Paria's papers.
وااایییی یا حسین زنده ای😭😭😭 خوشحالم حالت خوبه من دو هفتهس نگرانتم😭😂🌟
خوشحالم خوبی.
سوپر اپلیکشن ایتا🙏
نه فکر کنم نداره
ترانهای روی زمین افتاده بود. قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی خود ریخت. ترانه در قناری جاری شد. با او در آمیخت. ترانه آب شد. ترانه خون شد. ترانه نفس شد و زندگی.
قناری ترانه را سر داد. ترانه از گلوی قناری به اوج رسید. ترانه معنا یافت. ترانه جان گرفت. قناری نیز؛ و همه دانستند که از این پس ترانه، بودن است. ترانه، هستی است. ترانه، جان قناری است.
در روز قسمت که خدا هستی را قسمت میکرد و به هرکس هرچه میخواست میداد، کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت :
" خدایا، من چیز زیادی از این هستی نمیخواهم. نه چشمانی تیز و نه جثهای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده. "
خدا گفت : آن که نوری با خود دارد، بزرگ است. حتی اگر به قدر ذرهای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی.
و رو به دیگران گفت : کاش میدانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.