#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_اول
مامان و بابا و چند تا از اهالی ده خسته و سیاه و دودی، بی رمق و ناامید سمت خونه هاشون برمیگشتن مامان و بابا انگار غم عالم تو وجودشون نشسته بود و گریه میکردن، خونه هامون در نداشت و با چند تا تیکه چوب بلند برای محوطه ی حیاط در درست کرده بودیم که اونم به راحتی باز میشد و نیازی نبود کسی به زحمت بیفته کلا تو روستامون جز خونه ی ارباب خونه ی کسی در نداشت ، یعنی کلا چیزی نداشتیم که نگران باشیم دزد بزنه.همسایه ها همه مثل خواهر برادربودن و همیشه تو غم و شادی شریک هم بودن ، فقط خونه ی ارباب بود که در بزرگ آهنی داشت و دیوارهای بلندی که نرده های تیز دورش چیده شده بود و کسی نمیتوانست داخل حیاط و خونه رو ببینه ، مامان گریه کنان اومد تو حیاط و همینطور که ناله ی سوزناک میکرد و زیر لب شعر غم میخواند رفت سمت چاه آب و چند تا سطل آب کشید بالا و برد سمت بابا ، بابا که انگار تو ذغال فروشی کار میکرد از بس سیاه شده بود.مامان آب ریخت و بابا دست و صورتش رو تمیز شست و لباس هاش رو تو حیاط در آورد و چند تا سطل آب رو بدنش هم ریخت و همونجور که آب از سر و روش میچکید اومد سمت پله های خونه و گفت گل بهار یه حوله بده بپیچم دور خودم بیام بالا ، بدو رفتم سر صندوقچه و حوله ی آبی رنگ بابا رو در آوردم و دادم بهش. لیلا خواهر کوچیکم اینقدر گریه کرده بود هق هق میکرد و هر از گاهی نفسی عمیق میکشید ، بابا حوله رو پیچید دور خودش و گفت آب ببر واسه مادرت ، دست و روش رو بشوره و بیاد بالا ، بدبخت بینوا حال نمونده براش معلوم نیست امسال باید چکار کنیم؟رفتم تو حیاط و چند تا سطل آب کشیدم و اومدم سمت مامان ، مامان گریه کنان گفت بدبخت شدیم گلی تمام زحمت یک ساله مون بر باد رفت ، آتیش همه ی محصولمون رو سوزوند نمیدونم کدوم لقمه حرومی آتیش انداخت به مزرعه ی ما امسال یک کیلو گندم هم نداریم بخوریم تازه مالیات ارباب هم هست بدبختی بهمون رو کرده مامان هی میگفت و گریه میکرد و با آب دست و صورتت سیاهش رو میشست رفتم سمتش و کمکش کردم تمام بدنش بوی علوفه ی سوخته میداد ، معلوم نبودآتش چجوری افتاده بود تو مزرعه ی گندم و همه ی زمینها و گندم هارو درگیر کرده بود و هیچ کس نتونسته بود خاموشش کنه ،، مزرعه ی ما و مزرعه ی همسایه مون به کلی سوخته بود و اهالی زمانی تونسته بودن آتش رو کنترل کنن و خاموش کنن که دیگه چیزی از زمین ما و همسایه مون نمونده بود ، تنها جای شکرش باقی بود که آتیش به مزرعه های دیگه نرسیده بود ، خونه یه جور ماتم کده بود ، تنها راه درآمد ما همین فروش گند م بود که اونم یه مقدارش جای مالیات و این حرفا تقدیم ارباب ده میشد و امسال که دیگه هیچی از محصول نمونده بود واقعا مامان بابا حق داشتن اینجوری عزا بگیرن ، خرج شکم ما به کنار، باج ارباب هم باید جور میشد.حال و روز همسایه ی بغلیمون هم بهتر از ما نبود دخترهمسایه حمیده با من دوست بود و یکی دو سالی ازم بزرگتر بود. اون برام تعریف میکرد که پدر مادر اونم هیچ حال و حوصله ندارن و خونه ی اونا هم ماتم کده است با این تفاوت که پدر حمیده دست بزن داشت و تو اون چند روز چند بار بچه ها از دست پدرشون بی جهت کتک خورده بودن،حمیده طفلی زیر چشمش کبود بود اما بازم برای خانواده ش دل میسوزوند
