eitaa logo
Paria's papers.
84 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
10 ویدیو
9 فایل
خیال می کردم می خونی شعرامو. . . . آیدی بهخوانم : @plibro لینک ناشناس، صحبت کنید باهام لطفا : https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ofd2k1i&btn=پریا https://abzarek.ir/service-p/msg/3632326 چنل ناشناس‌ها : @delphiunknown
مشاهده در ایتا
دانلود
ترانه‌ای روی زمین افتاده بود. قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی خود ریخت. ترانه در قناری جاری شد. با او در آمیخت. ترانه آب شد. ترانه خون شد. ترانه نفس شد و زندگی. قناری ترانه را سر داد. ترانه از گلوی قناری به اوج رسید. ترانه معنا یافت. ترانه جان گرفت. قناری نیز؛ و همه دانستند که از این پس ترانه، بودن است. ترانه، هستی است. ترانه، جان قناری است.
خدا گلی را از خاک برانگیخت، تا معاد را معنا کند.
خدا گفت : اگر بفهمید، تنها با گلی قیامت خواهد شد.
در روز قسمت که خدا هستی را قسمت می‌کرد و به هرکس هرچه می‌خواست می‌داد، کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت :
" خدایا، من چیز زیادی از این هستی نمی‌خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه‌ای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده. "
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب‌تاب شد.
خدا گفت : آن که نوری با خود دارد، بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره‌ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می‌شوی.