سلام ممنون از کانال عالی تون 🤩🤩
من یک خاطره میخوام از بیمارستان عروس خالم بگم 3یا4 سال پیش عروس خالم توبیمارستان بستری بود منم اونجا مجرد بودم و 19سالم بود شب من موندم پیشش فرداش که ملاقات شد همه اومدن خالم سر پا بود
اون طرف یک مریض دیگه بود همراهاش هم بودن یک آقایی تا اومد بشینه من متوجه نشدم میخواد بشینه صندلی رو برداشتم
سریع اومدم این طرف بنده خدا چنان خورد زمین که نگو داغون شد حالا خانوادمون همچین زدن زیر خنده کلا اتاق زدن زیر خنده منم به روی خودم نیاوردم یک گوشه ایستادم فقط میخندیدم😅😅😅😅
ان شاءالله همیشه روی لب هاتون خنده باشه
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام سلام من اومدم با یه سوتی
یک روز همسرم کار داشت و تا شب هم نمی خواست بیاد خونه
منم نی نی داشتم و دست و تنها سختم بود
زنگ زدم به مامانم که فردا بیا پیشم اون بنده خدا هم گفت باشه
شبش که قرار بود صبحش مامانم بیاد نی نی خیلی بد قلقی کرد و نذاشت بخوابم دیگه ساعت های هفت و هشت صبح بود که گیج شد و خوابید خودمم گرفتم خوابیدم
همون موقع ها مامانم اومد بود جلوی در ایفون رو نزده بود که اگه نی نی خوابه بیدار نشه
زنگ زد به گوشیم که در رو باز کن پشت درم
وای کلی خجالت کشیدم 😬 در عالم خواب به مامانم گفت( اه ول کن برو خونتون خوابم میاد )
اون بنده خدا هم هنگ کرده بود و رفته بود خونه
بعد ساعت های یازده یادم اومد که مامانم قرار بوده بیاد و فوری جریان خواب صبحی رو یادم اومد فکر کردم شاید توهم زدم نگاه گوشیم کردم دیدم واقعا صبح تماس گرفته بوده باهام خاک تو سرم🤐😫
بعدش دیگه آژانس گرفتم رفتم پیش مامانم از دلش در آوردم
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام تازه ماشین خریده بودم رفتم سرکار با ماشینم بعد با تاکسی برگشتم خونه. شوهرم شب پرسید ماشینت خوب بود؟ گفتم وااای گذاشتمش تو خیابون یادم رفته بیارمش برو بیارش😶 شوهرم میگفت باید برات الاغ بخرم نه ماشین نصف شبی ما رو میکشونی توی خیابون. خب چیکار کنم یادم رفت بیارمش،گناه که نکردم تازه هوای بیرونم برای قدم زدن خوبه مگه نه؟
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تازه ازدواج کرده بودیم
داشتم لباس های اضافه رو جمع میکردم ،
تو لباس های شوهرم یه پلیور کاموایی بد رنگ شل و ولی بود گفتم اه این چیه ندیدم تا حالا بپوشی 😕
رد کنم بره ؟
گفت رد کن چیزی نگفت دیگه
بعد با چند تا لباس و وسیله بردم خونه مادر شوهرم بده به فقیر
خواهر شوهرامم اونجا بودن داشتم توضیح میدادم این لباس گشاد زشتم توی لباسای شوهرم بوده هیچ وقتم ندیدم بپوشش
گفتم بدید اگه کسی خواست برش داره
مادر شوهرم نگاه کرد گفت عههه اینو من براش بافته بودم😐😐🤦♀🤦♀😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام
وای یاد یه خاطره افتادم گفتم براتون تعریف کنم
آقا پارسال ما رو از طرف مدرسه بردن اردو اصفهان 🤩
منو دوستام اصلا امکان نداره وقتایی که باهم میریم یه جایی سوتی ندیم 😂
حالا اینو داشته باشید بقیش و یه روز دیگه میگم 🍂
