوری لبامو تکون میدادم که مبادا دندونه ببینه باز دردش بگیره😃
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
روز اول خانه دار شدنم شوهرم خسته هلاک از سرکار اومد تو برقا همه خاموش بود منم تو خونه رو کاناپه دراز کشیده بودم بعد احوالپرسی گفت ناهار چی داریم منم هاج و واج گفتم مگه من باید ناهار درست کنم عه مگه مامانم نیست خونه خودمم زدم زیر گریه شوهرم انقدر خندید گفت ناراحت نشو الان میرم پایین خونه مامانم یه چی میخورم😅😅🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یاد یه خاطره از دختر عموم افتادم .....
تعریف میکرد یک بار که داشتن میرفتن خونه مادر شوهرش به همسرش گفته حالا که رفتیم خونتون یه چای نبات بریز و بذار جلوی من و احترام منو داشته باش میگفت شوهر منم تا رسیدیم خونه مامانش هنوز ننشسته یه چای نبات ریخت گذاشت جلوی من منم مثلا کلاس امدم گفتم ممنون الان چای نمیخوام اونم نه گذاشته نه برداشته جلو همه بلنددد گفته حالتم خوب نیستا تو ماشین هی میگی رفتیم خونه مامانت یه چای برای من بریز حالا میگی نمیخوام
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.