eitaa logo
قلم ِآنه.
125 دنبال‌کننده
3 عکس
3 ویدیو
0 فایل
بسم ِربّ. اینجا؟ قسمتی‌از‌روح ِیك‌نویسنده🧑🏻‍🦯✨. کُپی؟ پیگردقانونی‌و‌الهیٰ‌به‌دنبال‌داره؛ ☕بنده‌ی ِکوچك: @Elixirk 𓏲 𝐏𝐫𝐢𝐦𝐮𝐬 𝐒𝐜𝐫𝐢𝐩𝐭𝐮𝐬: 𝟐𝟎𝟐𝟔.𝐉𝐮𝐧𝐞.𝟐𝟕
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان ِآلین؛𝐀𝐥𝐢𝐧 ؛ ؛ 🪴 ←ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ _ولی بین خودمون بمونه؛ پسره سی‌وسه سالشه! یه صورت خوشگلی داره که نگو. اسمش هم خیال برم نداشته باشه بود نیهان نیک‌پی! با افسوس سری تکون میده: _توروخدا فامیلی رو داری؟! کف می‌کنه آدم. حالا فامیلی ما؟ قلی‌زاده‌‌یِ مشروتِ شعبانی! لامصب انگاری انشا نوشتی! هعی! اگه ما شانس داشتیم اسممون میشد شانس الله! اونم نشد آخه، کتایون هم اسمه خدایی؟ موبایلش رو از روی میز گرد و شیشه‌ای برمیداره و همون‌طور که از جا پا میشه میگه: _کم‌کم جمع کن تو هم برو. ساعت چهار شده! نه! مثل اینکه این خبر هم داغ بود هم بد! امیدوارم خاله لیلی بتونه راحت از پس مخارج زندگی بر بیاد. نمیدونم! بعد از جمع و جور کردن وسایلم ساعتی بعد خیابان‌های تهران زیر قدم‌های من درحال متر شدن بود. میخواستم وقتی به خونه میرسم به‌جای قهوه، چای بنوشم و کتاب بخونم. می‌خوام بفهمم آخر داستان سیندرلا چی میشه. و با همین فکر سرعت قدم‌هام رو بیشتر کردم. ⚝ (فلش‌بک‌؛زمانِ‌حال) با احساس دردی درناحیه‌ی کمرم با سستی چشمهام رو باز کردم. نگاهم بین شیشه خورده‌های پراکنده چرخوندم و با کرختی ایستادم. با احتیاط ازبین تیکه‌های بزرگ و کوچیک شیشه که برق تیزشون به خوبی دیده میشد عبور کردم و به سمت اتاق خواب رفتم. ⚝ دوباره از سرتا پام رو با نگاهم رصد کردم. صد رحمت به هیولا! موهای کوتاهم پخش شده و آرایش کمی که داشتم روی صورتم ماسیده بود. اگه کتایون اینجا حضور داشت بی‌شک می‌گفت شبیه کپک شدی! لبخند کمرنگی روی لب‌هام آیین شد که با یاد اتفاقات دیشب به سرعت پر کشید. با اخم کوچیکی به سمت حموم راه افتادم تا سر و سامونی به خودم بدم. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ→ ◂ هر‌گونه‌کُپی‌برداری‌جرم‌و‌پیگرد‌قانونی‌به‌همراه‌‌دارد! 🥸| قلم ِآنه ⇜به‌نویسندگی: k.a ☕🌱
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+ شرح ِحال ِدفتری که توش داستان می‌نویسم😂 𝗥𝗲𝗮𝗱↝ @EyeCup𓍲🌚✨
رمان ِآلین؛𝐀𝐥𝐢𝐧 ؛ ؛ 🪴 ←ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ⚝ دستم به سمت ر.ژ رفت ولی حال و حوصله ی نگاه‌های چپ‌چپ همسایه‌ها رو نداشتم؛ جایی که برای پوشیدن لباس با طرح و رنگ متفاوت روی آدم اسم می‌زارن معلوم نیست به خاطر یه آرایش ساده چه حرف‌هایی پشت سرم دربیاد. یه نگاه دیگه به خودم کردم و از خونه خارج شدم. موقع عبور از پارکینگ کوچیکی که به زور دو تا ماشین کنارهم جا میشد نفسم رو حسرت‌وارانه بیرون دادم. کاش من هم یه لگن هرچند درب و داغون داشتم تا مجبور نباشم از اینجا تا محل‌کارم پیاده برم یا با آژانس. آژانس هم که انگاری ارث پدرشون رو بالا کشیدی، با جیب پر پول می‌شینی وقتی پیاده میشی انگاری غارتت کردن. پوف دیگه‌ای کردم و پیاده به سمت مقصد راه افتادم. ⚝ با برخورد به جسمی که استحکامش شباهت زیادی با آهن داشت از هپروت بیرون کشیده شدم و گیج دنبال مقصر گشتم. _خانومی! نوکرتم! نگاهم رو از دیگر رهگذرها گرفتم و به صاحب صدا دوختم. پسر جوونی با موهای سیخ سیخی و گوشواره‌های بزرگ و کوچیک داخل گوشش که تازه پشت لبش سبز شده بود. نشونه‌های بلوغ رو به راحتی میشد داخل صورت و صدای خروسکیش تشخیص داد. سری تکون دادم و خواستم عقبگرد کنم که دوباره گفت: _بودین حالا! با تعجب نگاهش کردم. متوجه منظورش نشدم. لبش رو با زبون تر کرد و قدمی بهم نزدیک تر شد. یکی از رفیق‌هاش داد زد: _ماهان ولش کن، لقمه‌ی دهن من و تو نیس! پسری که نزدیکم بود و ظاهراً اسمش هم ماهان، به سمتش براق شد: ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ→ ◂ هر‌گونه‌کُپی‌برداری‌جرم‌و‌پیگرد‌قانونی‌به‌همراه‌‌دارد! 🥸| قلم ِآنه ⇜به‌نویسندگی: k.a ☕🌱
. سـیـددد ایـنـ چـنـلـو دیـدیـ چـجـوریـ بــا پـسـتـ هـاشـ و پـروفـ هـاشـ تـرکـونـدهـ‌هـ‌هـ//😱🤯💯 _ بــزنـ بــریـمـ جـهـادو کـامـلـ کـنـیـمـ 🌪🏃‍♂ 𝙅𝙤𝙞𝙣 𝙪𝙨 : https://eitaa.com/joinchat/2111309399C226b850688 . دست‌به‌کار‌شو‌که‌خیلی‌دیر‌ه‌مسلمون‌👀😌
کی گفته دخترا فقط با عروسک بازی می‌کنن؟ 🔫🎀 اینجا دنیای دخترا‌ی جسور و پاسدارتـه... 🥺🌱 ترکیبی از ظرافتِ یک خانم و صلابتِ یک نظامی: ❤️‍🔥 ‌ .☁️. ‹ https://eitaa.com/joinchat/2111309399C226b850688