eitaa logo
قلم ِآنه.
125 دنبال‌کننده
2 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بسم ِربّ. اینجا؟ قسمتی‌از‌روح ِیك‌نویسنده🧑🏻‍🦯✨. کُپی؟ پیگردقانونی‌و‌الهیٰ‌به‌دنبال‌داره؛ ☕بنده‌ی ِکوچك: @Elixirk 𓏲 𝐏𝐫𝐢𝐦𝐮𝐬 𝐒𝐜𝐫𝐢𝐩𝐭𝐮𝐬: 𝟐𝟎𝟐𝟔.𝐉𝐮𝐧𝐞.𝟐𝟕
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان ِآلین؛𝐀𝐥𝐢𝐧 ؛ ؛ 🪴 ←ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ انتظار دارید مثل کارگاه‌ها وارد عمل بشم؟ من وکیلم خانوم، نه شرلوک هولمز! _یعنی هیچ امیدی نیست؟ پوفی کردم و انگشت‌هام رو توی هم گره زدم: _بیا منطقی صحبت کنیم، پسر شما اهل این کارا نبوده درست؟ سری به نشونه‌ی تایید تکون داد. _حالا میگید یه عده‌ای اومدن و پسر شما رو از راه به در کردن. حتی اگر شما مدرکی علیه اون آدمها داشته باشید نباید اینجا بیاید! بعد از اینکه مدرکی که معتبر باشه بدست آوردین میرین گزارش تنظیم میکنید و باز هم اگر شکایت شما بررسی شد و مورد تایید قرار گرفت، بعد از یکسری جلسات و سوال و جواب‌ها هم از شما و هم از فرزندتون این پرونده به روند تحقیق می‌افته؛ در اون زمان شما می‌آید دنبال وکیل. الان من کشکی کشکی بیام چیرو قبول کنم؟ نه تنها من، بلکه هیچ وکیل دیگه‌ای نمیاد روی هیچ و پوچ وکالت برعهده بگیره. برگه‌ها رو که فکر میکرد گنجی ارزشمند و حاوی محتوای بسیار خطرناکی هستن، ملایم به سمتش هل دادم و ادامه‌ی حرفم رو از سر گرفتم: _حالا هم میتونید برید و اگر مدرك معتبری دستگیرتون شد برگردید. با چشم به درب خروجی اشاره کردم: _بفرمایید، خوشحال شدم از آشنایی با شما. تا لحظه‌ی آخر که از درخارج میشد نگاه‌های امیدوارانه‌اش رو حس میکردم. ولی قبول این پرونده یعنی حماقت محض! اگه یک قدم کج میزاشتم بی‌شك پروانه‌ی وکالتم باطل بود. و بعد هم به تمام معنا زندگیم منفجر میشد! تقه‌ای به در خورد و بعد از اون کله‌ای وارد اتاق شد. نگاهی بهش که حالا به قاب درتکیه زده و اتاق رو می‌کاوید کردم و با نشونه گیری دقیقی خودکارم رو به سمتش پرتاب کردم، که درست به پس‌کله‌اش برخورد کرد! با کلی آخ و اوخ کامل وارد اتاق شد و نگاه خشمگینی حواله‌ام کرد و غرید: _آدم نمیشی نه؟ نیشخندی زدم و روی صندلی چرخیدم. چشم‌هاش رو با دیدن این حرکتم داخل حدقه چرخوند و گفت: _خدا پدر اون از خدا بی‌خبری که این صندلی چرخدار رو اختراع کرد .. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ→ ◂ هر‌گونه‌کُپی‌برداری‌جرم‌و‌پیگرد‌قانونی‌به‌همراه‌‌دارد! 🥸| قلم ِآنه ⇜به‌نویسندگی: k.a ☕🌱