اهل روستا بعد از ماجرای آتش گرفتنه مزرعه مون وقتی ما رو میدیدن سری به نشونه ی افسوس تکون میدادن و دل میسوزوندن اما کار دیگه ای از دستشون برنمیومد ، زمان برداشت محصول بود و همه برای جمع آوری گندم هاشون تو مزارع کار میکردن و حال مامان بابا بدتر میشد بنده خدا بابا هر روز لباس کارمیپوشید و صبح زود از در میرفت بیرون و به مزرعه ی سوخته و بی ثمرش سر میزد و غروب پریشون و خسته و ناامید برمیگشت بالاخره زمان چیدن محصول تموم شد و اهالی محصولشون رو آوردن خونه و مالیات گیری ارباب شروع شد هر روز چند نفر کوچه به کوچه و خونه به خونه میومدن و چند تا کیسه گندم سوار گاری میکردن و با خودشون میبردن بابا نگران و غصه دار بودنمیتوانست از کسی کمک بگیره و ازشون درخواست گندم کنه که حداقل مالیات ارباب رو بده چون همه ی اهالی روستا یه وضعیت داشتن و نهایت میتونستن با فروش محصول باقی مونده شکم زن و بچه شون رو سیر کنن به همین خاطر توقعی از هیچ کس نداشتیم.تو غم و غصه ی خودشون دست و پا میزدن ، باج گیرای ارباب هر روز کوچه به کوچه میومدن و سهم مالیات ارباب رو میگرفتن و میرفتن اون روز صدای جیغ و فریاد و التماس از کوچه به گوش میرسید با وحشت رفتم دم در و نگاهی به کوچه کردم نوکرای ارباب جلوی در خونه ی حمیده اینا جمع شده بودن و در حال کتک کاری بودن بیچاره پدر حمیده زیر مشت و لگد نوکرای ارباب بود و داد و فریاد میکرد و حمیده و مادرش و بقیه ی خواهر برادرای کوچیکش جیغ میزدن و گریه میکردن و التماس میکردن ،
هدایت شده از تبلیغات گسترده ریحون
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
...پوستِ دستات پیرزنیه ⁉️🥺😣
میدونسی سنِ زن از دستاش لو میره؟😉
❄️درجا سفیدبرفی شدن
🍯راهکار فوری رفع لک و چروک وتیرگی
فقط بانوانی که میخوان ملکه زندگیشون بشن
https://eitaa.com/joinchat/2148794399Ce22c0283a5
.
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
🫀خانمهای شیطون🤓😎
اینم قویترین کانال شوهر کش ایتا😍👇
https://eitaa.com/joinchat/2148794399Ce22c0283a5
تو خونه تو یک ماه فقط دل آقایی روببر 🤤👆تاپاک نشده زودی عضوشو😨🏃♂
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_دوم
همسایه ها حلقه کرده بودن و بعضی از نوکرها میخواستن فرصت بدن و کتک نزنن، اما اونا گوش نمیدادن و حتی مردمی که دور و بر جمع بودن هم میزدن
بالاخره بعد از کلی زد و خورد کوتاه اومدن و رفتن سمت خونه ی ارباب ، با وجودی که سنم زیاد نبود اما همش فکر میکردم خب ارباب که میدونه مزرعه های ما آتیش گرفته و ما و خانواده ی حمیده چیزی برای پرداخت مالیات و حتی زندگی نداریم چرا کوتاه نمیاد و همچنان توقع باجگیری داره ، فردای اون روز صبح که از خواب بیدار شدم باز صدای گریه و ناله و التماس میومد، خواب آلود و رنگ پریده تو کوچه رو نگاه کردم نوکرای ارباب دست حمیده رو گرفته بودن و به زور سوار ارابه میکردن و مادر و خواهر برادرای حمیده با گریه و التماس حمیده رو سمت خودشون میکشیدن ، پدر حمیده روی زمین جلوی ارابه خوابیده بود و میگفت با اسب ازروی من رد بشین و جون منو بگیرین اما بچه م رو ول کنید،دخترم رو نبرید اما نوکرای ارباب با شلاق به جون پدر حمیده افتادن و اونو از جلوی ارابه کنار انداختن و حمیده رو به زور سوار کردن و در حالی که هر کس سر راهشون بود رو میزدن، سمت خونه ی ارباب راه افتادن ، حمیده گریه میکرد و خودشو میزد اما کسی نمیتوانست کمکش کنه و جلوی نوکرای ارباب رو بگیره. اون روز میون بهت و ناباوری من و وحشت و ناله های حمیده،بهترین دوست و همراه بچگی م رو برای کلفتی ارباب بردن ، حالم خیلی گرفته بود ، اصلا دست و دلم به کارنمیرفت و همش صورت کبود حمیده و اشکهای روی صورتش جلوی نظرم بود ناهار هم نتونستم بخورم شب شد بابا ناراحت و غمگین رفت پیش مامان و با همدیگه پچ پچی کردن ، مامان با گریه یه بقچه پیچید و توش نون و پنیر و گردو گذاشت و داد دست بابا بعد یه ساک کهنه هم از گوشه ی اتاق در آورد و گفت پاشو گلبهار پاشو این ساک رو بگیر و همراه پدرت از ده برو ، چند وقت برو ده بالایی خونه ی ننه جون تا آبها از آسیاب بیفته ببینیم چه خاکی میتونیم سرمون کنیم ،این ارباب از خدا بی خبر فردا میاد دم خونه ی ما و همون بلایی که سرحمیده در آوردن سر تو در میارن ، من بچه بزرگ نکردم بره بشه کلفت ارباب شده خودم شب و روز کلفتی کنم نمیزارم دستشون به تو برسه.