eitaa logo
فاش
185 دنبال‌کننده
199 عکس
5 ویدیو
7 فایل
فاش (فاطمه‌السادات شه‌روش) هستم مادر دو تا گنج https://eitaa.com/Shahravesh
مشاهده در ایتا
دانلود
یک موج سرمای عجیب شهر ما را درنوردیده است. دمای هوا رسیده به پانزده درجه زیر صفر. یک هل دیگر بدهد، رکورد می‌زنیم و کلوین را روسفید می‌کنیم. من کلا از سرمای این چنینی و آن چنینی نفرت دارم. دچار افسردگی و آمدنم بهر چه بود می‌شوم و خیره می‌مانم به نیمه‌ی خالی آفتابه. واقعا چرا باید چهار فصل داشته باشیم؟ چرا من یک عمه‌ی متمول ندارم که ویلای دوبلکسش را در یکی از ساحل‌های دورافتاده‌ی مدیترانه‌ برایم ارث بگذارد؟ یک جایی که فقط یک فصل معتدل داشته باشد و خلق و خوی سرزمین و آدم‌هایش مثل دشت‌های بابونه، آرام باشد؟ ها؟ چرا؟ هر دو دقیقه، چهار بار گزارش هواشناسی را چک می‌کنم. با این‌که از دانستنِ آینده خوف دارم و بدم می‌آید. از این‌که بدانم چهارشنبه‌ی هفته‌ی بعد قرار است سیل بیاید و تا ناف برویم زیر آب یا آفتاب کباب‌مان کند یا اصلا قرار است جهان تمام شود و خلاص. اما حالا افتاده‌ام به دریوزگی و دائم هوای ساعت‌ها و روزهای آینده را چک می‌کنم به امید بهبودی دمای هوا. رمز موفقیت و سلامت به ساحل رسیدن برای من همین وضعیت "به سمت بهبودی" رفتن است. تحمل شرایط چرند و رنج‌آور فقط به شرطی قابل تحمل است که بدانم لااقل در مسیر بهبودی هستم. حتی اگر من و بهبودی -مشابه وضعیت دو خط موازی- قرار باشد در بی‌نهایت به هم برسیم. چهار سال پیش ذات‌الریه گرفتم. به شکل جانکاهی سرفه می‌کردم و هر آینه فکر می‌کردم که قرار است لگن خاصره‌ام از گلویم بپرد بیرون. هزار درجه هم تب داشتم و بخار از بدنم می‌زد بیرون. کلا آفتابه‌ی خوش‌بینی خالی شده بود و مانده بودم که دوربین‌ عکاسی‌ام را برای چه کسی باید ارث بگذارم. تحمل رنج سخت بود. رفتم دکتر. نیم کیلو آنتی‌بیوتیک داد و گفت خوب میشی. یکی دو ماه دیگر هم سرفه‌ها می‌روند. طول می‌کشد اما قول مساعد داد که افتاده‌ام در مسیر بهبودی. همین دانستنِ افتادن در مسیر بهبودی، رنج را قابل تحمل کرد. مثل آمدن بولدوزر بالای سر خرابه‌های یک شهر ویران شده از زلزله. گزارش هواشناسی تا چشم کار می‌کند، هوا را سرد نشان می‌دهد و خبری از بهبودی نیست. حتی دارد می‌گوید این یکشنبه که بیاید، دمای هوای یک طوری سرد می‌شود که مایعات درون مثانه هم ممکن است منجمد بشود. یعنی فعلا این قطار از ریل سُر خورده بیرون و این کشتی بر گل (کسره‌ی گاف) نشسته. برای تحمل این سرما لازم است که زمان دقیق بهار را بدانم. لااقل کاش یک جمشید داشتیم که بهش می‌گفتیم: «آقا ما خسته‌ایم. شما که گردنت بلنده میتونی بگی باهار کدوم وره؟». یا کاش عمه‌ای داشتم که افتاده بود در مسیر پول‌دار شدن. در مسیر بهبودی. در مسیر خریدن ویلایی وسط دشت‌های بابونه. یا لااقل قرن هشتم به دنیا می‌آمدم در شیراز. در یک خانه‌ی ویلایی با درخت‌های مرصع به بهار نارنج. همسایه‌ام هم یکی بود که می‌گفت: «بویِ بهبود ز اوضاعِ جهان می‌شنوم | شادی آورد گل و بادِ صبا شاد آمد». من باید نشانه‌ای پیدا کنم از بهبودِ اوضاع. باید نسیم ولرم گم‌شده در آسمان شهر را پیدا کنم و ازش بپرسم که کی قرار است این‌وری بوزد؟ اصلا قرار است بوزد؟ یا یک ننه سرمای الدنگی هست که همه‌ی نسیم‌های بهاری را توی شیشه مربا حبس می‌کند و قایم می‌کند توی پستوی دخمه‌اش؟ می‌بینید؟ این است نتیجه گرفتار شدن در هوای سرد. آفتابه‌ای که دیر متوجه شدی که خالی است. عمه‌ای که پشت کرده به مال دنیا. دماسنجی که همه‌ی جیوه‌اش از فرط سرما کز کرده ته حباب. افسار باز شده‌ی هزار اهریمن در زمین و آسمان شهر که تن حافظ را در گور می‌لرزانند. آن‌قدر سرد که خمِ ابروی هیچ لیلایی در نماز یادم نمی‌آید. اما خب. قول می‌دهم همین که هوا اندکی گرم‌تر شد جبران کنم و بنویسم که :«باده صافی شد و مرغانِ چمن مست شدند | موسمِ عاشقی و کار به بنیاد آمد». @fahimattar
