این نهنگ نخستینبار در دههی ۱۹۸۰ دیده شد و پژوهشگران آن را بهعنوان یکی از نادرترین نهنگهای مهاجرِ مسافتطولانی در اقیانوس آرام ثبت کردند. در طول دهههای ۹۰ و ۲۰۰۰، گزارشهای مشاهدهی آن همچنان ادامه داشت — همیشه با همان نشانهها، همیشه تنها، و بهطرزی شگفتانگیز جانبهدربرده از برخورد با کشتیها، تغییر اقیانوسها و دههها فعالیت انسانی.
تا سال ۲۰۲۰، پژوهشگران چیزی تقریباً بیسابقه را تأیید کردند: همان نهنگ، ۳۵ سال بعد، همچنان در اقیانوس آرام در حال حرکت بود؛ سالم، و در حال پیمودن هزاران مایل در مسیرهای قدیمی مهاجرتش. در دنیایی که بیشتر غولهای دریایی هرگز به سنین بالا نمیرسند، زندهماندن این نهنگ برای چهار دهه، آن را به یکی از افسانههای خاموش اقیانوس تبدیل کرده است
🪓📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🔴دبی وود، معروف به “حسودترین زن دنیا”، نشون میده حسادت چطور روابط رو به رفتارهای افراطی میکشونه.
بعد ملاقات با شوهرش استیو تو فیسبوک (۲۰۱۱)، ناامنیهاش شدید شد – ایمیلها، حساب بانکی و گوشی رو چک میکرد و هر بار که برمیگشت، تست دروغسنج میخواست!
تشخیص سندرم عُثِل (اختلال هذیانی با ترس وسواسی خیانت) + دوقطبی و اختلال بدریختانگاری بدن گرفت و با داروهای ضداضطراب کنترلش کرد.
🪓📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
قفسه معروف ترین ابزار شکنجه قرون وسطی است. مقتول توسط دست ها و پاها به یک قاب چوبی بسته شده بود و اندام ها در جهت مخالف کشیده شده بودند. ابتدا بافت های غضروف پاره شد و سپس اندام ها پاره شدند. کمی بعد، میخ هایی به قاب هایی که وصل شده بود که در پشت قربانی سوراخ ایجاد میکرد، برای تشدید درد میخ ها را با نمک آغشته می کردند.
-
★📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
حواس انسان فقط بخش کوچکی از واقعیت را درک میکنند؛ ما تنها نور مرئی و صداهای محدودی را میبینیم و میشنویم، در حالی که جهان پر از امواج و انرژیهای نامرئی است. ابزارهای علمی به ما کمک میکنند این دنیای پنهان را بشناسیم و این موضوع نشان میدهد واقعیت بسیار پیچیدهتر از تجربهی روزمرهی ماست و ما را به کنجکاوی و فروتنی دعوت میکند.
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_یازدهم
خندیدم و گفتم عمه خانم من هرچی دارم از لطف و مهربونی شماست ، زیبایی شما قابل مقایسه با کسی نیست ، چقدر خوشحالم که منو مثل خودتون زیبامیبینید ، عمه خندید و گفت پاشو برو میوه ها رو بچین کم زبون بریز ، خنده کنان رفتم تو آشپزخونه و دوری طلایی رنگ کار شده ای رو برداشتم و میوه ها رو توش چیدم و آوردم تو سالن پذیرایی روی میز گذاشتم ، یه ظرف پر از شیرینی های دست ساز هم چیدم و آب میوه رو توی تنگ مسی ریختم و کنار میوه هاگذاشتم ، همین موقع بود که در باز شد و عمه همراه سالار و ارسلان واردسالن شدن ، برادرا بلند بلندمیخندیدن و عمه وسطشون بودنسبت به اون دو تا برادر قد بلند و رشید عمه کوچولو به نظر میومد ، خودمو کناری کشوندم و دست به سینه وایستادم ،وقتی که پسرای ارباب سر میز رسیدن سلام گفتم و پرسیدم ارباب آب انار تازه براتون بریزم ؟ سالار لبخندی زد و گفت بریزگلبهار واسه ارسلان هم بریز ، آب انار رو توی لیوان های بلند بلوری ریختم و با احترام جلوی عمه و ارباب زاده ها گرفتم ،ارسلان نگاهی به من کرد و گفت من تو رو یه جای دیگه هم دیدم ، کجا دیدم ؟ با لبخند کم رنگ اما جدی و باترس گفتم تو عمارت ارباب مشغول تمیز کاری بودم شما تشریف آوردین.