اونجا میخواستن ما رو ببرن باغ پرندگان و آکواریوم اتوبوس مارو تا یه جایی برد از اونجا به بعد رو پیاده شدیم و گفتن پیاده بریم اقا ما فکر میکردیم نزدیکه دیگه.... اما بعد یه 30؛40 دقیقه ای رسیدیم دیگه پاهامون خشک شده بود موقع برگشتم گفتن باید پیاده بیاین ما هم گرسنمون بود هوام سرددد خسته و کوفته گفتیم نه اسنپ میگیریم میریم
اقا همه اسنپ گرفتن رفتن ما گیر یکی افتادیم که اصلا بلد نبود کجا بیاد😂😂
ماهم دیگه نشستم یه جا تا شاید بیاد یک دفعه دیدیم یه تاکسی کنارمون ترمز کرد
گفتم بچه ها حمله هنوز که پر نشده سوار شیم تو یه چشم بهم زدن تاکسی پر شد منم یه پامو گذاشتم تو ماشین میخواستم پای دیگو بذارم سوار بشم دیدم آقاهه همینجوری مونده😳😳
یک دفعه به خودش امد گفت خانوما من اسنپ نیستم لطفا پیاده شید😐😐😂
حالا ما😊😊😊😁😂🤣
همچین که پیاده شدیم گازشو گرفت رفت ترسیده بود بنده خدا😂😂
بد بخت فکر کرده بود خفت گیریم 🤣🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
برادرشوهر کوچیکه من سرباز بود و کرمانشاه خدمت می کرد نقطه ی صفر مرزی مادرشوهرم هر روز کارش گریه بود (وای بچه ام دوره و نمی دونم چی می پوشه و چی می خوره و آخه بد غذا بود ،که خودتون می دونید دل مادر ها رو دیگه .😞😞😞😭😭😭
یک روز این برادرشوهرم زنگ زد و گفت شناسنامه رو برام با پست بفرستید و زود قطع کرد حالا مادرشوهرم شروع کرد گریه که حتما بازداشت شده حتما شکایت شده ازش وگرنه شناسنامه واسه چی می خواد .....
شوهرم رو هم ناراحت میکرد و اشک اونم در میاورد ..😭😭😭😭حالا این بساط سه روز به راه بود منم می گفتم ول کنید بابا حتما یکی و پیدا کرده و می خواد ازدواج کنه عقد کنن ...😄😄😄😄 اونا هم می گفتن تو نقطه ی صفر مرزی عقد چی!؟
بالاخره بعد سه روز آقا زنگ زد که شناسنامه رو می خوام رای بدم ....😆
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
تجربه ی داشتن فرزند خوانده :
دوستان من چهار ساله که فرزند خوانده دارم و میخواستم تجربم و بگم،اول اینکه اگه حرف و قضاوت دیگران براتون مهمه به هیچ وجه چنین تصمیمی نگیرید،من اولش کلی با خودم کلنجار رفتم و یاد گرفتم حرف هیچکسی روم تاثیر نذاره و الانم اصلا برام مهم نیست کسی بچه منو چه قضاوتی کنه،دوم اینکه بچه هایی که تو نوزادی رها شدن متاسفانه دوران جنینی سختی هم داشتن و به دلیل استرس و تغذیه نامناسب مادر و هزار تا بلایای دیگه ممکنه مشکلاتی از جمله بیش فعالی و اختلالات روحی داشته باشن که فقط با صبوری و پیگیری قابل درمانه،بچه من انگار از پوست و گوشت و استخوان خودمه و هرگز از این کارم پشیمان نیستم فقط صبوری و شکیبایی تو این راه مهمه.راستی یادمون باشه حتی به شوخی هم به کسی نگیم از پرورشگاه آوردنت چون خودم بارها حتی تو تلویزیون یا فضای مجازی دیدم این شوخی رو و ممکنه بچه ای تو این شرایط باشه و عمیقا قلبش بشکنه،مواظب این فرشته ها باشیم اونا گناهی نکردن که جای اشتباه به دنیا اومدن اونها پاک ترین فرشته های زمین هستن.
