eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
22.9هزار دنبال‌کننده
40هزار عکس
6.5هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
🌗به نظر برخی ،در صورت وجود تمدنهای دیگر در فضا در هر مرحله‌تکامل، فعالیت آنها به وسیله مشکلات مربوط به تأمین انرژی محدود شده و در حیات آنها شاید علم، خیلی پیشرفته نباشد. ☠📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یک نهنگ دو تنی بعد از اینکه سه بار خودش رو به ساحل رسوند تا خودکشی کنه توسط دانشمند ها کالبد شکافی شد و متوجه شدند این نهنگ از شدت درد میخواسته هر دفعه خودشو از بین ببره ، محتوایات معده این نهنگ مملو از پلاستیک هایی بود که در دریا رها شده بودند. ⊱-----👽-----⊰ ☠ 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
میدونستین ماسک های توی هواپیما به هیچ منبع اکسیژنی وصل نیستن این ماسک ها جوری ساخته شدن که از طریق واکنش شیمیایی ایجاد شده درون خودشون اکسیژن تولید میکنن 😂😐 !! + چیزی فیک تر از این نیست 😑 !! 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
کریکت وتا، با وزن ۷۰ گرم (اندازه موش)، سنگین ترین حشره جهان است که در جزیره ای نزدیک نیوزلند یافت می شود. گوش هایش روی زانوها قرار دارد و عاشق هویج است. کریکت و تا به اندازهای بزرگ است که میتواند هویج و احتمالا انگشت دست انسان را کامل قطع کند و با آروارهی قدرتمند خود بجود. 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
معمولا هتل مکان آرامش و استراحت است ولی هتل"تعطیلات ترسناک" لندن به گونه ایست که کمتر کسی جرات شب ماندن در اتاق های این هتل دارد و معمولا صبح ها همه اتاق را کرایه و در نزدیکی غروب آن را ترک می کنند.. ‌ ‌- 📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
مامور سیا: سفر در زمان واقعیت دارد، با ماشین زمان به سال 2118 فرستاده شدم، انچه دیده ام ماورای تخیل است، هنوز بر خودم می لرزم، آنجا زمین نبود ! ☠📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بابا فریاد زد خفه شو دختر من بی آبرویی نکرده، من خودم از ده بردمش بیرون ، دختر من مثل جواهر پاکه ، دوباره نوکرای ارباب شروع به زدن بابا کردن، ارباب نگاهی به سر و روی خونی من کرد و گفت خب کجا بودی دختر؟ کار تو خونه ی من اونقدرها هم سخت نبود که تو بخوای فرار کنی و بری .. بعد با اشاره به نوکراش گفت دست و پای خانواده ش رو باز کنید ما این دختر رو می‌خواستیم که الان پیشمونه، بقیه رو مرخص کنید برن. بعد نگاهی به عمه کرد و گفت اما تو اگه بفهمم که این مدت این دختر رو تو پناه داده بودی بلایی سرت میارم که به مرگت راضی باشی فهمیدی؟ حالا هم پول و طلا ‌و بچه هاتون رو بردارین و برین تا من تکلیفم رو با این دختر معلوم کنم.بعد با اشاره ی دست نوکرای ارباب خانواده م رو از عمارت بیرون انداختن و منو کشون کشون بردن سمت طویله و بابا که خونی و داغون بود رو پشت در گذاشتن. صدای ناله و التماس مامان و عمه تو گوشم بود ، همینجور  منو سمت طویله میبردن و به التماس های من توجهی نداشتن ،اصلا نمی‌فهمیدم چرا این کار رو میکنن، من خودم برگشته بودم و حاضر بودم کلفت اون خونه بشم ، پدرم که بدبخت کتک خورده بود و عمه هم کلی پول بابت خراج داده بود اما ارباب دست بردار نبود و انگار بهش برخورده بود که جلوی چشمش دختری که میخواست فراری داده بودن ، ارباب سنش زیاد بود اما چند تا زن صیغه ای داشت که توروستاهای دیگه زندگی میکردن و خدم و حشم داشتن و ارباب در ماه شاید یک بار بهشون سر می‌زد ، بابا همش از این موضوع ترس داشت که مبادا ارباب منو به عنوان کلفت خونه ش نخواد و قصد دیگه ای داشته باشه واسه همین منو شبونه فراری داده بود.