چقدر گذشتیم؛ بخشیدیم،
چقدر نادیده گرفتیم،
چقدر گفتیم حالا یه اشتباهی کرد، سخت نگیر...
چقدر گاهی کوچیک شدیم؛
حتی گاهی بیش از حد مهربون بودیم؛ چقدر قهر کردن رفتن و
رفتیم برشون گردوندیم،
چقدر دلمونو شکوندن و بخاطر اینکه دوستشون داشتیم، چشم رو کاراشون بستیم؛
چقدر گریه کردیم، ناراحت شدیم، شکستیم، نابود شدیم و
چیزی به طرف مقابلمون نفهموندیم که مبادا اونم مثل ما بشکنه،
آسیب ببینه، گریه کنه
و یا حتی دقیقهای دلش بگیره؛
صرفاً بخاطرِ اینکه خیلی دوستش داشتیم!
همهی این کارا رو کردیم
تا نگهشون داریم
که بعداً شرمندهی دلمون نشیم،
ولی همه جوره
شرمندهی عقلمون شدیم!
خیلی بهش فکر میکنم ولی در موردش با کسی حرف نمیزنم و این شاید غمانگیزترین و درستترین کار باشه .
نوشته بود بعضی از آدمها سنجاقاند 🧷
بهانهای زیبا برای وصل شدن به این زندگی خاکستری، تو سنجاقِ زندگی منی...
اگرچه همهچیز را پذیرفتهام، اما تا همیشه برای بعضی از نشدنها غمگین میمانم ):
منو ناراحت نکن چون یکی منو ناراحت کنه میام به تو میگم، تو منو ناراحت کنی من برم به کی بگم؟