تو خوابمم نمیدیدم یروزی با این حجم آدم با فرهنگهای مختلف یجا زندگی کنم، و کنار بیام.
کسایی که با اخلاقای زیبای من و حساسیت های شخماتیکم آشنایی دارن کجااااان که ببینن.
شد ۱۵ روز، یعنی نصفِ یک ماه. پرهایم . .
ایمان صفا یه استوری گذاشته بود و نوشته بود:
«کیا یه شب که اعصابت خرد بود و بد حرف زدی، لال بودن؟ همونارو نگه دار»
این چایِ روضه چه مسکنهایی داره توش که یک ساعته دردای آدم رو به دورترین حالت از آدم پرتاب میکنه؟!
تنها چیزی که باعث میشه این لحظات مزخرفو تحمل کنم، اینه که فردا دارم برمیگردم و برای ۲.۳ روز هم که شده کنار آدماییم که دوستشون دارم؛)
روز خیلی جالبی بود؛ خیلی خیلی یهویی با بدترین استایل ممکن پاشدم با بچههای اصفهانیِ کلاس رفتم اردیبهشت، فاصلهاشم زیاد بود.
اونجا انسانهایِ فرهیخته قسمت کتابایِ فلسفه غرب و تاریخ و ادبیات فرانسه و روسی و کلاسیک بودن و داستا و کامو دستشون بود؛
من؟ منم داشتم به دوستام یَک یَک رمانایِ آبکیای که خونده بودم رو نشون داده و تعداد خوندنشون و اون جایی که باهاشون گریه کرده بودم رو شرح میدادم، و در حینش عکسهایِ چُسی با کتابایِ چسیتر گرفتم. خیلیم کار مفید و زیبایی بود.
به عنوان معلم آینده که میخواد انسان باسوادی باشه فعلا فقط بلدم چُسیشو بیام تا بعد . .
اونجا که علیرضا قربانی میخونه:
هیچ کس، در من جنونم را به تو باور نکرد
هیچ کس،حالِ منِ دیوانه را بهتر نکرد . .
توفیقِ اجباری شد با ددی یه سفر یه روزه دونفره داشته باشیم؛
خستگی و اعصاب خوردی زیادی داشت، ولی بقولِ خانومِ خرسندیان ظرفِ عاطفیم پر شد.
وقت گذروندن با پدری که نسخه کپی شدهای از خودشی هم میتونه عذابِ الهی باشه، هم از عمیق ترین لذتهایِ زندگی؛ اوج لذتم اونجاست که میشینین باهم تخمه میشکونین و مامانیو خواهر برادر و بقیه اعضای خانواده و فامیلو جاج میکنین🤣🍬
خلاصه که شدیداً توصیه میشه، به شرط داشتن ددیِ نایس و باحالی مثل ددی من🫀💅🏻
یه دو سه روزی بود پاچه همه رو میگرفتم، تاریخ دستم نبود تا اینکه امروز متوجه شدم دلیلش هورمونها بودن.
نفرین آمون خدا زده بر رحم و هورمون و سیکل زنانه و کوفت و زهرمار، نفرینننن.