گوشه ی طویله با تن و بدن زخمی به ستون بستن و نوکرای ارباب در رو، ر‌و من بستن و رفتن ، سردم شده بود چون از بدنم خون میومداحساس ضعف داشتم ، حیوونای زبون بسته هم که کار خودشون رو میکردن و بوی بدی توی طویله پیچیده بود بدنم می‌لرزید ، توان ایستادن نداشتم چشمام سیاهی می‌رفت نمیدونم چند ساعتی تو اون وضعیت بودم که در طویله باز شد ، چند نفر اومدن داخل نگاهی با ترس بهشون کردم مردی که شلاق به دست بود دستام رو باز کرد و منو هل داد روی علوفه و گفت دختره ی چشم سفید به خاطر تو و فرارت از این روستا من چند روز اینجا زندانی بودم تلافیش رو سرت در میارم، بعد با شلاق شروع کرد به زدن من ، واقعا توان ناله کردن هم نداشتم دوتا مرد دیگه جلوی در نگهبانی میدادن و اون نامرد مشغول کتک زدن من بودهمین حین خواست به طرز وحشیانه ای به من حمله کنه که یهو اون دو نفر گفتن پاشو پاشو ارباب کوچیکه اومد زود باش ، مرد سریع دهن منو بست و منو به تیرک طویله بست و از طویله همراه اون دوتا مرد دیگه فرار کرد ، در طویله باز بود ‌و سوز هوای خنک بدنم رو بیشتر به درد می‌آورد نوری توی طویله تابید و در تا آخر باز شد و مردی جوان همراه چند نفراومدن داخل مرد جوون گفت این کیه اینجا بستینش، بعد چند قدم اومد نزدیک و پرسید تو کی هستی ؟ اسمت چیه ؟بعد رو به آدمای اطرافش پرسید این کیه ؟ چرا اینو اینجا بستن؟جرمش چیه هان؟نمیتونستم چشمام رو باز نگه دارم بدون اینکه حرفی بزنم و التماسی کنم و کمکی بخوام چشمام بسته شد و چیزی نفهمیدم ، نمی‌دونم چقدر گذشته بود که با صدای زنی چشمم رو باز کردم زن بادیدن چشمای من با خوشحالی گفت  ارباب ارباب مژده بدین دختره حالش خوبه چشاشو باز کرد، با شنیدن اسم ارباب دلم آشوب شد نگاهی به خودم کردم لباس تمیز تنم بود و اون لباسهای خونی و کثیف دیگه تنم نبود ، رختخواب نو و اتاق قشنگ اما فکر ارباب بدنم رو به رعشه مینداخت در باز شد و همون جوونی که تو طویله دیده بودم اومدداخل ، با ترس تو رختخواب نیم خیز شدم که ارباب گفت بخواب دختر بخواب.بعد رو به زن پرسید چطوره کلثوم عمه ؟ این چش بود ؟ کلثوم عمه نگاهی کرد و گفت نمی‌دونم والا دختر بینوااینقدر کتک خورده بود از حال رفته بود وگرنه همه جاش سالمه ، پاکه من پرسیدم از عمارت پدرتون گفتن آوردنش واسه کلفتی مرد جوان که حالا فهمیده بودم پسراربابه گفت خب پس من با پدرم حرف میزنم همینجا پیش تو میمونه ، تو دست تنهایی دیگه یکی رو میخوای ، با اشک نگاهی به پسر ارباب کردم خیلی معقول و محترم بود انگار پسر اون پدر نبود ، ارباب جوان نگاهی بهم کرد و گفت اسمت چیه ؟ با لرزشی که تو صدام بود گفتم گل گلبهار .. لبخندی گوشه ی لب پسر ارباب نشست و گفت گل بهار .. قشنگه .. خوب استراحت کن ، زود خوب شو عمه کلثوم کلی کار داره ، بعد از در رفت بیرون ، ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عمه کلثوم دنبال ارباب رفت بیرون و دم در کمی باهاش حرف زد و بعد اومدداخل ، لبخندی بهم زد و گفت ارباب سالار خیلی پسر خوبیه ، پسر بزرگ خانه ، مهربون و با منش و اخلاقه ، تحصیلکرده است و خوش برخورده ، پسر کوچیکه ارباب اخلاقش مثل خود اربابه نمیشه سمتش رفت ، همه ازش میترسن اما سالار پسر خوبیه ، به حرفهای عمه کلثوم گوش میکردم اما توانی نداشتم که جوابش رو بدم ، از اینکه خدا کمکم کرده بود که از چنگال اون ارباب نامرد نجات پیدا کنم خدا رو شکر کردم ترسم ریخته بود و انگار حالم بهتر شده بود کمی گذشت عمه کلثوم حسابی بهم می‌رسید از اون روز که ارباب سالار رو دیده بودم دیگه نیومده بود اونجا دو روزی گذشته بود حالم خوب بود از جام بلند شدم و به عمه کلثوم کمک میکردم روز سوم بود که دیدم چند نفر با اسب از ته باغ سمت خونه ی عمه کلثوم میومدن ، نزدیکتر که شدن دیدم ارباب سالار با چند نفر دیگه بودن سریع خودمو جفت و جور کردم و عمه کلثوم رو صدا کردم. عمه خنده کنان اومد تو حیاط.