هدایت شده از تبلیغات گسترده ماهان
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طلا گرمی 20 تومن بخرم یا منتظر باشم؟!😊
🛑 تا بیست و سه تومن میره
🛑 یا برمیگرده همون محدوده 15 تومن؟!
مو به مو #تحلیل_طلا نسبت به اتفاقات اخیر👇
https://eitaa.com/joinchat/941424693C0969dda811
📈📉 تحلیل ها و #قیمتها لحظه ای
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
♨️ قیمتِ ریزشیِ هر گرم طلای ۱۸ عیار 👇
https://eitaa.com/joinchat/941424693C0969dda811
قیمتِ طلای ۱۸ عیار رو هر ثانیه از اینجا چک کنید👆
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_هفدهم
بالاخره رسیدم جلوی در خونه ، در که نداشتیم ، بابا جلوی خونه رو از ورودی تا ایوون تمیز و مرتب کرده بود و سنگ و ماسه ریخته بود که برف باعث سر خوردن مهمون ها نشه ، دو طرف ایوون پر بود از گل های شمعدانی که تازه گل داده بود و با رنگ قرمز و نارنجی حیاط خونه روصفایی داده بود که روح از تن میبردبوی چای تازه دم و صدای قل قل سماور منو سمت آشپزخونه کشوند مامان در حال ریختن چای توی استکان های کمر باریک بود ، کفش های جفت شده نشون ازمهمون هایی میداد که شب گذشته اونجا خوابیده بودن و بر اساس عادت همیشگی صبح زود بیدار شدن و چای خوش عطر و بوی تازه دم رو میخوردند و روزشون خیلی زود شروع میشد صدای استکان هایی که مامان پر میکرد از چایی و کنار هم تو سینی میچید نمیزاشت.صدای پای منو بشنوه با دیدن مامان چشام اشکی شد صداش کردم مامان جان عیدت مبارک مامان با شنیدن صدای من صورتش رو برگردوند و با ذوق نگاهی بهم کرد و گفت ای جان مادرقربونت برم تو اینجا چه میکنی آخ که چشام روشن شد دویدم سمتش و بغلش کردم و هر دو تایی یه دل سیر گریه کردیم مامان سینی چای رو برداشت و در حالی که منو نگاه میکرد گفت برو تودخترم برو ، عمه ثریا و ننه اینا اینجان بیدارن الان تو رو ببینن چقدر ذوق میکنن ، در رو باز کردم و رفتم داخل مامان پشت سرم اومد ، عمه با صدای ناله ی در چوبی سرش رو بلند کرد و با دیدن من گفت واااای گلبهار تو اینجا چه کار میکنی؟ بعد با خوشحالی از جاش بلند شد و سمتم دوید و گفت عمه قریونت بره ، با صدای عمه و خوشحالیش بچه ها هم بیدار شدن و همگی ذوق زده از دیدن من شادی میکردن، بابا بعد از چند دقیقه با چند تا نون داغ اومد تو خونه منو که دید گفت واای خدایا شکرت ، امروزداشتم نون از تنور در میاوردم از خدا خواستم دخترم رو بهم برگردونه حرف بابا اشکام رو سرازیر کرد تو بغل بابا هم یه دل سیر ازدوری و دلتنگی این چند وقت گریه کردم و بابا هی سرم رو میبوسید اون روز صبح صبحانه ای که دور هم خوردیم گویاغذایی بهشتی بود که از آسمون رسیده بود بعد از صبحانه سوغاتی ها و عیدی های همه رو یکی یکی بهشون دادم مامان کلی از پارچه و روسری که براش خریده بودم خوشش اومده بود ، اینقدر سوغاتی زیاد بود که به عمه و ننه هم رسید بچه ها لباس هاشون رو همون موقع پوشیدن و با ذوق میرقصیدن ، علی الخصوص وقتی کفشهای نو و رنگی خوشگل رو پاشون کردن ، بابا گفت اونجا بهت سخت میگذره گلبهار ؟ خیلی کار میکنی ؟ خسته میشی ؟مامان میپرسید غذا میخوری اونجا ؟ گشنه نمیمونی ؟ با خنده براشون از عمارت و کار و خونه ی عمه کلثوم تعریف کردم و اینجوری کمی خیالشون رو راحت کردم ، زندگی کنار خانواده م اگرچه سخت بود و فقیرانه بود اما لذتی داشت که هیچ جای دیگه چشیدنی نبود . مامان صندوقچه ی کوچیکی رو نشونم داد که توش چند تا النگو و گوشواره بود با خنده گفت اینا رو با پولایی که فرستادی برات خریدم واست نگه میدارم عروس بشی جهاز بگیریم برات گفتم مامان جان من پول میفرستم که شما خرج کنید.