توفیقِ اجباری شد با ددی یه سفر یه روزه دونفره داشته باشیم؛
خستگی و اعصاب خوردی زیادی داشت، ولی بقولِ خانومِ خرسندیان ظرفِ عاطفیم پر شد.
وقت گذروندن با پدری که نسخه کپی شدهای از خودشی هم میتونه عذابِ الهی باشه، هم از عمیق ترین لذتهایِ زندگی؛ اوج لذتم اونجاست که میشینین باهم تخمه میشکونین و مامانیو خواهر برادر و بقیه اعضای خانواده و فامیلو جاج میکنین🤣🍬
خلاصه که شدیداً توصیه میشه، به شرط داشتن ددیِ نایس و باحالی مثل ددی من🫀💅🏻
یه دو سه روزی بود پاچه همه رو میگرفتم، تاریخ دستم نبود تا اینکه امروز متوجه شدم دلیلش هورمونها بودن.
نفرین آمون خدا زده بر رحم و هورمون و سیکل زنانه و کوفت و زهرمار، نفرینننن.
برا چهار تا از گربههای دانشگاهمون اسم گذاشتیم.
اصغر، اکبر، اکبره و پارمیدا.
اسمای زیبایین نه؟
از شعاع ۱۰۰متری مسخره اشون میکنم، و نزدیکتر بشن گرخیده و فرار میکنم.