3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جلال آل احمد چه قشنگ میگه:
یا باید زندگی کرد یا فکر، دوتایی باهم نمیشه!
شروع هر روز فرصتی دوباره است ...
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام سلام.🤗من مدرسه بودم بعد خانوم مون تکالیف رو گفته بود بعد یکی از تکالیف این بود که میخواد درس سه و یک شعر فارسی رو بپرسه من رفتم خونه مشق های دیگم رو نوشتم و موند همینو بخونم به جای اینکه درس ۳ رو بخونم رفتم درس ۴ و شعر رو خوندم خلاصه رفتم مدرسه دوستم بهم گفت خوندی درس ۳ رو منم گفتم درس ۳ که نبود درس ۴ و شعر بود اونم گفت نههههه اشتباه خوندی😂😫خلاصه که بدبخت شدم😂😂😂تو همون کلاس نشستم خوندم خیلی هم زیادددد بود و به زور حفظ شدم 😖😂آخرم خانوم مون نپرسید😐😑یعنی فشاررررررر😂😂😅
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام علیکم
آقا من امروز آش پختم من درآوردی هم جو پرک توش ریختم هم برنج آشی هم گندم 😋خلاصه یه آشی هم شد ما اومدیم بچشیم دیدم وای چقدر شور شده😣 رفتیم تو اینترنت اینم بگم چون با مادر شوهرم زندگی میکنم باید همیشه همه چی عالی باشه تو اینترنت نوشته بود قاشق نقره بندازین تو غذاتون شوریش میره 🤔خدا من که قاشق نقره ندارم فکری به ذهنم رسید حلقه ی نقرم و انداختم توش😬 بماند بعد ربع ساعت با چه بدبختی پیداش کردم تو آش ها داشتم سکته میکردم دیدم نه بازم آش شوره گفتم وای چه کنم رفتم دوتا قاشق شکر توش ریختم😬🤣🤣🤣 هنوزم نخوردن به نظرتون میدونن!؟😌😄
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
دیشب داشتم فوتبال رو از یه کانال عربی می دیدم
گزارشگر هر جمله ای میگفت مادربزرگم میگفت آمین
یعنی مردم از خنده 🤣😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام خوبین😊 زمان بچگی یادمه اون وقتا تو کوچه خیابون لوازم خونگی میاوردن میفروختن یک بار یکیشون داشت استکان نعلبکی میفروخت بعد هی ته استکانارو میزد زمین به زنای محل میگفت ببینید نشکنه😳 مامان منم یه دو دست از اون استکانا خرید اومدیم خونه و یه چای دبش دم کردیم☕️ ریختیم تو استکان تازه ها، مامانم یکی از استکانارو برداشت پاشم دراز کرده بود گرفت بالا داشت نگاه میکرد برای خالم تعریف میکرد که فروشنده میگفت نشکنه که در همین حین استکان از وسط نصف شد و چاییشم ریخت روی پای مامانم😂😂😂انقدر خندیدیم که نگو😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام به همه
یک بار چند وقت پیش رفته بودیم شیراز بعد قرار بود یک شبی بریم حافظیه.خلاصه من و مامانم و بابام و داداشم حاضر شدیم بریم دیگه مامان بزرگم هم گفت منم میام باهاتون.
تا رسیدیم اونجا و رفتیم داخل و اینا شب شد بعد یه قسمتی بود که دوتا پله ی تقریبا بلند سیمانی داشت اینا خیلی لیز بودن باید حواستو جمع میکردی نیوفتی.خلاصه ما اومدیم از اینجا بریم پایین مامان بزرگم گفت شیما تو دست منو بگیر یه وقت نیوفتم منم گفتم باشه دستتو بده خودتم مواظب باش پاتو درست بذاری حالا من دستشو گرفتم خواستم پامو بذارم پایین که یک دفعه خودم لیز خوردم مامان بزرگم هم باهام افتاد😂😂😂آقا یعنی سرمو بلند کردم دیدم هر چی آدمه دارن منو نگاه میکنن میخندن😂خودمم خنده ام گرفته بود که مثلا میخواستم حواسم به مامان بزرگم باشه نیوفته حالا خودم افتادم🙂😂😂بعدشم بهش میگفتم دستتو بده من میگفت برو برو تو یکی باید دست خودتو بگیره😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام به ادمین عزیز، می خواستم یه سوتی از مادر بزرگم خدا بیامرز براتون تعریف کنم
مادربزرگ رفته بود دندانپزشکی بنده خدا دیگه سنش بالا بوده .دکتر میگه مادر کدام دندونت درد داره اونم گفته آقای دکتر دندونی (دندانپزشک) همه دندونام. این دکتره هم قهر کرده که چرا بهم گفتم دکتر دندونی 😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام
یک بار یادمه با دوستام بیرون بودیم
تو پیاده رو دو تا خانوم بودن مادر و دختر☺️ خیلی باکلاس و شیک یه بچه کوچولو بغلشون بود خیلی ناز و دوست داشتنی بود
دوست منم خوشش اومد همینطور که راه میرفتیم☺️☺️ یکم حرف زد باهاشون ،😍😊نازش کرد ، پرسید اسمش چیه؟
خانومه هم با کلی فخر گفت طراااااوت ، دوست ماهم برگشت نگاهش کرد با مهربونی و از ته دل گفت آقاااااا طرااااااوت
وااای خانومه بهش برخورد 😒😒گفت آقا نیست خانووووووومه زودی راهش و عوض کرد ، ما همه پیاده رو از خنده کج راه میرفتیم شکممون و گرفته بودیم
اصلا تیپ بچه داد میزد من دخترم ، نمیدونم چطوری نتونسته بود تشخیص بده😂😂
بعدش همش میگفت من نشنیده بودم این اسم و خب ، نخندین به تیپشم دقت نکردم 😄😄
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یک بار که داشتم با خواهرم از سرکار برمی گشتیم زنگ زدیم به آژانس تا برامون سرویس بفرسته ؛ دم محل کارمون ایستاده بودیم یک دفعه خواهرم گفت یادته آنا(خواهر زادمه) کوچیک بود به جای آژانس میگفت آزانج؟ چند بار برای خنده هی میگفتیم آزانج؛ خلاصه یک دفعه یه ماشین جلوی پامون ایستاد خواهرم هول شد گفت آقا آزانجه؟؟ منو میگی از خنده ریسه میرفتم بنده خدا راننده هنگ کرده بود😆😆😆😆😆
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام الهی حال دلتون خوب باشه و ایام به کامتون باشه🤲دختر من پیش دبستانی میره خانم معلمشون یک حدیث بهشون یاد داده تحت عنوان ( و لا تجسسوا که معنیش میشه در کار دیگران فضولی نکنید ) دیروز رفته بودیم خونه خواهر شوهرم دخترم هم همراهم بود خواهرشوهرم همش از دخترم سوال میکرد که توی مهد بهتون چی یاد دادن عمه جون دخترم چند تا شعر براش خوند ولی بازم عمه جونش دست بردار نبود دختر من خسته شد آخرش گفت عمه جون ( و لا تجسسوا ) عمه اش ازش سوال کرد معنیش چیه عزیزم دخترم گفت یعنی در کار دیگران فضولی نکنید من که خندم و قورت دادم ولی خواهر شوهرم توی افق محو شد امیدوارم خوشتون اومده باشه 😁☺️
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.