ارسلان نگاهی به سر تا پای من کرد و لبی گزید و زیر چونه ش رو باانگشت خاروند و گفت چقدر عوض شدی ، اینجا مثل رعیت و کلفت نیستی مثل دختر پولدار و مالدارایی ، سرم پایین بود و چیزی در جواب نگفتم سالار لیوان آب میوه ش رو خورد و گفت یه لیوان دیگه برام بریز بعد رو به عمه کرد و گفت مگه گلبهار رو میفرستی واسه نظافت ؟از فردا دیگه حق نداره بره عمارت بابام همین جا کنار تو کارهات رو میکنه حرفی هم اگه بود و کسی چیزی گفت بگو سالار گفته این دختر فقط اینجا بمونه.این دختر فقط اینجا پیش تو میمونه عمه، هر کس حرفی زد بگو با سالار حرف بزنید. عمه گفت باشه من از خدامه، گلبهار پیشم باشه از صبح همه میرن من تنها میمونم تا شب حداقل این دختر با من هم زبونی میکنه کمک حالم میشه ، ته دلم کلی خوشحال شدم که دیگه از فردا نمیرم عمارت ارباب و قیافه شون رو نمیبینم ارسلان آب میوه ش رو خورد و دستش رو دراز کرد و یه سیب از تو ظرف میوه برداشت و گفت پذیرایی هم که بلد نیست این دختر ، اصلا کاری بلده ؟ سریع رفتم بشقاب و چاقو آوردم و گذاشتم جلوی ارسلان و سالار و عمه و گفتم ببخشید.بعد ظرف میوه رو جلوشون گرفتم سالار گفت نمیخواد ظرف به این بزرگی رو بلند کنی بعد از جاش بلند شد و ظرف رو ازم گرفت و گذاشت رو میز و یه پرتقال و نارنگی برداشت و گذاشت تو بشقاب خودش و عمه و گفت تو هم بشین همینجا ، لبخندی زورکی زدم و با دست های لرزون و صدای آروم گفتم ممنونم ارباب من میرم آشپزخونه کار دارم شما نوش جان کنید ، ارسلان نگاهی به سالار کرد و گفت رعیت رو پررو میکنی دیگه، هر کس باید جایگاه خودشو بدونه بعد رو به من گفت آفرین دختر برو به کارات برس ، با عجله از سالن اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه ، هوا سرد بود شام خوشمزه ای رو بقیه ی ندیمه ها درست کرده بودن و بوش کل فضا روبرداشته بود و عطرش همه جا رو پرکرده بود طبق رسم عمارت اول باید خان خان زاده ها غذا میخوردن و هر چی میموند،آخرسر خدم و حشم میخوردن ، خیلی گشنه م بود یه جورایی از شدت کار و خستگی دلم ضعف میرفت اما نمیشد غذا رو چشید و خورد ، یه سیب برداشتم و همونجور با پوست گاز زدم و مشغول خوردن شدم که صدای عمه رو شنیدم.صدام میکرد سریع سیب نصفه خورده شده رو روی طاقچه گذاشتم و دویدم سمت ویلا ، عمه پشت پنجره بود منو که دید پرده رو انداخت و رفت داخل ، منم رفتم پیش عمه و پرسیدم جانم عمه کاری داشتین؟ عمه گفت اینا رو جمع کن بعد شام رو ردیف کن ، به بقیه هم بگو کمکت کنن تا لبه ایوون برات بیارن مجمع ها رو تک نفر بکشن بعد یه دیس بزرگ جدا بزارن که اگه کسی خواست از اون بریزه بخوره.سریع به بقیه گفتم که بساط شام رو آماده کنن و بیارن تا لبه ایوون میز وسط سالن رو جمع کردم و میوه ها رو برداشتم و سفره ی سوزن دوزی شده رو روی میز انداختم و بساط شام رو چیدم. ارسلان و سالار با هم حرف میزدن و عمه هم دور و بر میز میچرخید.میز پر شد از غذاهای خوشمزه میخواستم آخرین ظرف برنج رو بیارم و از اتاق بیام بیرون که ارسلان گفت میز رو که چیدی برو پیش همکارات شامتو بخور برای جمع کردن صدات میکنیم ، چقدر حرصم ازش در اومده بود پسره ی خودخواه من اصلا قصد نداشتم که تو اون اتاق بمونم یا شام رو با اونا بخورم خودم تفاوت جایگاه خودم رو میدونستم اما اینکه این پسر همش میخواست رعیت بودن منو به رخم بکشه خیلی برام سخت بود.دیس برنج رو گذاشتم و رو به عمه گفتم عمه خانم من پشت در اتاق میشینم هر چیزی کم و کسر داشتین بگین بیارم.