فرق «است» و «هست» پرسشی رایج: چه فرقی هست بین «است» و «هست»؟ همین را می‌شود یک‌ جور دیگر گفت: چه فرقی است بین «است» و «هست»؟ «است» برای وصل‌کردن دو چیز به‌ همدیگر است: هوا سرد است. ما فقط داریم «هوا» را به «سرد» وصل می‌کنیم. فعل خاصی نیست. اتفاقی در عالم نیفتاده است. فقط ربط بین دو چیز است. به اولی (هوا) می‌گویند مسندالیه، به دومی (سرد) می‌گویند مسند. امروزه در زبان‌شناسی به اولی می‌گویند نهاد و دومی را مسند می‌گویند یا کلاً بقیه‌اش را گزاره می‌گویند. هروقت صفت و موصوفی را، دو تا چیز را، می‌خواهیم به‌ هم وصل کنیم و ربط بدهیم، از «است» استفاده می‌کنیم. به «است» می‌گویند فعل ربطی، فعل اسنادی. این فعل با همهٔ فعل‌های دیگر فرق می‌کند. این «است» همان است که در انگلیسی می‌گویند is و در فرانسوی est می‌گویند که در تلفظ می‌شود «اِ». خیلی جالب‌تر این است که در عربی اصلاً این فعل را نمی‌آورند: معلمٌ عالمٌ. البته بعضی زبان‌شناس‌های عرب می‌گویند همان تنوینِ ــٌـ دارد کار فعل ربطی را انجام می‌دهد. ولی به هر حال می‌خواهم بگویم خیلی فعل نیست. ما در دستورزبان به آن می‌گوییم فعل؛ ولی عمل خاصی در آن نیست. فقط ربط دو چیز است. اما «هست» به‌معنی وجودداشتن است، به‌معنی بودن است. زنگ می‌زنم می‌گویم: ببین در خانه سیب‌زمینی هست؟ و طرف مقابل می‌گوید: آره، هست. یعنی وجود دارد. «هست» فعل است. درون‌مایه‌اش خیلی پرتر است تا «است» و لازم هم نیست حتماً مسندالیه و مسند در آن باشد؛ یک چیز باشد، کافی است. سیب‌زمینی هست؛ یعنی سیب‌زمینی وجود دارد. ادامه مطلب را در پیوست زیر بخوانید: https://virastaran.net/a/av/15454/ @faaash
📺 گروه خیالباف با همکاری گروه آل کسا تقدیم میکند 🌸 قصه نمایش حدیث کسا ✏️ انتشارات: آل کسا 👶 مناسب ۵ سال تا ۵۰۰ سال 👨‍🦳 ☀️☀️☀️☀️☀️☀️☀️☀️☀️ قصه روزی است که پیامبر عزیز ما به خانه دخترش حضرت زهرا (س) میروند و حالشون خوب نیست و درخواست عبایی میکنند. اما کم کم بقیه خانواده از راه میرسند. ☀️☀️☀️☀️☀️☀️☀️☀️☀️ به مناسبت امروز که روز میلاد امیرالمومنین است گفتیم چه قصه ایی بهتر از حدیث کسا. این محتوا به زبان کودکانه برای بچه ها و بزرگترها گفته شده و امیدواریم دوست داشته باشید. چون حجم فایل بالا بود با لمس متن زیر در آپارات مشاهده کنید 👇 💚 قصه نمایش حدیث کسا 💚 بیا به جمع خیالباف ها 👇 🟩 بله 🟧 ایتا 🟪 روبیکا 🟦 سروش پلاس
حلقه عزیز مبنای ما وارد مرحله هشتمش شده. اگه هنوز ثبت نام نکردید می‌تونید از کد تخفیف shahravesh1 استفاده کنید و به جمع ما بپیوندید. به تقلید از آقای جواهری به یک نفر از کسانی که از کد تخفیف من استفاده کنند به قید قرعه یک کتاب هدیه خواهم داد. در این حلقه، سه کتاب سفر به گرای ۲۷۰ درجه، بندها، وکسی نمی‌داند در کدام زمین می‌میرد را با‌هم می‌خوانیم. سه کتاب دیگر هم در حلقه‌های جانبی(مثبت حلقه)، کنار این کتاب‌ها موازی خوانی می‌شود. کتاب کهکشان نیستی، در مثبت حلقه ویژه رمضان و کتاب‌های جام جهانی در جوادیه و عقرب‌های کشتی بمبک در مثبت حلقه نوجوان‌خوانی 📗در میان خوانش دسته‌جمعی کتاب، فعالیت‌هایی مثل ماراتن کتاب و گپ‌وگفت درباره کتاب‌خوانی،وبینار آموزشی و چالش‌های نوشتن هم خواهیم داشت. این دوره تاکنون، هفت تجربه موفق داشته و به امید خدا از ۱ اسفند، آغاز به کار می‌‌کند. اگر شما هم تمایل دارید در حلقه کتاب‌خوانی مبنا هم‌خانهٔ ما باشید، تا ۲۰ بهمن فرصت ثبت‌نام دارید. إن‌شاءالله از ۱ اسفند تا اواسط اردیبهشت‌ چهارکتاب را جمع‌خوانی خواهیم کرد. پس حواستان باشد از برنامه عقب نمانید. ثبت‌نام و توضیحات تکمیلی👇 https://mabnaschool.ir/product/halghe8/
