اینکه طرف سرتاپاش لجنه بعد میشینه زل میزنه تو چشای من و میگه تو فلان اشکالو داری باعث میشه تا فیها خالدونم آتیش بگیره. ولی خب متاسفانه جدیدا تصمیم گرفتم زبونمو کوتاه کنم.
اینکه کسی که حقش نیست جایی نشسته که نباید، و سرِ جایِ کسی نشسته که انگشت کوچیکه پاش هم نیست، مجددا تا فیها خالدونمو میسوزونه.
اینکه این حجم از بی عدالتی و حروم خوری و دزدی رو میبینم و نمیتونم دهنمو باز کنم دیگه ته تهشه.
اینکه دفترامو ورق میزنم و میبینم چقدر دغدغه هام تغییر کرده و نسبت به خیلی چیزا سرد شدم و هیچ انگیزه ای ندارم، عمیقا غمگینم میکنه.
دلم میخواد تو صورت خیلیا زل بزنم و بگم " تو خیلی احمق و وقیح و حال بهم زنی و من از سر احترام دارم تحملت میکنم کره خر". ولی خب همون "از سر احترام" این اجازه رو بهم نمیده.
بچه ها مرزِ بینِ فامیل دوستی و فامیل گریزی، اندازه فاصله 4 انگشته؛ اینجوریه که وقتی میبینیشون نیشت تا بناگوش بااااز، بگو و بخندو خوش و بش به راه! همینکه ازشون جدا میشی میگی آخیش گمشد رفت زنیکه ور ورو. بعدم میشینی غیبتشونو میکنی. خیلی باحاله نه؟
دارم فکر میکنم با این حجم از تغییرِ موود، چطوری قراره زندگی قبیله ای داشته باشم؟ (همون خوابگاهی)خوابگاه ازین اتاقایی که بری 2.3 روز تو خودت باشی نداره؟
میدونین چی سرِ پا نگهم داشته؟
فکر به اینکه محرمِ امسال بدون فکر کردن و اهمیت دادن به چیزی، قراره 10 شبش بساطمو پهن کنم مسجد امام علی. و آرامش و حالِ خوب.
شغل مورد علاقم همون کاریه که آقای فراستی داره انجام میده. تا دلش میخواد کتاب میخونه و فیلم میبینه، بعد همشونم مسخره میکنه و میکوبونه. تازه بابتشم پول میگیره. از تخریب چیای زمان جنگ بهتر عمل میکنه.