1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_نهم
بعد بلند بلند میخندید، کفش ارباب رو پاک میکردم و همش دور کارهای عمه و سالار میچرخیدم آخرکار که سالارمیرفت یه کیسه پول به عمه میداد و به منم چند تا سکه میداد، سکه ها رو جمع میکردم که وقتی بهم اجازه دادن برم دیدن بابا اینا، براشون ببرم پول خوبی جمع کرده بودم همش دوست داشتم سالار بیاداونجا و من کاراش رو بکنم و اون بهم پول بده عمه هم خیلی مهربون بودهمش برام لباس نو میدوخت و بهم میگفت همیشه تمیز باش و مرتب بگرد اینجاخونه ی اربابه یه موقع ممکنه کاری پیش بیاد و اینجا پر از مهمون بشه یا مهمونای شهری بیان همه باید تمیز و مرتب باشن که آبروی ده و ارباب و .. حفظ بشه خداییش عمه خیلی مهربون بود و من بهش مدیون بودم چون اگه اونو سالار و حمایت هاشون نبود معلوم نبود چه بلایی سرم میومد واسه همین هر چی میگفتن گوش میکردم و سعی داشتم خودمو بهشون ثابت کنم ، نزدیک عید بود کار عمارت زیاد شده بود تمام فرش و گلیم و حصیر و پرده های اتاق ها باید شسته میشد و کلی گل آرایی و تزیینات تو باغ و باغچه باید انجام میشد از همه ی قسمتای عمارت کارگرا و کلفت ها جمع میشدن و از صبح تا عصر کار میکردن منم مجبور بودم صبح زود کارهای اولیه رو پیش عمه انجام بدم و بعد برم عمارت اصلی پیش ارباب بزرگ و با خدمه ها و کلفت ها کارهای عیدرو انجام بدم شب که برمیگشتم دیگه جونی برام نمیموند فقط دلم میخواست بخوابم و تا صبح تکون نخورم.از شدت کار بدنم درد میکرد و شبا راحت نمیخوابیدم واسه همین خستگی به تنم میموند و خیلی کلافه بودم اون روز باید کل سالن بزرگ و اصلی عمارت رو گردگیری میکردیم، حسابی راه پله رو برق انداخته بودم ، آخرین پله رو که تمیز کردم دیدم مردی از بالای پله ها پائین اومد.سایه ی مردی رو بالای پله ها حس کردم نگاه کردم جوون قد بلند و خوشتیپ با چکمه های بلند و لباس شیک از بالای پله ها به سمت پایین میومد. اثر چکمه هاش روی پله ها افتاده بود و جا پاش همه جا رو کثیف کرده بود از لباساش معلوم بود پولدار و خان زاده است خودمو کنار کشیدم دیدم همه ی خدم و حشم جلوش خم شدن و یه جورایی خودشون رو جمع و جور کردن ، منم مودب کنار پله ها وایستادم و نگاش کردم بیشتر دلم به حال پله ها میسوخت که تمیز کرده بودم و این آقا کثیفشون کرده بود ، از کنارم که رد شد نگاهی بهم انداخت و گفت ندیده بودمت تا حالا ، اسمت چیه ؟با من من گفتم گلبهار ، مرد جوان سری تکون داد و رفت سمت سالن بزرگ ، ابهت خاصی داشت صداش خش دار بود و هیچ محبتی توش نبود ، مثل ارباب خشن و با جذبه ، وقتی که رفت خدمه ها گفتن ارباب ارسلان کی اومد ما نفهمیدیم ؟ یکی از خدمه ها رو به من گفت خدا بهت رحم کرد دختر این ارسلان پسر کوچیکه خانه،تو بلد نیستی جلو خان و خانزاده دولا راست بشی دختر ؟ امروز ارسلان خان رو کیف بود وگرنه به خاطر معمولی وایستادن و بی احترامیت فلکت میکردخیلی خوش شانسی دختر جان ، تعحب کردم من هیچ بی احترامی نکرده بودم اما اهل اون عمارت با ترس ازارسلان حرف میزدن و منو خوش شانس میدونستن که ارباب باهام حرف زده دوباره شروع کردم به تمیز کردن پله ها ، فکرم پیش عمه بود دوست داشتم زودتر برم سمت ویلای عمه ، حرصم هم دراومده بود که پسر خان یکم تربیت نداره و نمیفهمه که جای تمیز شده با چکمه ی کثیف نیاد همینجور پله ها رو دستمال میکشیدم و با غیض تمیز میکردم تا دوباره به پله ی آخر رسیدم البته این بار بالای پله ها بودم ، تا اومدم سرم رو بلند کنم و دستمالم رو کناری بزارم دیدم ارسلان خان بی ادب با همون چکمه ها دوباره از پله ها بالا اومد و رفت سمت در خروجی و از در خارج شد دلم میخواست بشینم و گریه کنم ، باز از راهروی ورودی و همه ی پله ها تا درب خروجی جای پای ارسلان بدجنس مونده بود ، هیچ کس حرفی نمیزد ، فقط سریع هر کس قسمت مربوط به خودش رو پاک میکرد.از بالای پله ها نگاهی به انتهای پله کردم کثیف ، گلی و خاکی شده بود با عصبانیت دستمال بزرگی که دستم بود رو آبی زدم و دوباره شروع به پاک کردن پله ها کردم تو دلم به ارسلان فحش میدادم که چرااینقدر بی ملاحظه و بی ادبه و زحمت و کار هیچ کس براش اهمیتی نداشت البته عمه راست میگفت چقدر این دو تا برادر با هم تفاوت داشتن سالار با ارسلان اصلا قابل مقایسه نبود ، حقا که ارسلان به پدرش رفته بود. بالاخره کارهای اون روز تموم شد و خسته و کوفته سمت ویلای عمه که دورتر از عمارت ارباب قسمت شرقی باغ ساخته شده بود رفتم ،هوا دیگه گرگ و میش بود و منم توانی برام نمونده بود از لابه لای درختا به سمته ویلا میرفتم که صدای سالار رو شنیدم انگار داشت با کسی حرف میزد البته واضح نبود و فقط تن صدای مردونه ش میومد.پا تند کردم که زودتر از باغ در بیام کمی دورتر سالار و ارسلان رو دیدم که هر دو سوار اسب کنار هم راه میرفتن و حرف میزدن.