سلامم چرا اومده ولی توی چنل ناشناس جوابش رو گذاشتم نیستی توش؟ اگه نیستی اینه آیدیش @delphiunknown
" خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشتهای نازکت میچکید. راه که میرفتی ردی از روشنی روی کهکشان میماند. "
" هنوز آخرین جملهی خدا توی گوشم زنگ میزند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است، اگر گم شدی از این راه بیا. بلند شو. از دلت شروع کن. شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم. "
بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمیشدم. اما زمین تیره بود. کدر بود. سفت بود و سخت. دامنم به سختیاش گرفت و دستم به تیرگیاش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیرهتر شدم و ذره ذره سختتر. من سنگ شدم و سد و دیوار. دیگر نور از من نمیگذرد، دیگر آب از من عبور نمیکند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاریام از بهشت و لطافتش، چند قطره اشک است که گوشهی دلم پنهانش کرده ام، گریه نمیکنم تا تمام نشود، میترسم بعد از آن از چشمهایم سنگریزه ببارد.