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_دوازدهم
سالار گفت همه چیز هست نمیخواد منتظر بمونی برو شامت رو بخور هر چیز هم کم اومد از غذای دیگه میخوریم نبینم پشت در بمونی هااا ، سرده برو شامت رو بخور.عمه نگاهی به میز انداخت و گفت هیچی کم نیست دخترم برو یک ساعت دیگه بیا واسه جمع کردن میز ، ارسلان که پشت میز ناهار خوری نشسته بود وداشت واسه خودش غذا میریخت نگاهی افسوس وار بهم کرد و با دست اشاره زد که از اتاق برم بیرون ، به نشونه ی احترام نیمه خم شدم و از در اومدم بیرون چشام اشکی بود ، یاد مادر و پدرم و خانواده م افتاده بودم ، دلم براشون تنگ شده بود دلم نوازش های دست پدرم رو میخواست و قربون صدقه های مادرم رو ، چقدر دلم میخواست از اون همه غذا یکم برای مامان اینا میبردم ، اصلا اونا هم میتونستن از این غذاها بخورن، بعضی از اون مدل غذاها رو خود من تا اون شب ندیده بودم و اسمش رونمیدونستم ،بچه ها صدام کردن گلبهار چیزی کم و کسر نیست گفتم نه شامتون رو بخورین ، بعد خودم هم رفتم تو مطبخ کنارشون نشستم و کمی برنج و فسنجون ریختم و شروع کردم به خوردن ، غذا لذیذ بود و منم گشنه، اما طرز رفتار ارسلان باعث میشد هر از گاهی بغض کنم و راه گلوم بسته بشه ، همکارا میخندیدن و میگفتن این همه غذا گلی .. آخه چرا فسنجون برداشتی هی گلوت رو میگیره ، بیا یکم شیرین پلو بخور ، مرغ ناردونی بخور اون فسنجون رو بزار کنار میدیم مرغ وخروس ها میخورن بیا از اینا بریز بخور که راحت ازگلوت بره پایین بهشون لبخند میزدم و چیزی نمی گفتم باآب،غذا رو پایین میدادم شام رو که خوردیم هرکدوم از بچه ها یه چیزی تعریف میکرد و میخندیداما من فکرم پیش مامان اینا بودو اینکه اصلا عید میتونم برم پیششون و ارباب اجازه میده برم دیدنشون چند ماه بود که ندیده بودمشون و خیلی دلتنگشون بودم،چند بار که بعضی از کلفت و ندیمه ها واسه خریدبیرون رفته بودن ازشون خواسته بودم سری به خانواده من بزنن.پس اندازی که تو اون چند وقت جمع کرده بودم رو براشون فرستاده بودم خیلی دلم براشون تنگ شده بود ، اون شب گذشت و سالار و ارسلان مهمونیشون تموم شد و خندان و شوخی کنان از خونه ی عمه اومدن بیرون ، همه ی خدم و حشم تو حیاط جمع شدن و جلوی دوتا خانزاده دولا راست شدن ، اونا هم به همشون نفری یه سکه انعام دادن ، من کنار مطبخ ایستاده بودم و منتظر بودم که اون دوتا برن و منم زودتر سالن غذا خوری رو جمع کنم و برم بخوابم ، سالار نگاهی بهم کرد و با لبخند گفت بیا گلبهار بیا انعامت رو بگیر. با خجالت چند قدم جلو رفتم و کنار عمه با فاصله وایستادم سالار پنج تا سکه گذاشت کف دستم و گفت عید که میخوای بری به خانواده ت سر بزنی براشون کمی خرید کن ، ارسلان کنارسالار وایستاده بود یه کیسه ی کوچیک در آورد و گفت بیا خانم کوچولو اینم انعام من. تو از همه ی این جمع کوچیکتری و خوب فرزی، بعد رو به عمه کرد و گفت آفرین عمه خانم خوب تربیتش کردی. اینو گفت و سوار اسبش شد ، سالار گفت عمه جان خواستی بری خرید گلبهار هم ببر بزارواسه خانوادهاش عیدی بخره هر چی کم آورد من میدم ، از اینکه سالارمیگفت واسه خانواده م عیدی بخرم و عید میرم بهشون سر میزنم خیلی ذوق زده بودم واقعا اگر سالار اجازه ی این کار رو بهم میداد واسه همیشه نوکرش میشدم چون خیلی دلتنگشون بودم ، با خجالت از سالار تشکر کردم و جلوی ارسلان هم سرم رو به معنای تشکر تکون دادم و گفتم آقا از شما هم ممنونم سایه تون مستدام ، همه ی اهل اون عمارت اون شب خوشحال بودن چون از هر دو ارباب زاده انعام گرفته بودن و ارباب جوان بهشون قول مرخصی داده بود انگارخستگی از جون همه در رفته بود و علیرغم اون همه کار همگی شاد و خنده کنان رفتن واسه جمع کردن و شستن و جابه جایی ظروف. منم بعد از رفتن سالار و ارسلان رفتم تو اتاق عمه و ظرفها و غذاها رو جمع کردم و آوردم مطبخ ، بقیه هم سریع میشستن و جابه جا میکردن، عمه بعد از اینکه کل اتاق رو به کمک یکی از خدمه تمیز کردم گفت گلبهار این لباس ها خیلی بهت میاد، علی الخصوص این روسری، ارسلان کلی ازت تعریف کرد. با لبخند گفتم ممنونم عمه خانم شما لطف کردین این لباسهای گرون و قشنگ رو برام گذاشتین وگرنه من که نه همچین سلیقه ای دارم نه پولی برای خرید این لباس های گرون ، ارباب زاده ارسلان و سالار هم خیلی لطف دارن خدا بهشون سلامتی بده.
ادامه دارد