" خدایا، من چیز زیادی از این هستی نمیخواهم. نه چشمانی تیز و نه جثهای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت به من بده. "
خدا گفت : آن که نوری با خود دارد، بزرگ است. حتی اگر به قدر ذرهای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی.
و رو به دیگران گفت : کاش میدانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست، زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.
هزاران سال است که او میتابد. روی دامن هستی میتابد. وقتی ستارهای نیست. چراغ کرم شبتاب روشن است و کسی نمیداند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.