تعجب کرده بودم کاملا از تصمیم مامان بابا بی خبر بودم ، ننه تو ده بالا زندگی میکرد و نامادری بابا بود ، پیرزن مهربون و خوش قلبی که ما همه جای مادربزرگ خدابیامرزمون دوسش داشتیم ، ده بالا وضعیتش از ده ما بدتر بود اکثر آدمای اونجا رو زمین ارباب کار میکردن و حقوق ناچیزی میگرفتن ، ارباب به اونا هم رحم نمیکرد ، مامان گفت وقتی رفتی خونه ی ننه فقط و فقط شب واسه کار واجب از خونه دربیا ، اون پیرزن رو به خطر ننداز ، هیچ کس نباید تو رو ببینه و از جات باخبر بشه تا آبها از آسیاب بیفته و بتونیم بفرستیمت شهر ، مامان با بغض و گریه حرف میزد و بابا غمگین و بی صدا بود خواهر برادرم ساکت بودن و اونا هم بهت زده بودن ، گاری عمو عباس تو حیاط بود. بابا سوار شد و منم پشت گاری لابه لای علوفه ها قایم شدم مامان علوفه ها رو روی سر و بدنم ریخت که جایی ازم معلوم نشه ، بابا نور فانوس رو کم کرد و گفت گلبهار هر چی پیش اومد تو کوچکترین تکونی نخور و صدایی ازت در نیاد بعد آروم گاری رو به سمت ده بالا چرخوند ، از لابه لای علوفه میدیدم کوچه های تاریک و بی صدای روستا رو که بابا ازش عبور میکرد و بعضی خونه ها هنوز نور فانوس روشن بود و به بیرون میتابید و معلوم بود اهالی اون خونه هنوز نخوابیدن ، دیر وقت بود به خروجی ده که رسیدیم دو تا از نگهبانهای ارباب جلوی راهمون رو گرفتن. قلبم داشت مثل گنجشک میزد بابا افسار اسب رو کشید و ایست کرد. صدای یکی از مردها میومد مش یحیی کجا میری این موقع شب بابا گفت دارم علوفه می برم واسه ننه طاووس، حیووناش گشنه موندن، مجبور شدم شب راه بیفتم که تا صبح برگردم پیش زن و بچه هام نگهبان گفت مش یحیی چکار کردی واسه مالیات فردا حتما میان سمت خونه ی تو، بابا گفت هیچ کاری نکردم ، پولی ندارم چیزی ندارم ، سرمایه م گندم امسال بود که دود شد رفت هواارباب اگه بخواد میام نوکریش رو میکنم زمیناش رو آباد میکنم تا بدهیم صاف بشه،ما رعیت هیچی از خودمون نداریم خودت میبینی که، اگه دوتا خر و اسب و الاغ هم داریم باید علوفه ش رو به زحمت جور کنیم چه برسه غذای زن و بچه هامون روامسال خدا به من سخت گرفته
خوشت اومد واکنش بذار بریم بعدی..
هدایت شده از اطلاع رسانی رهپویان🌼
❤️🔥متنوع ترین کانال #روسری در ایتا❤️🔥
😍 فروشمون زیاده چون
برای هر سلیقه ای
شال و روسری داریم 😍👌
اینجا ویژه خانمهای خاص پسنده 👇
https://eitaa.com/joinchat/3777364408C76dc11469d
🔴🟠🟡🟢🔵🟣⚫️⚪️
ارسال از #میبد استان #یزد 🚀
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
سلام آبجی ها😍
زینب خانم فروش #شال و #روسری دارن ،
اینقدر تنوع کارشون بالاست انگار تولیدی همه شال و روسری برا خودشونه👌
https://eitaa.com/joinchat/3777364408C76dc11469d
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
🔴تاجری بودعقیم. هرچه زن می گرفت بچه اش نمی شد و زنها را روی اصل نزاییدن با زور طلاق می داد. بعد از اینکه چند زن گرفت و طلاق داد، دختری را عقد کرد. این دختر مادری داشت آتشــ ـپاره و خیلی زرنگ. دختر که به خانه تاجر رفت یک هفته بعد از آن مادرش قدری خمیر درست کرد و روی شکم دخترش گذاشت و رویش پوست کشید و به دختر گفت:« هروقت که تاجر به خانه آمد به او بگو من بچه دار هستم.»😳 دختر گفت:« مادرجان، من که بچه ندارم. تو قدری خمیر روی شکم من گذاشته ای. من چطور بگویم بچه دارم؟»🏃♂️
مادرگفت:« نترس بچه خمیره، خدا کریمه» و هر طوری بود دختر را متقاعد کرد.
تاجر که شب به خانه آمد، ....
👈ادامه داستان..
https://eitaa.com/joinchat/1012663193C958c969bd6