حالا کو تا من عروسی کنم ؟اصلا شاید هیچ وقت ازدواج نکنم. پولا رو خرج خودتون کنید مامان گفت نه گلبهار جان ، دختر که داشته باشی هر لحظه ممکنه یه خواستگار خوب براش پیدا بشه ، دختر مثل میوه ی تازه رسیده است هر لحظه ممکنه یکی بیاد بچینتش بعد نمیشه که هیچی نداشته باشیم جهاز بدیم ، آبروی دختر میره ، عزت دختر تو خونه ی بخت به جهازشه مامان بامزه میگفت انگارهمون لحظه پشت در چوبی خونه چند تا خواستگار دست به کمر وایستادن تا من جواب بدم بهشون ، بقیه ی پولایی که این چند روز عیدی گرفته بودم دادم مامان ، مامان چشاش برق زد و گفت گلبهار اونجا خوب بهت پول میدن همه رو جمع کن تا مثل ما نشی مادر ، خندیدم و گفتم عیدی گرفتم دیگه این چند روزاونجا شلوغ بود و خان و خان زاده ها و این اشراف زاده ها به همه عیدی میدادن وگرنه همیشه که اینجوری نیست.مامان خندید و گفت انشالله امسال زمینمون پر بار باشه محصول رو چیدیم مالیات ارباب رو میدیم و تو هم برمیگردی پیشمون دیگه بدهیمون با ارباب صاف میشه توهم این چند وقت حسابی پولات رو جمع کن چون بیای خونه دیگه از پول و انعام خبری نیست ، حسابی خودتو جمع کن اونجا سه روز پیش مامان اینا مثل برق و باد گذشت و روز برگشتن به عمارت شد ، دل کندن از خونه و خانواده م برام سخت بوداما به امید اینکه چند ماه دیگه کلا ازعمارت بیرون میام و برمیگردم، رفتم سمت عمارت ، صبح زود بابا منو با یک عالمه نون و کلوچه ی پخته شده و شربت و شیرینی محلی رسوند عمارت و خودش برگشت.
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده حرفهای
🚨ترامپ سکته مغزی کرد
جزییات از زبان پزشک آمریکایی👇
https://eitaa.com/joinchat/2411791595Caac53fd861
سنجاق شده در کانال👆
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
🚨با توجه به تهدیدات ترامپ و احتمال جنگ ایران و آمریکا کانال «اخبار فوری» جهت پوشش کامل اخبار جنگ در ایتا تاسیس شد
عضو شوید👇
https://eitaa.com/joinchat/2411791595Caac53fd861
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گلبهار
#قسمت_هجدهم
سوغاتی های من و خوراکی من قابل مقایسه با چیزی که عمه داده بود،نبود اما همونا رو چیدم تو سینی و بردم واسه عمه و گفتم که دستپخت مامان و عمه ثریامه و ازش بخوره ، عمه کلثوم کلی ازشیرینی ها تعریف میکرد و هی میگفت انگار از بهشت اومده و مزه ی این کلوچه ها با شیرینی های عمارت زمین تا آسمون فرق میکنه ، میدونستم عمه در واقع تعریف میکنه که من ناراحت نشم ، از همون روز کار تو عمارت طبق روال شروع شد. کار تمومی نداشت و از صبح مشغول بودیم دیگه موقع گل و گل کاشتن و صیفی و سبزی و ... بود این کار رو باوجود سختیش دوست داشتم در کنار عمه احساس خوبی داشتم و دلم خوش بود.اون روز چادری دور کمرم بستم و رفتم تو باغ و مشغول شخم زدن زمین شدم تا سبزی های محلی و .. بکارم ، بوی گل و نم خاک هوش از سرم میبردهمینجور که مشغول کار بودم گاهی زمزمه ای میکردم و خودم از صدام لذت میبردم سرم گرم کار بود. نزدیکی های ظهر بود صدای خشن مردونه ای باعث شد من سر جام خشکم بزنه با ترس دور و برم رو نگاه کردم ارسلان بود سوار اسب با فاصله از زمین های کشاورزی وایستاده بود.سریع خودمو جمع و جور کردم ارسلان گفت چه آوازی سر دادی نمیگی مرد نامحرم صدات رو میشنوه با ترس و من من گفتم ببخشید آقا متوجه نبودم اصلا فکر نمیکردم صدام بلند باشه ارسلان ابرویی بالا انداخت و گفت عمه شماها رو لوس کرده ، حد و حدودفراموش شده اصلا این همه آدم اینجا تو چرا باید تنها تو این باغ بمونی بدو برو مطبخ دیگه هم نه صداتو بشنوم نه اینجاها ببینمت ، اومدم چیزی بگم که جرات نکردم سریع از باغ اومدم بیرون و رفتم سمت مطبخ.