هدایت شده از فهام
بر دست نبی امام را فهمیدند
مولای علی الدوام را فهمیدند
آن روز که نفس و دم و لحمش را خواند
معنای جناس تام را فهمیدند
#تا_همیشه_غدیر
@fahhaam
هدایت شده از حامد صلاحی
امروز #امیر در میخانه تویی، تو
فریادرس این دل دیوانه تویی، تو
مرغ دل ما را که به کس رام نگردد
آرام تویی؛ دام تویی؛ دانه تویی، تو
#میرزا_حبیب_خراسانی
پدربزرگی داشتم که بلند میشد میگفت حق با علی است؛ مینشست میگفت حق با علی است؛ دست از غذا میکشید میگفت حق با علی است.
یک پیرمرد عامی درس ناخوانده که از تمام دین فقط فهمیده بود حق با علی است.
ما کوچک بودیم میشنیدیم و رد میشدیم.
اما بعضی چیزها شنیدنی نیستند، باید پشت به پشت از حلقه های صنوبری قلب بگذرند و ریشه بدوانند.
آن روزهای بی خیالی،پدربزرگم پیام بری میکرد. ناخواسته سهمی داشت برای ابلاغ پیامی مهم که قرار بود نعمت را تمام کند و دین را کامل.
چرا که در آن روز باشکوه، در دل صحرا کنار برکه ای زلال، ما این ذره های کوچک؛بهچشم پیامبر خاتم آمدیم و برایمان پیغام داد"تا روز قیامت هر کس من مولای اویم علی نیز مولای اوست"
گیرم که فضائلش را دوست از ترس نگفت و دشمن از کینه پنهان کرد؛ با این شراره های شوق که بعد از ۱۴۰۰ سال راهش را از میان شیارهای قلب پیدا میکند و سدّ چشمها را میشکافد چه باید کرد!
که این بازی محبت است.حسی قدیمی که از ازل "قالوا بلی ها" را دستچین کرده تا بر این دلدادگی بیازماید.حسی غیرقابل وصف که مثل فرح بعد از روضه میماند که هر چه برای غیر اهلش بگویی چیزی از نگاه عاقل اندر سفیهشان کم نمیکند!
حالا علاوه کن بر آن حس و شوق؛حیرت را...
بار آخر که ایستاده بودم روبروی آن شمسه درخشان و مردی کنارم در وادی جنون تیشه شعر برداشته بود و از جنگ زمانه میخواند؛به آن تاکهای آویخته از درخت عاشقی نگاه کردم و بشری را پیش چشم آوردم که طایفه جوانمردان ومتقیان وصالحان وعالمان وشجاعان وسخنوران عالم او را اسوه خود میدانند و بعد مردی مظلوم را که سر بر چاه تنهایی فرو برده، ریسمان بر دست، در سکوتی دنباله دار با حقی غصب شده؛مشاورت داده تا پرچم نبی خاتم در اهتزاز بماند!انسانی فوق انسان که راههای آسمان را بهتر از زمین میشناخت و از او شماره موهای سرشان را میپرسیدند!چه جمع اضدادی! که نمیفهمیدم این هم نشینی نامتقارن را! آن آیت بزرگ خدا و امیرمومنان کجا و این دهر نامراد کجا!آن عظمت بیکران کجا و این صحن کوچک کجا!؟
چه حقیقی دست نایافتنی؛ نزدیکی بود! چه احساس لطیف قدرتمندی! پیرزنی چروکیده اهل بادیه؛انگشت اشاره را بلند کرده بود و برای "اباالحسن" خط و نشان میکشید که به خانه نرسیده جواب میخواهد!
عنان توسن عقل را اینجا اگر نکشی؛ زمین ات میزند!باید صنوبری؛ از میان خاکبوسی سیدعلی آقای قاضی و هشدار پیرزن در این درگاه راهش را پیدا کند!
تا دین بنشیند در آغوش محبت؛ شاید آن وقت مصباحی شود تا ذره را به آفتاب برساند..
پ.ن:عکس سوم و چهارم درخت اناری است که ۲۰سال پیش پدربزرگ کاشت.
#عید_غدیر
#تیرماه_۱۴۰۳