رمان ِآلین؛𝐀𝐥𝐢𝐧 ؛ ؛ 🪴 ←ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اختراع کرد نیامرزه که تو آخر با این کارات منو به کشتن میدی. الان اینجا بیوفتی بمیری من باید جواب پس بدم دیگه، پس خواهشاً انسان باش! _کتی امروز حالم خوبه پس لطفاً گند نزن بهش. بیشتر روی کاناپه لم داد و آروم گفت: _پس نهایت لذت رو از این حال خوبت ببر که یه خبر برات دارم! از نوع اعصاب خورد کن! بدون توجه به حرفش به چرخیدنم ادامه دادم. کتایون همیشه خبر داشت. خبر‌های خوب، خبرهای بد. اگه یه بنده خدایی پیدا بشه و خبرگزاری کتی‌دادرَس راه بندازه مطمئناً امثال بی‌بی‌سی و اینترنشنال باید جور و پلاسشون و جمع کنن و برن! ولی هیچ وقت خبرهای به قول خودش داغ (!) یا دست اولش منو به وجد نمیارن. پس بی‌خیال گفتم: بگو! _حاج اکبرُ اخراج کردن! با شنیدن این جمله به سرعت سرم رو بالا گرفتم. _چی گفتی؟! چشمای میشی رنگش رو قفل لب‌های لرزون من کرد و خونسرد شکلات آبنباتی‌اش رو قورت داد و شمرده شمرده تکرار کرد: _حاج‌اکبر...اخراج...شد! میخواستم بپرسم چطوری؟ چرا؟ کِی؟ ولی خودش ادامه داد: _معلوم هم نیس واسِ خاطر چی؟! میگن بنده خدا برای رئیس و مهمون ویژه‌اش چای می‌بره، دستش می‌لرزه و فنجون چای خورد و خاکشیر میشه. البته میگن‌ها! بعد از یک ساعت هم برگه‌ی اخراج به دست با اُردَنگی پرتش میکنن بیرون. فک کنم همین یه ساعت پیش رفت. یه شکلات دیگه برمیداره و بعد از باز کردن جلد صورتی رنگش داخل دهنش جا میده: _ولی من که میگم رئیس منتظر بهونه بود؛ در غیر اینصورت پنج دقیقه بعد از اخراج حاج‌اکبر فرم استخدام آبدارچی جدید رو نمی‌داد که وارد سیستم کنم. کمی از آبنبات توی دهنش رو با صدا چُف میزنه و با صورتی جمع شده میگه: _یارو آبدارچی جدیده، خیلی کلاسش بالاس! بهش میخوره از این پشت میزی‌ها باشه. یعنی از اسمش معلومه ها! فک میکردم یه پیرمردی که یه پاش لب گوره با دست دیگه‌اش اون یکی زانوش رو چسبیده می‌فرستن. به طرفم خم میشه و با احتیاط ادامه میده: _ولی بین خودمون بمونه؛ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ→ ◂ هر‌گونه‌کُپی‌برداری‌جرم‌و‌پیگرد‌قانونی‌به‌همراه‌‌دارد! 🥸| قلم ِآنه ⇜به‌نویسندگی: k.a ☕🌱
هدایت شده از تبادلات‌دلا
جذبِ بآلـآےِ 𝟭𝟬𝟬 مٻخوآے؟ٹبآدلـآٺ دلا دآره😌〢 اگہ آماࢪ چنلٺ بآلاے 𝟭𝟬𝟬 جوٻن شو و ٺگ بدہ🪄ꗺ با جذبے کہ فکࢪش هم نمٻکنے🎀؛؛ با وجودِ اٻن ٺبادلآٺ دٻگہ نگرآن ࢪیزش هآے چنلٺ نبآش💘࿓ https://eitaa.com/joinchat/1286669822C6020566cd7 ٺبادلآٺ دلا منٺظࢪ ٺگ هآے شمآ🫶🏻 .
