🌗به نظر برخی #دانشمندان،در صورت وجود تمدنهای دیگر در فضا در هر مرحلهتکامل، فعالیت آنها به وسیله مشکلات مربوط به تأمین انرژی محدود شده و در حیات آنها شاید علم، خیلی پیشرفته نباشد.
☠📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
یک نهنگ دو تنی بعد از اینکه سه بار خودش رو به ساحل رسوند تا خودکشی کنه توسط دانشمند ها کالبد شکافی شد و متوجه شدند این نهنگ از شدت درد میخواسته هر دفعه خودشو از بین ببره ، محتوایات معده این نهنگ مملو از پلاستیک هایی بود که در دریا رها شده بودند.
⊱-----👽-----⊰
☠
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
کریکت وتا، با وزن ۷۰ گرم (اندازه موش)، سنگین ترین حشره جهان است که در جزیره ای نزدیک نیوزلند یافت می شود. گوش هایش روی زانوها قرار دارد و عاشق هویج است. کریکت و تا به اندازهای بزرگ است که میتواند هویج و احتمالا انگشت دست انسان را کامل قطع کند و با آروارهی قدرتمند خود بجود.
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_هفتم
بابا فریاد زد خفه شو دختر من بی آبرویی نکرده، من خودم از ده بردمش بیرون ، دختر من مثل جواهر پاکه ، دوباره نوکرای ارباب شروع به زدن بابا کردن، ارباب نگاهی به سر و روی خونی من کرد و گفت خب کجا بودی دختر؟ کار تو خونه ی من اونقدرها هم سخت نبود که تو بخوای فرار کنی و بری .. بعد با اشاره به نوکراش گفت دست و پای خانواده ش رو باز کنید ما این دختر رو میخواستیم که الان پیشمونه، بقیه رو مرخص کنید برن. بعد نگاهی به عمه کرد و گفت اما تو اگه بفهمم که این مدت این دختر رو تو پناه داده بودی بلایی سرت میارم که به مرگت راضی باشی فهمیدی؟ حالا هم پول و طلا و بچه هاتون رو بردارین و برین تا من تکلیفم رو با این دختر معلوم کنم.بعد با اشاره ی دست نوکرای ارباب خانواده م رو از عمارت بیرون انداختن و منو کشون کشون بردن سمت طویله و بابا که خونی و داغون بود رو پشت در گذاشتن. صدای ناله و التماس مامان و عمه تو گوشم بود ، همینجور منو سمت طویله میبردن و به التماس های من توجهی نداشتن ،اصلا نمیفهمیدم چرا این کار رو میکنن، من خودم برگشته بودم و حاضر بودم کلفت اون خونه بشم ، پدرم که بدبخت کتک خورده بود و عمه هم کلی پول بابت خراج داده بود اما ارباب دست بردار نبود و انگار بهش برخورده بود که جلوی چشمش دختری که میخواست فراری داده بودن ، ارباب سنش زیاد بود اما چند تا زن صیغه ای داشت که توروستاهای دیگه زندگی میکردن و خدم و حشم داشتن و ارباب در ماه شاید یک بار بهشون سر میزد ، بابا همش از این موضوع ترس داشت که مبادا ارباب منو به عنوان کلفت خونه ش نخواد و قصد دیگه ای داشته باشه واسه همین منو شبونه فراری داده بود.گوشه ی طویله با تن و بدن زخمی به ستون بستن و نوکرای ارباب در رو، رو من بستن و رفتن ، سردم شده بود چون از بدنم خون میومداحساس ضعف داشتم ، حیوونای زبون بسته هم که کار خودشون رو میکردن و بوی بدی توی طویله پیچیده بود بدنم میلرزید ، توان ایستادن نداشتم چشمام سیاهی میرفت نمیدونم چند ساعتی تو اون وضعیت بودم که در طویله باز شد ، چند نفر اومدن داخل نگاهی با ترس بهشون کردم مردی که شلاق به دست بود دستام رو باز کرد و منو هل داد روی علوفه و گفت دختره ی چشم سفید به خاطر تو و فرارت از این روستا من چند روز اینجا زندانی بودم تلافیش رو سرت در میارم، بعد با شلاق شروع کرد به زدن من ، واقعا توان ناله کردن هم نداشتم دوتا مرد دیگه جلوی در نگهبانی میدادن و اون نامرد مشغول کتک زدن من بودهمین حین خواست به طرز وحشیانه ای به من حمله کنه که یهو اون دو نفر گفتن پاشو پاشو ارباب کوچیکه اومد زود باش ، مرد سریع دهن منو بست و منو به تیرک طویله بست و از طویله همراه اون دوتا مرد دیگه فرار کرد ، در طویله باز بود و سوز هوای خنک بدنم رو بیشتر به درد میآورد نوری توی طویله تابید و در تا آخر باز شد و مردی جوان همراه چند نفراومدن داخل مرد جوون گفت این کیه اینجا بستینش، بعد چند قدم اومد نزدیک و پرسید تو کی هستی ؟ اسمت چیه ؟بعد رو به آدمای اطرافش پرسید این کیه ؟ چرا اینو اینجا بستن؟جرمش چیه هان؟نمیتونستم چشمام رو باز نگه دارم بدون اینکه حرفی بزنم و التماسی کنم و کمکی بخوام چشمام بسته شد و چیزی نفهمیدم ، نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای زنی چشمم رو باز کردم زن بادیدن چشمای من با خوشحالی گفت
ارباب ارباب مژده بدین دختره حالش خوبه چشاشو باز کرد، با شنیدن اسم ارباب دلم آشوب شد نگاهی به خودم کردم لباس تمیز تنم بود و اون لباسهای خونی و کثیف دیگه تنم نبود ، رختخواب نو و اتاق قشنگ اما فکر ارباب بدنم رو به رعشه مینداخت در باز شد و همون جوونی که تو طویله دیده بودم اومدداخل ، با ترس تو رختخواب نیم خیز شدم که ارباب گفت بخواب دختر بخواب.بعد رو به زن پرسید چطوره کلثوم عمه ؟ این چش بود ؟ کلثوم عمه نگاهی کرد و گفت نمیدونم والا دختر بینوااینقدر کتک خورده بود از حال رفته بود وگرنه همه جاش سالمه ، پاکه من پرسیدم از عمارت پدرتون گفتن آوردنش واسه کلفتی مرد جوان که حالا فهمیده بودم پسراربابه گفت خب پس من با پدرم حرف میزنم همینجا پیش تو میمونه ، تو دست تنهایی دیگه یکی رو میخوای ، با اشک نگاهی به پسر ارباب کردم خیلی معقول و محترم بود انگار پسر اون پدر نبود ، ارباب جوان نگاهی بهم کرد و گفت اسمت چیه ؟ با لرزشی که تو صدام بود گفتم گل گلبهار .. لبخندی گوشه ی لب پسر ارباب نشست و گفت گل بهار .. قشنگه .. خوب استراحت کن ، زود خوب شو عمه کلثوم کلی کار داره ، بعد از در رفت بیرون ،
ادامه دارد...