و چیزی دیگهای که توی ذهنمه اینه که والدین ( نمایندهی فرهنگ، عرف، جامعه، تابوها، چارچوبها، مراقبتها و همه چیز و خیلی چیزهای دیگه ) همیشه میگن خیر بچههاشون رو میخوان و واقعا هم میخوان، واقعا هم نگرانشون هستن، اما اگر بچهها قرار بود همیشه ۱۰۰ درصد مطابق چیزی که والدینشون میگن عمل کنن و از هیچ چارچوبی پاشون رو فراتر نذارن، نسلها یکی پس از دیگری دقیقا شبیه هم میشدن، هیچ تغییر و تحولی رخ نمیداد و تاریخ یک کتاب میشد که فصل اولش توی باقی فصلهاش تکرار شده!
انسان اگر سیب رو نمیچید، تا ابد توی بهشت مونده بود و نه درد و مصائب زمینی شون رو میچشید و نه لذت آزادی و اختیار رو. انسان اگر بندهی حرف گوش کن خدا بود هیچوقت انسانی نمیشد که شروع کنه به شناخت خودش، شناخت جهان، شناخت دیگران و همه چیز؛ هیچوقت دست به انتخابهای درست و غلط نمیزد و اساساً انسان نمیشد!
انسانی که همیشه توی بهشت بوده چه چیز جالبی داره؟ واقعا هیچ چیز! حتی برای خود خدا هم بی مزهس به نظرم. مخلوق اگر خودش از خودش اختیار نداشته باشه دیگه یک هویت مستقل و در عین حال منسجم با من به واسطهی رابطهی خالق - مخلوقی نیست. و خالق میخواد مخلوقش کامل کامل باشه، مخلوقی که استقلال رو در وجودش نداشته باشه، انتخابی از خودش نداشته باشه، اشتباه نکرده باشه و خوبی کردنهاش از روی انتخاب نبوده باشن و اجباراً انجامشون داده باشه، کجاش کامله؟
در نهایت میخوام بگم باید از چارچوب ( نه هرررر چارچوبی که تهش فقط آسیب ازش بمونه ) فراتر رفت وقتی چارچوب به وضوح چرت و پرته و ریشه در هیچ دلیل منطقی و درستی نداره.
باید گاهی نافرمانی کرد حتی به اشتباه چون کامل بودن یعنی همه چیز رو جامع داشتن، درستی و اشتباه رو و شادی و غم رو و درد و لذت رو؛ این انسانیت واقعیه!
انتخاب اشتباه، یک تاثیر خوب با خودش داره و اون به ارمغان آوردن اختیار و آزادیه. انسان اون روز هم اشتباه کرد و هم آزاد شد. و این یعنی تونست به سمت تکامل و جامع شدن قدم برداره.
و یک چیز دیگه، همه چیز از من شروع میشه، از خود فرد.
هیچ تغییری در ابعاد بزرگ رخ نمیده اگر اول انسانها تک به تک اون رو در خودشون ایجاد نکرده باشن.