eitaa logo
Paria's papers.
84 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
10 ویدیو
7 فایل
خیال می کردم می خونی شعرامو. . . . آیدی بهخوانم : @plibro لینک ناشناس، صحبت کنید باهام لطفا : https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ofd2k1i&btn=پریا https://abzarek.ir/service-p/msg/3632326 چنل ناشناس‌ها : @delphiunknown
مشاهده در ایتا
دانلود
انسان می‌تونه چیزهای خوب رو با افراط آسیب‌زا کنه؛ مفاهیم خوب رو، اهداف خوب رو، کارهای خوب رو، حتی انسان‌های خوب رو. برای همین میگم مستقل از موضوعه، چون فقط مسائل بد نیستن که شامل افراط میشن، خود افراط به تنهایی خانه خراب کنه. به نظرم افراط مثل آفت می‌تونه ریشه رو بسوزونه و نذاره گیاه‌مون سالم و سلامت به آفتاب برسه.
دارم به افراط و تعصب فکر می‌کنم تا ببینم تعریفم واسه هرکدوم‌شون چیه چون مشابه هستن به نظرم.
نظر شما چیه؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به نظرم احساسات و عواطف شکننده و ناکامل انسانی خیلی خیلی قشنگ‌تر و ارزشمندتر از احساسات بی‌نقص فرشتگان، ایزدان و هر موجود فرابشری‌ بی‌نقصی هستند. به نظرم همین ناقص بودن ولی تمام چیزی که دارم بودنه که به احساسات انسانی اعتباری رو ‌می‌بخشه که هیچ نوع کامل‌ و بی‌ایراد تری ندارتش. همین که یک انسان با تمام کاستی‌هاش، با تمام ناکاملی‌ها و دلشکستگی‌ها و تمایلات ناخوشایند و ویژگی‌های بد و خوبش، احساساتی داره از بطن وجودش که خیلی وقت‌ها نسبت به وقایع و مسائل دیگه و خیلی وقت‌ها هم نسبت به افراد دیگری از گونه‌ی‌ انسانه، افرادی که مثل خودش ناقص و ایراد دار هستند اما با این حال قلب‌مون رو به روشون می‌گشاییم. به نظرم همین کاستی‌هاست که به احساسات انسان اعتباری فراتر از تصور می‌بخشه. اینکه تو ناکاملی و من هم، اما من تو رو با ناکامل بودنت و با احساسات ناکامل خودم، کاملا دوست دارم. یعنی اگر تمام حس من یک چشمه‌ست، تمام اون چشمه رو با سبزه‌ها و سنگ‌های درونش و موجودات ریزی که توش زندگی‌ می‌کنند برای تویی خرج می‌کنم که خودت هم یک جویباری؛ نه تو اقیانوسی و نه من نامحدودم، اما تو رو با همین محدودیت تماماً دوست دارم.
در دهانت خاک است و در چشم‌های درشت مهربانت خاک است. قلبت را و دست‌هایت را خاک در دستانش گرفته؛ دست‌هایت دیگر خالی نیستند. به جای من در آغوشت، خاک در آغوش توست و تو در آغوش خاک هستی. لب‌هایت تکان نمی‌خوردند مبادا خاک در دهانت برود و سرفه‌ات بگیرد، نه؟ می‌دانم که از سرفه کردن متنفری و می‌گویی انگار قلبت با هر سرفه از جا کنده می‌شود. ولی دیدم، دیدم که یواشکی خاک را به دهانت راه دادی. چرا؟ طعمش را دوست داشتی؟ قبلا تنها طعمی که دوست داشتی‌ شیرینی بود، تو حتی چیزهای ترش یا چیزهای تلخ را هم نمی‌خوردی. خاک روی زبانت چه طعمی دارد؟ نمی‌گویی؟ حتما بدمزه است که نمی‌خواهی دهانت را باز کنی و مقدار بیشتری از آن را بخوری. حتما بدمزه است که نمی‌توانی با من حرف‌ بزنی مبادا بیشتر و بیشتر خاک در دهانت برود. طعم اشک‌هایت هنوز هم شور و خوشمزه است؟ یا اشک‌هایت هم خاکی شده؟ پلک نمی‌زنی تا نکند خاک در چشم‌هایت برود. اما من دیدم، دیدم که چشم‌هایت را خاک گرفته بود. نگاهت را خاک گرفته بود. تو را خاک از من گرفته بود.
ای خاک سخت، با این قلب لطیف آرام باش، مهربان باش، مراقبش باش.
ایوان ایلیچ یک ایران هم همینطور.
به ذهنش رسید که آنچه پیش از آن فرضی کاملا غیرممکن به نظرش می‌رسید، یعنی این‌که او در زندگی به راهی نادرست رفته باشد، ممکن بود غیرممکن نباشد. به ذهنش رسید که چه بسا کوشش‌ها و تمایلات به زحمت محسوسش به مبارزه علیه آنچه بلندپایگان نیک می‌شمردند و او فوراً آنها را از دل خود بیرون رانده می‌راند، شایسته، و باقی همه نادرست بوده باشد. چه بسا که تلاش‌هایش در خدمت دولت و در راه سامان دادن به زندگی و خانواده‌ی خود و علایقی که در محافل و در محیط خدمت برایش پدید آمده بود همه گمراهی بوده باشند.