eitaa logo
✨𝔹𝕠𝕪 𝕠𝕗 𝕝𝕚𝕘𝕙𝕥✨فور نده
129 دنبال‌کننده
767 عکس
218 ویدیو
0 فایل
[بـه نـام خـالـق زلـف هـای فـر تـو✨] [صــبـح شـد چشمام خـشک شـد💛] [به راه،نیومدی دلـم واسـه تـو خـودشـو کشـت مـرد!✨] [شـروعمـون: 1404/10/15💛] [کـدمـون:346🎟✨] [مـن: @mahla_30975 💛] [اصـکـی؟ مـنـبع یـا فـور بـزن✨] [لـف؟در شـان شـمـا نیـسـت💛]
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام سلام صبح بخیر
من نت نداشتم و الان آزاد مصرف میشه
(.🎀 از مالک این چنل سپاسگزارم که رمان های قشنگی تقدیم ما میکنه و در این روز ها سر ما رو گرم میکنه تا از ترس و اضطراب یه اتفاق برامون نیفته مالک چنل ازت سپاسگزارم بابت تمام زحماتی که برای این چنل میکشی 🎀.)
شرمنده من نت ندارم که فعالیت کنم
بچها من انگار خیلی ایتا ضعیف شده عکس نمیتونم ارسال کنم ویدیو هم ارسال نمیشه 😢
پارت بیست و هشتم. رمان مکالمه به پایان رسید چند دقیقه‌بعد حامی اومد کلید انداخت تو در در رو باز کرد حامی:سلاممم سلامم رویا:خوش اومدی حامی:نیلا خانم نیلا:عه بابا ببین چی کشیدم حامی:چی کشیدی نیلا:کنسرت تورو کشیدم حامی:الهی پس خودم کوشم نیلا:بلد نبودم یهو صدای گریه از اتاق نورا اومد حامی رفت سمت ‌اتاق نورا رو بغل کرد و تابش میداد گریه اش بند نمیومد رویا اومد و گفت:نورا رو بده حامی نورا رو به رویا داد رویا:خب خب شما برو از اتاق بیرون لباس هاتو عوض کن آبی به سر رو صورتت بزن حامی:نمیرم😁 رویاسرش رو برگردوند انگار قهربود حامی:قهر نکن رفتم بابا رویا:افرین بابای خوب😂 حامی:😆 _______________ سر سفره ناهار حامی:به به عزیزم چی پختی رویا:نوش جونت حامی:فدات رویا: خدانکنه _____________ عصر بود ساعت 17:10 نیلا از خواب بلند شد و اومد تو بغل حامی حامی هم داشت ای ستاره رو میخوند صدای انفجار اومد
پارت بیست و نهم. رمان خونه کمی لرزید رویا با ترس دوید طرف اتاق نورا حامی سریع نیلا رو بغل کرد و رفت سمت پنجره دود سیاه هوارو آلوده کرده بود صدای آمبولانس و آتش نشانی رویا:حامی بریم روستامون حامی:باش وسایلو جمع کن تو مامان لیلا زنگ زد به حامی مکالمه +سلام پسرم _سلام مامان خوبی +مرسی میخواستم بگم بیاید روستا _اتفاقا داشتیم وسایلو جمع میکردیم +باشه مراقب خودتون باشید _کاری نداری +نه خداحافظ _خدافظ مکالمه تموم شد _____________ رویا:حامی کی بود حامی:مامانم رویا:چی گفت حامی:گفت بیاین روستا رویا:اهان اوکی وسایلا جمع شد چمدون پر از وسیله و خوراکی نورا با پتو رو مبل بود حامی لباس طوسی با شلوار مشکی و عینک چمدون هارو آورد دم در نیلا خانم ۴ ساله ماهم لباس بنفش پوشیده بود رویا یک مانتو کوتاه سفید با شلوار مشکی شال مشکی و کیف سفید آماده شده بود کم کم وسایل ها چیده شده بود تو ماشین در قفل شد سوار ماشین شدند و راه افتادن ___________ ساعت 20:50 رسیدن رویا زنگ در رو زد جانا در رو باز کرد جانا:سلام سلام رویا:سلام عزیزم جانا:خوش اومدین رویا:فداتشم جاناتا حامی رو دید بغض کرد حامی اشکش ریخت جانا اومد نزدیک حامی و گفت:داداشی خواستگاریم.....پروازم 😭 حامی دستشو گذاشت روی کمر جانا و بغلش کرد جانا:دیدی چقدر بدبختم حامی کمی سکوت کرد:الهی ...تو بدبخت نیستی بیا بریم تو(درحالی که گریه میکرد) اومدن تو بعد از سلام و احوالپرسی مامان لیلا گفت:چرا گریه کردید حامی:خب پرواز جانا....خواستگاریش باباحمید:چی خواستگاری مامان لیلا:حامی...جانا جانا:میخواستم بهتون بگم باباحمید:امین پسر خوبیه حامی حامی:من چندساله رفیقم باهاش پسر خوبی هست اهل موادمخدر هم نیست دست بزن نداره آشپزی بلده جانا:خب بابا میزاری بهش برسم باباحمید: من واسه عشق شماها هر کاری میکنم مامان لیلا کمی سکوت کرد و بلند شد رفت کنار رویا نشست حامی:میتونیم خواستگاری رو اینجا برگزار کنین