هدایت شده از تبادلات‌دلا
یعنی میگی ازین جذبای عثثثلللل نمیخوای💛🍯 ؟! ازمن بتو نصیحت ، ازین جذبا فقط تو تبادلات دلا پیدامیشه😚💕 . خب تو تگ نده ، من ضرر میکنم یاتو ☺️😂💅؟ https://eitaa.com/joinchat/1286669822C6020566cd7
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اون دختری که نویسنده‌اس ولی اسمش جایی ثبت نشده.. 𝗥𝗲𝗮𝗱↝ @EyeCup𓍲🌚✨
اگه عاشقانه می‌خونی و اینجا نیستی، یه چیزی کم داری..👀❤️‍🔥 زیبایی اگر کانال بود؛اسمش «تریاق» میشد.🛐 @𝐓𝐀𝐑𝐘𝐀𝐆𝐇
بعضیا فقط عضو کانالن؛ بعضیا زندگیشون رو توی پستا پیدا می‌کنن...🫴🏻🫀💘𝙝𝙩𝙩𝙥𝙨://𝙚𝙞𝙩𝙖𝙖.𝙘𝙤𝙢/𝙏𝙖𝙧𝙮𝙖𝙜𝙝
یه عده هر شب میان اینجا، چند خط می‌خونن و آروم می‌شن...❤️‍🔥 تو هم بیا ببین چی انقدر نگهشون داشته؟تریاق | 𝗧𝗮𝗿𝘆𝗮𝗴𝗵
رمان ِآلین؛𝐀𝐥𝐢𝐧 ؛ ؛ 🪴 ←ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ _ولی بین خودمون بمونه؛ پسره سی‌وسه سالشه! یه صورت خوشگلی داره که نگو. اسمش هم خیال برم نداشته باشه بود نیهان نیک‌پی! با افسوس سری تکون میده: _توروخدا فامیلی رو داری؟! کف می‌کنه آدم. حالا فامیلی ما؟ قلی‌زاده‌‌یِ مشروتِ شعبانی! لامصب انگاری انشا نوشتی! هعی! اگه ما شانس داشتیم اسممون میشد شانس الله! اونم نشد آخه، کتایون هم اسمه خدایی؟ موبایلش رو از روی میز گرد و شیشه‌ای برمیداره و همون‌طور که از جا پا میشه میگه: _کم‌کم جمع کن تو هم برو. ساعت چهار شده! نه! مثل اینکه این خبر هم داغ بود هم بد! امیدوارم خاله لیلی بتونه راحت از پس مخارج زندگی بر بیاد. نمیدونم! بعد از جمع و جور کردن وسایلم ساعتی بعد خیابان‌های تهران زیر قدم‌های من درحال متر شدن بود. میخواستم وقتی به خونه میرسم به‌جای قهوه، چای بنوشم و کتاب بخونم. می‌خوام بفهمم آخر داستان سیندرلا چی میشه. و با همین فکر سرعت قدم‌هام رو بیشتر کردم. ⚝ (فلش‌بک‌؛زمانِ‌حال) با احساس دردی درناحیه‌ی کمرم با سستی چشمهام رو باز کردم. نگاهم بین شیشه خورده‌های پراکنده چرخوندم و با کرختی ایستادم. با احتیاط ازبین تیکه‌های بزرگ و کوچیک شیشه که برق تیزشون به خوبی دیده میشد عبور کردم و به سمت اتاق خواب رفتم. ⚝ دوباره از سرتا پام رو با نگاهم رصد کردم. صد رحمت به هیولا! موهای کوتاهم پخش شده و آرایش کمی که داشتم روی صورتم ماسیده بود. اگه کتایون اینجا حضور داشت بی‌شک می‌گفت شبیه کپک شدی! لبخند کمرنگی روی لب‌هام آیین شد که با یاد اتفاقات دیشب به سرعت پر کشید. با اخم کوچیکی به سمت حموم راه افتادم تا سر و سامونی به خودم بدم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ→ ◂ هر‌گونه‌کُپی‌برداری‌جرم‌و‌پیگرد‌قانونی‌به‌همراه‌‌دارد! 🥸| قلم ِآنه ⇜به‌نویسندگی: k.a ☕🌱