#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_دوم
همسایه ها حلقه کرده بودن و بعضی از نوکرها میخواستن فرصت بدن و کتک نزنن، اما اونا گوش نمیدادن و حتی مردمی که دور و بر جمع بودن هم میزدن
بالاخره بعد از کلی زد و خورد کوتاه اومدن و رفتن سمت خونه ی ارباب ، با وجودی که سنم زیاد نبود اما همش فکر میکردم خب ارباب که میدونه مزرعه های ما آتیش گرفته و ما و خانواده ی حمیده چیزی برای پرداخت مالیات و حتی زندگی نداریم چرا کوتاه نمیاد و همچنان توقع باجگیری داره ، فردای اون روز صبح که از خواب بیدار شدم باز صدای گریه و ناله و التماس میومد، خواب آلود و رنگ پریده تو کوچه رو نگاه کردم نوکرای ارباب دست حمیده رو گرفته بودن و به زور سوار ارابه میکردن و مادر و خواهر برادرای حمیده با گریه و التماس حمیده رو سمت خودشون میکشیدن ، پدر حمیده روی زمین جلوی ارابه خوابیده بود و میگفت با اسب ازروی من رد بشین و جون منو بگیرین اما بچه م رو ول کنید،دخترم رو نبرید اما نوکرای ارباب با شلاق به جون پدر حمیده افتادن و اونو از جلوی ارابه کنار انداختن و حمیده رو به زور سوار کردن و در حالی که هر کس سر راهشون بود رو میزدن، سمت خونه ی ارباب راه افتادن ، حمیده گریه میکرد و خودشو میزد اما کسی نمیتوانست کمکش کنه و جلوی نوکرای ارباب رو بگیره. اون روز میون بهت و ناباوری من و وحشت و ناله های حمیده،بهترین دوست و همراه بچگی م رو برای کلفتی ارباب بردن ، حالم خیلی گرفته بود ، اصلا دست و دلم به کارنمیرفت و همش صورت کبود حمیده و اشکهای روی صورتش جلوی نظرم بود ناهار هم نتونستم بخورم شب شد بابا ناراحت و غمگین رفت پیش مامان و با همدیگه پچ پچی کردن ، مامان با گریه یه بقچه پیچید و توش نون و پنیر و گردو گذاشت و داد دست بابا بعد یه ساک کهنه هم از گوشه ی اتاق در آورد و گفت پاشو گلبهار پاشو این ساک رو بگیر و همراه پدرت از ده برو ، چند وقت برو ده بالایی خونه ی ننه جون تا آبها از آسیاب بیفته ببینیم چه خاکی میتونیم سرمون کنیم ،این ارباب از خدا بی خبر فردا میاد دم خونه ی ما و همون بلایی که سرحمیده در آوردن سر تو در میارن ، من بچه بزرگ نکردم بره بشه کلفت ارباب شده خودم شب و روز کلفتی کنم نمیزارم دستشون به تو برسه.تعجب کرده بودم کاملا از تصمیم مامان بابا بی خبر بودم ، ننه تو ده بالا زندگی میکرد و نامادری بابا بود ، پیرزن مهربون و خوش قلبی که ما همه جای مادربزرگ خدابیامرزمون دوسش داشتیم ، ده بالا وضعیتش از ده ما بدتر بود اکثر آدمای اونجا رو زمین ارباب کار میکردن و حقوق ناچیزی میگرفتن ، ارباب به اونا هم رحم نمیکرد ، مامان گفت وقتی رفتی خونه ی ننه فقط و فقط شب واسه کار واجب از خونه دربیا ، اون پیرزن رو به خطر ننداز ، هیچ کس نباید تو رو ببینه و از جات باخبر بشه تا آبها از آسیاب بیفته و بتونیم بفرستیمت شهر ، مامان با بغض و گریه حرف میزد و بابا غمگین و بی صدا بود خواهر برادرم ساکت بودن و اونا هم بهت زده بودن ، گاری عمو عباس تو حیاط بود. بابا سوار شد و منم پشت گاری لابه لای علوفه ها قایم شدم مامان علوفه ها رو روی سر و بدنم ریخت که جایی ازم معلوم نشه ، بابا نور فانوس رو کم کرد و گفت گلبهار هر چی پیش اومد تو کوچکترین تکونی نخور و صدایی ازت در نیاد بعد آروم گاری رو به سمت ده بالا چرخوند ، از لابه لای علوفه میدیدم کوچه های تاریک و بی صدای روستا رو که بابا ازش عبور میکرد و بعضی خونه ها هنوز نور فانوس روشن بود و به بیرون میتابید و معلوم بود اهالی اون خونه هنوز نخوابیدن ، دیر وقت بود به خروجی ده که رسیدیم دو تا از نگهبانهای ارباب جلوی راهمون رو گرفتن. قلبم داشت مثل گنجشک میزد بابا افسار اسب رو کشید و ایست کرد. صدای یکی از مردها میومد مش یحیی کجا میری این موقع شب بابا گفت دارم علوفه می برم واسه ننه طاووس، حیووناش گشنه موندن، مجبور شدم شب راه بیفتم که تا صبح برگردم پیش زن و بچه هام نگهبان گفت مش یحیی چکار کردی واسه مالیات فردا حتما میان سمت خونه ی تو، بابا گفت هیچ کاری نکردم ، پولی ندارم چیزی ندارم ، سرمایه م گندم امسال بود که دود شد رفت هواارباب اگه بخواد میام نوکریش رو میکنم زمیناش رو آباد میکنم تا بدهیم صاف بشه،ما رعیت هیچی از خودمون نداریم خودت میبینی که، اگه دوتا خر و اسب و الاغ هم داریم باید علوفه ش رو به زحمت جور کنیم چه برسه غذای زن و بچه هامون روامسال خدا به من سخت گرفته
خوشت اومد واکنش بذار بریم بعدی..