سالار از اسب پرید پایین و سر عمه رو بوسید و نگاهی با غرور به من کرد و گفت میبینم حالت خوبه کار عمه کلثوم حرف نداره دستاش معجزه می‌کنه سوپاش که انگار از بهشت اومده، خوبی گلبهار؟با ترس و خجالت گفتم ممنونم ارباب خدا به شما و عمه کلثوم سلامتی بده، سالار خندید و گفت عمه گلبهار دیگه پیش خودت میمونه ضمانتش رو پیش بابا کردم بعد با غر و لند بامزه ای نگام کرد و گفت خیلی شاکی بود ازت چکار کردی تو دختر؟ به زور ازش رضایت گرفتم که پیش عمه بمونی، بابام میخواست بفرستت ده ‌پایین دره اونجا پیش زنش کار کنی دیگه از دست اون خلاصی نداشتی. عمه کلثوم با خنده گفت اوووو میخواست بفرسته پیش معصوم بانو؟خب دیگه ازش چیزی نمی موند مگه دستور و فرمایشات اونو کسی می‌تونه طاقت بیاره ؟ بازم از ارباب سالار تشکر کردم و گفتم به خدا من کاری نکردم من فقط چند روز رفتم خونه ی یکی از اقوام،نمیدونستم اینجوری میشه به خدا من اهل کار کردنم از کار فراری نیستم خودم کلفتی شما و عمه کلثوم رو میکنم.ارباب سالار خندید و سوار اسبش شد و گفت ببینیم و تعریف کنیم، راستی شنیدم سواد داری کجا یاد گرفتی؟گفتم یکم بلدم اندازه ی خوندن و نوشتن، سالار سری تکون داد و گفت خوبه بعد پاهاش رو به پهلوهای اسبش زد و اسب شروع به حرکت کرد سالار موقع رفتن گفت عمه هر چی خواستی بگو برات محیا کنم، این دختر هم خودت هواشو داشته باش، اگه شیطونی کرد بگو خودم ادبش میکنم.سالار دور شد با وجودی که پسر ارباب بود و ابهت خاص خودش رو داشت اما شوخ و بامزه بود البته من ازش ترس داشتم و میدونستم که باید حرف عمه ‌و ارباب رو حسابی گوش کنم چون یه کلفت بیشتر نبودم که تازه اونم با ضمانت سالار به اینجا رسیده بودم بالاخره من یه رعیت بدهکار بودم و اونا ارباب و خان . بین منو اونا دنیا فاصله بود اما به هر حال خوشحال بودم که دیگه پیش ارباب نیستم و پیش عمه کلثوم مهربونم ، از اون روز زندگی من تو عمارت شروع شد و کنار عمه کلثوم هر کاری که می‌گفت انجام میدادم البته عمه بیشتر فرم مادرانه داشت و زیاد ازم کار نمی‌کشید اما خودم هر کاری که بود رو گفته و نگفته انجام میدادم، عمه کلثوم با سواد بود و شبها کتاب هایی رو میخوند و از من هم میخواست که بخونم باهاش همین باعث شده بود خواندن نوشتنم خیلی بهتر بشه عمه می‌گفت حساب کتاب یاد بگیر تابتونی کاری رو انجام بدی و از این وضعیت کلفتی در بیای، پیش ارباب حساب رسی کنی، ارباب از دخترای باهوش خوشش میاد. سه ماه از موندنم تو‌ عمارت گذشته بود از خانواده م خبری نداشتم فقط میدونستم که دیگه کاری بهشون ندارن، تو این سه ماه سالار چند بار به ما سر زده بود خیلی با محبت بود و برخلاف ارباب خوش خنده و خوش رو بود البته من همچنان ازش دوری میکردم و اصلا بی احترامی نمی‌کردم و حواسم بود که اون پسر اربابه و من یه رعیت ساده که با ضمانت سالار اینجا بودم وقتی ارباب سالار میومد سریع شربت بهار نارنج درست میکردم و چند تا دونه کلوچه ی روغنی میذاشتم تو ظرف و دورش رو گل محمدی میچیدم و می‌بردم براش سالار لبخند رضایتی میزد و می‌گفت عمه این دختر رو خوب و باسلیقه بار آوردی، عمه می‌گفت نه عمه جان این دخترخودش خوش سلیقه و تمیزه کلی کار هنری بلده تازه حساب کتابم بلده سالار، خوندن نوشتن هم بلده، سالار می‌خندید و می‌گفت این تعریفارو برو جلو مادرم بکن، ببین چه دختری رو میخواست بفرسته واسه معصوم، ادامه دارد