ارسلان از بالای اسب همینجور نگاه میکرد سنگینی نگاهش و جذبه و تحکمی که تو صداش داشت آدم رو میترسوند ، با شنیدن صداش چند تا از مردها اومدن بیرون و رفتن سمتش وشروع به صحبت و عزت احترام گذاشتن کردن براش ، ارسلان همچنان روی اسب بود اومد سمت حیاط ، عمه اومد سرایوون و نگاهی کرد به اطراف و با دیدن ارسلان گفت سلام عمه جان خوش اومدی بیا بالا قربونت برم ، قدم سرچشمم گذاشتی ارسلان از اسب پریدپایین و با غرولند گفت عمه این دخترا رو تنها نفرست باغ ، جن زده میشن هوا برشون میداره. عمه در حالی که دستش به کمرش بود گفت بیا بالا ارسلان بیاببینم چی میگی عمه ، اینجا زن و مردنداره که هر کس هر کاری بلد باشه انجام میده به هم کمک میکنن، حالا چی شده مگه ؟ ارسلان چکمه های بلندش رو در آورد و رفت بالا تو خونه ی عمه ، هنوز بدنم از صدای ارسلان میلرزید دست و صورتم رو شستم و طبق روال همیشه که پذیرایی از مهمونای عمه با من بود بادستای لرزون چای آماده کردم و بردم واسه عمه اینا ارسلان با دیدن من نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت صدای قشنگی داری اماااا نمیدونی کجا باید بخونی، عمه خندید و گفت گلبهار رو میگی ؟ گلبهارعصای دست منه هر جا هر کاری داشته باشم کمکم میکنه امروز هم میخواست کمک بقیه سبزی بکاره، این همه غرغر مال این بود؟ بعد رو به من گفت گلبهار دیگه نمیخواد بری باغ کارکنی، ارباب زاده دوست نداره ، ارسلان استکان چای رو برداشت و گفت حالا اونی که داشتی میخوندی رو اینجا بخون ببینم چی زیر لب زمزمه میکردی ، صدات سوزقشنگی داره ، خجالت میکشیدم و جرات هم نداشتم چیزی بخونم.عمه با خنده گفت همه ی زنای روستا سوز و صدای قشنگی دارن اما تو دل خودشون میخونن.تو مزرعه هاشون همگی زیر لب زمزمه میکنن اما تو نشنیدی و صدای گلبهار برات عجیبه ارسلان دوباره با تحکم گفت بخون یکم برامون اصلا روم نمیشد اما جرات سرپیچی هم نداشتم. عمه لبخندی زد و گفت بخون ببینم چه صدایی داری ارسلان این همه تعریف میکنه سرمو انداختم پایین و به یاد مزرعه ی بابا شروع کردم به خوندن ، عمه اون وسط هی میگفت به به ، چه صدای قشنگی آفرین دختر تو یه هنرمندی ، ارسلان چیزی نمیگفت من چشمام رو بسته بودم و سرم پایین بود تا بتونم بدون خجالت بخونم همینجور مشغول خواندن بودم که صدای سالار رو شنیدم که میگفت به به چه صدایی ، دمت گرم دختر آدم جون میگیره. با شنیدن صدای سالار اعتماد به نفسم رو از دست دادم و صدام لرزید چشمام رو باز کردم سالارکنار عمه با لب خندون نشسته بود و ارسلان با ابروهای گره شده منو نگاه میکرد هر جور بود صدامو جمع کردم و آواز رو تموم کردم و به سالار با لبخند اما احترام خاص سلام گفتم. سالار گفت خیلی قشنگ خوندی گلبهار آفرین به تو ،
ادامه دارد
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴📣مامانااااا باباهااااااا
⚠️ تهاجم فرهنگی بچه تون رو بُرد
بلد باشید باهاش درست ارتباط بگیرید
نوجوان یا جوانت #پرخاشگری و #بیاحترامی و #قدرنشناسی داره
😱#اعتقاداتت رو قبول نداره
🟥بیا اینجا #رایگان از خانم دکتر یادگیر
که با چند تا تکنیک ساده🤌🏻و سریع بشی تاج سر و الگوی فرزندت👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/4167303191C480d8b1bf0
👆🏻دوره#رایگان حل بحرانهای نوجوان
هدایت شده از تبلیغات جام جهان بین
🔴باید با همسرت تیم🫂 باشی تا بچه ات رو خوب تربیت کنی
بیا بهت #رایگان یاد بدم👇🏻👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/4167303191C480d8b1bf0
راهکار #بینمازی،#بیحجابی،اعتیاد به #فضایمجازی جوانت رو #رایگان یاد بگیر
❌👆🏻ببین تا پاک نشده