هدایت شده از اطلاع رسانی رهپویان🌼
❤️🔥متنوع ترین کانال #روسری در ایتا❤️🔥
😍 فروشمون زیاده چون
برای هر سلیقه ای
شال و روسری داریم 😍👌
اینجا ویژه خانمهای خاص پسنده 👇
https://eitaa.com/joinchat/3777364408C76dc11469d
🔴🟠🟡🟢🔵🟣⚫️⚪️
ارسال از #میبد استان #یزد 🚀
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
سلام آبجی ها😍
زینب خانم فروش #شال و #روسری دارن ،
اینقدر تنوع کارشون بالاست انگار تولیدی همه شال و روسری برا خودشونه👌
https://eitaa.com/joinchat/3777364408C76dc11469d
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
🔴تاجری بودعقیم. هرچه زن می گرفت بچه اش نمی شد و زنها را روی اصل نزاییدن با زور طلاق می داد. بعد از اینکه چند زن گرفت و طلاق داد، دختری را عقد کرد. این دختر مادری داشت آتشــ ـپاره و خیلی زرنگ. دختر که به خانه تاجر رفت یک هفته بعد از آن مادرش قدری خمیر درست کرد و روی شکم دخترش گذاشت و رویش پوست کشید و به دختر گفت:« هروقت که تاجر به خانه آمد به او بگو من بچه دار هستم.»😳 دختر گفت:« مادرجان، من که بچه ندارم. تو قدری خمیر روی شکم من گذاشته ای. من چطور بگویم بچه دارم؟»🏃♂️
مادرگفت:« نترس بچه خمیره، خدا کریمه» و هر طوری بود دختر را متقاعد کرد.
تاجر که شب به خانه آمد، ....
👈ادامه داستان..
https://eitaa.com/joinchat/1012663193C958c969bd6
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
🔞 کسی ، که《 غسل جنابت 》انجام نمیدهد....
حتماً بخـــونید 😱😱😱
https://eitaa.com/joinchat/1012663193C958c969bd6
مشــــاهده ➡️
994.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدیمی ترین غارهای ایران کدامند؟!!
غار قلعه کُرد در شهرستان آوج استان قزوین، قدیمیترین محل سکونت شناختهشده انسان در ایران است. بر اساس کاوشهای باستانشناسی، قدمت آثار این غار به حدود ۴۷۵ هزار سال پیش میرسد. در این مکان بقایای انسانهای اولیه، دندان نئاندرتال، و فسیل حیوانات منقرضشده کشف شده است.
پارت یک
🫧 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده حرفهای
هنوز واسه عید امسال مبل نخریدی؟ 🤦♂
قیمت مبل و سرویس چوب بالاست؟😢
کیفیتشون خیییلی پایینه؟😑😑
فروشگاه مورد اعتماد سراغ نداری؟ 😔
به پیشنهاد خوب دارم واسه تون 😊
فروشگاه صنایع چوب صداقت با قیمت های عالی شون و کیفیت کار شون میتونه به شما کمک کنه 😉👇
https://eitaa.com/joinchat/3427336265C34a84d3552
ثامنی صنایع چوب صداقت
۰۹۰۲۷۷۷۸۲۸۸
۰۹۱۲۵۷۵۳۷۲۸
ارسالش هم رایـگانه ❌🌈
انصافاً ترکونده کانال مبلمان صداقت 😍🥳
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
سه بار بگو « یا حسین »
حالا بزن وسط قلب ببین خدا چی برات فرستاده😍👇
🕌🕌 🕌🕌
🕌 ✨ 🕌 🕌 ✨ 🕌
🕌✨✨ ✨ ✨✨🕌
🕌✨ 🔐🔐 ✨ 🕌
🕌 🔐🔐 🕌
🕌 ✨ 🕌
🕌
اینجا رزق و روزیت زیاد میشه☝️