اینجا در ایران جمعه کتاب عقرب‌های کشتی بمبک را معرفی کرده‌ام که خواندنش در ایام دهه فجر خالی از لطف نیست: https://irannewspaper.ir/sp-317/11/82254
در روح و جان من می‌مانی ای وطن🇮🇷
‎⁨شیوه‌نامه_درست‌نویسی_نسخه_ویراسته⁩.pdf
4.91M
فایل و‌ متن زیر از فاطمه بهروزفخر است. ریموند کارور در یکی از داستان‌هایِ مجموعهٔ وقتی از عشق حرف می‌زنیم نوشته است: «در نهایت تنها دار و ندار ما کلمات هستند. پس بهتر است درست انتخاب شوند.» من علاوه بر انتخابِ درستِ کلمات، درست‌ْنوشتن را هم به جملهٔ آقای کارور اضافه می‌کنم. این شیوه‌نامهٔ مختصرِ درست‌نویسی تلاشِ کوچکی‌ست برای یاری‌رساندن به آن‌ها که قدر و حرمت کلمه‌ها را می‌دانند و همیشه دغدغه‌مندِ درست‌نویسی هستند. عمدهٔ محتوای این شیوه‌نامه را برای محل کار و گروه نویسندگان محتوا آماده کردم، اما کمی مفصل‌تر شد برای اشتراک در اینجا و تقدیم‌کردن به همهٔ آن‌هایی که کلمه‌ها برایشان مهم است و به یک شیوه‌نامهٔ مختصر کاربردی نیاز دارند. تلگرام @fatemehbehruzfakhr @faaash
هدایت شده از «آیه‌جان»
. این پست یک دعوت‌نامه‌ست! 🗞️ امسال قراره روایت‌ها و یادداشتهای قرآنی ماه مبارک رمضان رو از بین متن‌های شما انتخاب کنیم. پس اگه دوست دارید واسه آیه‌جان بنویسید، الان وقتشه. ❤️ 🔹١. قالب روایت: شما می‌تونید از تجربه و مواجههٔ خودتون یا نزدیکان‌تون با آیات قرآن به هنگام سختی‌ها روایت کنید. یا حتی می‌تونید روایتگر فعالیت‌های فرهنگی و قرآنی شهر و محله‌تون باشید. 🔹٢. قالب یادداشت: شما می‌تونید از منظر آیات قرآن به اندیشه یا تفکری، محصول فرهنگی‌ یا مسئلهٔ اجتماعی و سیاسی‌ای، در سطوح ملی و بین‌المللی نقد داشته باشید و اون رو تحلیل یا آسیب‌شناسی کنید. 🎁 خبر خوش اینکه به آثار برتر هدیهٔ نقدی تقدیم می‌شه و در ماه مبارک رمضان، توی صفحهٔ اینستاگرام و کانال‌های آیه‌جان منتشر خواهند شد. 🔸نکات مهم: زبان متن باید معیار (کتابی) و تعداد کلمات بین ٣٥٠ تا ٥٥٠ کلمه باشه و توی قالب word به همراه نام و نام خانوادگی و شماره تلفن همراه ارسال بشه. 📅 مدت زمان ارسال: تا پانزدهم اسفندماه 📲 آیدی ارسال در ایتا و تلگرام: @ayehjaan_support حالا اگه سؤالی دارید، بفرمایید بپرسید :) @ayehjaan
📹 پخش مستند غیر رسمی۶؛ روایتی از انس رهبر انقلاب با کتاب و اهالی فرهنگ 🔶 جمعه ۲۷ بهمن؛ ساعت ۱۴:۳۰ به‌صورت همزمان از KHAMENEI.IR و شبکه سه سیما 🔷 جمعه ۲۷ بهمن؛ ساعت ۲۲:۴۵ از شبکه افق سیما 🔶 سه‌شنبه ۱ اسفند؛ ساعت ۲۰ از شبکه نسیم 👆 این مستند آبانماه امسال و همزمان با هفته کتاب در کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران رونمایی شد و پس از نمایش برای مخاطبان تخصصی، اکنون به قاب تلویزیون رسیده است. 💻 Farsi.Khamenei.ir
مطلب زیر را از کانال تلگرام احسان رضایی برداشته‌ام. از عشق و دیگر اهریمنان اگر از آنهایی هستید که فکر می‎کنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و کافی‌شاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانه‌ای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبوده‎اید و به زمین سفت نرسیده‌اید. برای شما، شاید بهترین کار، خواندن چندتا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر می‌تواند خوب، خوشایند و خطرناک باشد. برای شروع باید بروید سراغ کلاسیکها. عشق، قدیمی‌تر از چیزی است که فکر می‌کنید. مثلا با جین آستن‌ها، بخصوص «غرور و تعصب»ش شروع کنید. ماجرای خانواده‌ای که چهارتا دختر دارند و همسایۀ جدیدی برایشان