✍️شما هم از تجارب خودتون تو هر زمینه ای که دارید بنویسید و برامون بفرستید
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
سلام بچهها یکی از فامیلامون برای من یه ست آرایشی هدیه آورده بود از اینا که رژ لب و سایه و فلان همه تو یه جعبه ست... کادو رو که باز کردم مامانم با یه ذوقی گفت واااای دستتون درد نکنه دخترم عاشق این آشغال پاشغالاس😂😂😂
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یک بار خونه مادرشوهرم بودیم خاله نامزدمم اونجا بود رو به روی من نشسته بود
من سرم پایین بود قبلش داشتیم باهم حرف میزدیم بعد یک دفعه گفت تازه بیدار شدی گفتم نه خیلی وقته گفت صبحونه خوردی گفتم اره بابا ناهارم خوردیم گفت باشه پس خداحافظ سرم و بلند کردم دیدم داشته با تلفن حرف میزده با پسرش که خونه بوده
یعنی قیافه مادرشوهر و خواهر شوهرم دیدنی بود نمیدونستن بخندن یا گریه کنن از سوتی من
آخه بگو اون همه آدم تو چرا جواب میدی🤣😭
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
یه ضایع بازی داشتم که خدا کنه همه یادشون رفته باشه ...چون لاغر بودم مامانم نمیذاشت روزه کامل بگیرم به خاطر همین تا سوم راهنمایی روزه کله گنجیشکی میگرفتم(آخه خرس گنده و روزه کله گنجشکی)
بعدش وقتی اذان ظهر میگفت تا یه ساعت مینشستم پای غذا خوردن و آلوچه و این چیزا ....تا یک روز به معلممون گفتم انقدر خندید ابروم رفت😬🤣
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
پسرم کلاس اول که بود حتما قبل مدرسه رفتن باید من و پدرش رو بغل میکرد و میبوسید
یک روز که باباش با ماشین میبرتش مدرسه و پیاده اش میکنه و دور میزنه و میره یک دفعه میبینه پسرم داره دنبال ماشین میدوه
نگه میداره بهش میگه چی شده ؟ چیزی جا گذاشتی؟
میگه بابا بوس نکردم!!😂😂
البته الان هنوزم این عادت رو داره با اینکه کلاس هشتمه😁
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.
من زمانی که بچه بودم شاید (۵،۶)سالم بود البته الان 17 سالمه☺️ با مامانم زیاد میرفتیم خونه مامان بزرگم👵❤️هفته هفت روز بود ما ده روزش رو اونجا بودیم😂
خلاصه آقا ما ما طبق عادت همیشگی صبح از خواب پا شدیم راهی خونه مامان بزرگ شدیم آقا مامانم باهام تو راه دعوا کرد جلو جلو میرفت منم مثل جوجه اردک زشت پشت سرش 😂(البته خیلی هم زیبا هستم و بودماا😂) مامانم فاصلش از من زیاد شد یک دفعه من بغل دست یه خانم راه میرفتم ماشاءالله اون خانمه هم چااااق😐منو ندیده بود همینطوری که راه میرفتش منو هول داد افتادم تو جوب دیگ منم گریه🙁😣
اون خانمه هم نفهمیده بود تازه بعد از چند ثانیه مامانم برگشت عقب و نگاه کرده دیده من نیستم برگشته دیده دختر یکی یدونش درون جوب قرار داره😂 و اینکه منو از جوب بیرون میاره هیچ وقت این تیکه رو یادم نمیره که مامان بزرگم منو برد حموم چنان کیسه میکشید منو بعد میگفت ببین چقدر کثیفی بابا چرک نبود پوست تنم بود هیچی دیگه از حموم اومدم تا دو روز خواب بودم😂😂😂👍
تجربه ها !
╶╶╶╶ ◜🌻💛◞╶╶╶╶
ִ. •@experiencee• ִ.