ممکنه تمام کارای خوبی که در حقم کردی رو خسته کننده به یاد بیارم و تمام وحشی بازیات رو به عنوان یه ایفای نقش، چون هرکاری هم که میکردی بهرحال فقط نگرانی بود که توی چشمای سیاهت دیده میشد. میخواستی که برای آدم بیخیالی مثل من، نگران کننده به نظر بیای و برام ترس بخری. اولش جوری منو بوسیدی که انگار تشنه ای، درست بعد اینکه گفتی لبام طعم تیزیِ ودکایی رو میدن که از خودش و برندش متنفری. خودت رو تیکه تیکه کردی که مثل یه سیگار، روی لب های نازک و قرمزم بیای و رد رژ لبم رو به خودت بگیری، و بعد ادعا کنی که همیشه منتظر دور انداختنم بودی. بهم گفتی که صدمه زدنات بخاطر اینه که ابراز علاقه برات منزجر کنندهست، پس من هم مخفیانه تمام اونارو بوسه در نظر گرفتم. هروقت که قلبم رو میشکستی، انگار فقط از سینهام درش میاوردی و نوازشش میکردی، انگار که هیچکدوم از آسیب هایی که میزدی به اندازه کافی برام واقعی نبود که ازت متنفر بشم.
ولی حالا که اینارو با دستای خسته تر از اون موقع ها مینویسم، میفهمم که اگه هربار به جای با تو بودن، سیگارم رو روشن میکردم، الان جسم و روحم سالم تر بود. این نامه رو مینویسم، میدونم که دیگه دلتنگ خاطراتی که با 'ما' پر شده، نمیشم. هنوزم با تمام وجودِ گُر گرفتهم دوستت دارم، ولی نمیتونم بزارم که بیشتر از این خاکستر ها از قلب سوختهم بلند بشن. خاطراتمون رو فراموش نمیکنم، ولی تا ابد به عنوان اشتباهی یادش میکنم که هیچوقت نمیخوام دوباره تکرار شه.
از طرف یک دوست (؟) -