می‌آید که بِه از شما نباشد، آقای جوان برازنده پولدار و مهمتر از همه مجردی است. پر واضح است که مادر خانواده به فکر می‌افتد از این نمد، برای دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و قالیچه لب بوم تکان بده دارد خوب پیش می‌رود که دوستِ ازخودراضی آقای همسایه پیدایش می‌شود و می‌افتد مشکلها. اگر پرشورترش را می‌خواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس در زمان جنگ جهانی اول که دارد برای خودش «دل ای، دل ای ...» می‌خواند و خوش می‌گذراند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است که شاعرها بیخودی بزرگش کرده‌اند. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش می‌کرد». یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری او در بیمارستان دلش را برده، کشته شده و حالا او به جهان جور دیگری نگاه می‌کند. درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی آمریکایی را تعریف می‌کند که به پیستهای اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام در امان باشد، اما آنجا به بدتر از جنگ گرفتار می‌شود و عشق و عاشقی پدرش را درمی‌آورد، که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه، از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است که یک‌کم داستانش کند پیش می‌رود اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاه‌طلب، ماجراجو و رمانتیک قصه یک جور ناجوری پیش می‌رود که دل خواننده برایش کباب می‌شود. البته مصایب عشق، فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونته‌ها، خودش یک تجربه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقت‌های عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد. داستان دل بستن جین ایر به اربابش، آقای روچستر که بعدا می‌فهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی که سر نویسنده آمد. از دیگر محصولات کارخانه ادبی خواهران رنگ‌پریده، «بلندی‌های بادگیر» امیلی برونته است. داستان یک عشق آتشین و نافرجام که جماعتی را به باد می‌دهد. هیثکلیف کولی‌زاده‌ای است که پیش خانواده کاترین بزرگ می‌شود، جایی که همه جز کاترین با او چپ هستند. طبیعتا هیثکلیف به او عاشق می‌شود ولی از تنها امیدش در زندگی هم جواب رد می‌شنود. از اینجا بعد است که آن روی عشقِ هیثکلیف بالا می‌آید و اول می‌رود پولدار می‌شود و بعد می‌زند از همه انتقام می‌گیرد. گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم می‌شود جای خلاصه «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بی‌حاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان می‌گذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشق‌پیشه می‌دهد و وقتی خودش و زندگی‌اش را نابود کرد، تازه می‌فهمد طرف چه آدم بی‌بته‌ای بوده است و خودش را سر به نیست می‌کند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمی‌آورد. خیال می‌کنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم می‌آورد؟ این‌قدر ساده نباشد، «رنج‌های ورتر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر می‌افتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار می‌شود. شارلوت هم از او خوشش می‌آید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلا به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانه‌ای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقی‌تان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلا مقوله شوخی‌برداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!» @ehsanname از شماره ۲۴ هفته‌نامه کرگدن
دنیای این روزهای من