#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_شانزدهم
عمه دو روز تو عمارت خان موند و روزسوم با کلی احترام و کلی کادو راهی عمارت خودش شد ما هم همراهش برگشتیم و کادوهاش رو توی گاری گذاشتیم و با خودمون آوردیم خونه ی عمه ، اون روز که تموم میشد من میتونستم بعد از چند ماه برم ده دیدن مامان اینا ، به همین خاطر خیلی هیجان داشتم و خوشحال بودم و لحظه شماری میکردم که شب بشه و دوست داشتم زودتر صبح بشه و برم از اون عمارت،غروب بود به عمه کمک کرده بودم هدیه هاش رو جابه جا کنه و اتاقش رومرتب کنه کارم که تموم شد آشپز صدام کرد و گفت گلبهار میتونی برام یکم سبزی بچینی بیاری، گفتم باشه یه سبد برداشتم و رفتم پشت عمارت که جای کاشت سبزی و صیفی جات بود، در رو باز کردم و مشغول چیدن یه نوع سبزی محلی که آشپز خواسته بود شدم حسابی سرگرم چیدن بودم و زیرلب شعری که مادرم همیشه میخواند رو زمزمه میکردم وحواسم به هیچ جای دیگه نبود، یهوسایه ای رو حس کردم سریع برگشتم قلبم داشت از جا در میومد، هوا تقریبا تاریک شده بود نگاهی به پشت سرم کردم سالار بود با دیدن رنگ پریده ی من گفت نترس گلبهار منم سالار ، چه صدای قشنگی داری از اینجا رد میشدم صدات رو شنیدم اومدم ببینم این بانوی خوش صدا کیه سریع خودمو جفت و جور کردم و به احترام وایستادم و گفتم ببخشید آقا من متوجه تون نشدم واسه همین یکم ترسیدم، سالار یکم نزدیک تر شد امشب حوصله ی مهمون بازی های مسخره ی بابارو نداشتم گفتم بیام پیش عمه، بیا هر چی چیدی بسه، بیا با هم بریم، دیگه هوا هم تاریک شده گفت برات یه کرم میارم شبا بزن پشت دستت که اینقدرخشک نشه، خیلی خوب و خوشبو هس از فرنگ آوردن برامون، از این به بعد تو فقط کارهای مربوط به عمه رو انجام بده، این کارا به تو مربوط نیست که دستت اینجور خشک و ترک خورده بشه سبد سبزی رو از دستم گرفت و گفت بیا بریم. گفتم آقا خواهش میکنم من خودم سبدرو میارم اینجوری خجالت میکشم تازه شاید عمه ناراحت بشه. سالار از باغ اومد بیرون و سبد رو داد دستم و گفت باشه پشت سر من بیا، از این به بعد حق نداری از این کارها بکنی، دستت همه ترک خورده ، حیفی تو ، جوونی.همینجور پشت سر سالار راه میرفتم ، خجالت میکشیدم و ترس هم داشتم این همه محبت رو از خان زاده توقع نداشتم رسیدیم خونه ی عمه ، سالار یا اللهی گفت و صدا کرد عمه، عمه خانم مهمون نمیخوای؟عمه در حالی که روسری ش رو سفت میکرد اومد سر ایوون ودگفت بیا قدمت سر چشم ارباب زاده ی من، بیا بالا پسر، اولین مهمون امسال من تویی، بیا درد و بلات به سرم. سالار رفت بالا و منم رفتم سمت آشپزخونه.منم سبد سبزی رو بردم آشپزخونه و به آشپز باشی دادم و همونجا تو مطبخ کنار دستشون مشغول شدم ، مدام سالار جلو نظرم بود شام رو ردیف کردیم و به خاطر اومدن سالار چند مدل غذای دیگه هم درست کردیم و اون شب عمه، مفصل از برادر زاده ی محبوبش پذیرایی کرد ، آخر شب سالار رفت و منم رفتم پیش عمه دوست داشتم بخوابم که زود صبح بشه ، شبش با عمه خداحافظی کردم که صبح زودمزاحمش نشم و از همونجا برم ، اون شب گذشت و من صبح زود بقچه ی لباسام رو بستم و سوغاتی هایی که خریده بودم رو توی ساک گذاشتم. هوا هنوز روشن نشده بود که خودم رو به دروازه ی اصلی درب عمارت رسوندم ، چند نفری که مثل من نفرات اولی بودن که مرخصی میرفتن جلوی در وایستاده بودن ، تا گاریچی اونا رو تا یه مقصدی برسونه ، منم کنارشون وایستادم بالاخره گاریچی اومد و همه مون سوار شدیم و رفتیم سمت خونه هامون دل تو دلم نبود چند ماه بود خانواده م رو ندیده بودم و کلی برای دیدنشون اشتیاق داشتم ازبلندی که اومدیم پایین سر پیچ پیاده شدم و مسیر رو تا خونه پیاده رفتم بوی خوش عید تو روستا پیچیده بود ، بوی زندگی ، بوی تازگی و طراوت ، بوی نون تازه که هر کس تو خونه ش مشغول پختن بود و عطر بهار روح آدم رو زنده میکرد انگار تو اون قصر بزرگ و عمارت بویی از این همه لذت و خوشی نبود ، انگار بهار عید و خوشی و عطر زندگی خارج از اون دیوارهای بلند و اون همه زرق و برق و برو بیا بود ،
ادامه دارد
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺۸ حسی که احتمالا نمیدونستید اونارو دارید:
۱- [velichor] :
به اون حس خوب و آرامشی گفته میشه که وقتی وارد کتابفروشی یا لوازم التحریری میشید، تجربش میکنید.
۲- [Anemonia] :
احساس دلتنگی برای زمان یا دوره ای که هیچوقت تجربش نکردی ولی همیشه آرزوشو داشتی.
۳- [Chrysalism] :
به اون حس گرم و راحتی که وقتی باد و طوفان و رعد و برق میشه، در خونه هستی و تجربش میکنی گفته میشه.
۴- [Pluviophilia] :
به افرادی گفته میشه که عاشق بارونو روزهای بارونی هستن و در روزهای بارونی پر انرژی تر از همیشه هستن.
۵- [Rükkehrunruhr] :
حس خوب و راحتی که وقتی بعد از یه سفر با مهمونی وارد خونه یا اتاقت میشی گفته میشه.
۶- [Liminal] :
حس انتظاری که در فرودگاه یا ایستگاه قطار برای رسیدن یه نفر داریم و آمیخته با کلی ذوق و بی قراریه.
۷- [Kairo Sclerosis] :
به احساسی گفته میشه که به لحظات خوب زندگیمون داریم، جوری که دوست نداریم هیچ وقت تموم بشن و میخوایم همش در اون لحظه زندگی کنیم.
۸: [ Eramnesia] :
به اون حسی که دوست داشتی زندگی در یه عصر تاریخی دیگه رو تجربه میکردی گفته میشود.
📛کپی بدون لینگ شرعا حرام است‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