(.🎀 از مالک این چنل سپاسگزارم که رمان های قشنگی تقدیم ما میکنه و در این روز ها سر ما رو گرم میکنه تا از ترس و اضطراب یه اتفاق برامون نیفته
مالک چنل ازت سپاسگزارم بابت تمام زحماتی که برای این چنل میکشی 🎀.)
بچها من انگار خیلی ایتا ضعیف شده عکس نمیتونم ارسال کنم
ویدیو هم ارسال نمیشه 😢
پارت بیست و هشتم. رمان
مکالمه به پایان رسید
چند دقیقهبعد حامی اومد
کلید انداخت تو در در رو باز کرد
حامی:سلاممم سلامم
رویا:خوش اومدی
حامی:نیلا خانم
نیلا:عه بابا ببین چی کشیدم
حامی:چی کشیدی
نیلا:کنسرت تورو کشیدم
حامی:الهی پس خودم کوشم
نیلا:بلد نبودم
یهو صدای گریه از اتاق نورا اومد
حامی رفت سمت اتاق
نورا رو بغل کرد و تابش میداد
گریه اش بند نمیومد
رویا اومد و گفت:نورا رو بده
حامی نورا رو به رویا داد
رویا:خب خب شما برو از اتاق بیرون لباس هاتو عوض کن آبی به سر رو صورتت بزن
حامی:نمیرم😁
رویاسرش رو برگردوند انگار قهربود
حامی:قهر نکن رفتم بابا
رویا:افرین بابای خوب😂
حامی:😆
_______________
سر سفره ناهار
حامی:به به عزیزم چی پختی
رویا:نوش جونت
حامی:فدات
رویا: خدانکنه
_____________
عصر بود
ساعت 17:10
نیلا از خواب بلند شد و اومد تو بغل حامی
حامی هم داشت ای ستاره رو میخوند
صدای انفجار اومد
پارت بیست و نهم. رمان
خونه کمی لرزید
رویا با ترس دوید طرف اتاق نورا
حامی سریع نیلا رو بغل کرد و رفت سمت پنجره
دود سیاه هوارو آلوده کرده بود
صدای آمبولانس و آتش نشانی
رویا:حامی بریم روستامون
حامی:باش وسایلو جمع کن تو
مامان لیلا زنگ زد به حامی
مکالمه
+سلام پسرم
_سلام مامان خوبی
+مرسی میخواستم بگم بیاید روستا
_اتفاقا داشتیم وسایلو جمع میکردیم
+باشه مراقب خودتون باشید
_کاری نداری
+نه خداحافظ
_خدافظ
مکالمه تموم شد
_____________
رویا:حامی کی بود
حامی:مامانم
رویا:چی گفت
حامی:گفت بیاین روستا
رویا:اهان اوکی
وسایلا جمع شد
چمدون پر از وسیله و خوراکی
نورا با پتو رو مبل بود
حامی لباس طوسی با شلوار مشکی و عینک چمدون هارو آورد دم در
نیلا خانم ۴ ساله ماهم لباس بنفش پوشیده بود
رویا یک مانتو کوتاه سفید با شلوار مشکی شال مشکی و کیف سفید آماده شده بود
کم کم وسایل ها چیده شده بود تو ماشین
در قفل شد
سوار ماشین شدند و راه افتادن
___________
ساعت 20:50
رسیدن رویا زنگ در رو زد
جانا در رو باز کرد
جانا:سلام سلام
رویا:سلام عزیزم
جانا:خوش اومدین
رویا:فداتشم
جاناتا حامی رو دید بغض کرد
حامی اشکش ریخت
جانا اومد نزدیک حامی و گفت:داداشی خواستگاریم.....پروازم 😭
حامی دستشو گذاشت روی کمر جانا و بغلش کرد
جانا:دیدی چقدر بدبختم
حامی کمی سکوت کرد:الهی ...تو بدبخت نیستی بیا بریم تو(درحالی که گریه میکرد)
اومدن تو بعد از سلام و احوالپرسی
مامان لیلا گفت:چرا گریه کردید
حامی:خب پرواز جانا....خواستگاریش
باباحمید:چی خواستگاری
مامان لیلا:حامی...جانا
جانا:میخواستم بهتون بگم
باباحمید:امین پسر خوبیه حامی
حامی:من چندساله رفیقم باهاش پسر خوبی هست اهل موادمخدر هم نیست دست بزن نداره آشپزی بلده
جانا:خب بابا میزاری بهش برسم
باباحمید: من واسه عشق شماها هر کاری میکنم
مامان لیلا کمی سکوت کرد و بلند شد رفت کنار رویا نشست
حامی:میتونیم خواستگاری رو اینجا برگزار کنین
پارت سی. رمان
جانا:چی اینجا
حامی:اره اینجا
رویا:اگه صلاح دونستن
مامان لیلا:حرفی ندارم
باباحمید:خب باشع
جانا:اخجوووون
__________
فردا صبح
خونه مرتب
میوه ها چیده تو جامیوه ای
شیرینی ها چیده شده بود
شکلات
چایی دم کشیده بود
برای شب همچی آماده بود
حامی:خب عروس ما کجاست
جانا:حالا کرم نریز
حامی:هنوز ازدواج نکرده پرو شدی
جانا:مامان ببین اذیتم میکنه
مامانلیلا:اذیتش نکن خب
جانا:همین
رویا خندید
نیلا:عمه
جانا:جون عمه
نیلا:گوشیتو بده
حامی:اوهو
جانا:بیا فداتشم
__________
ساعت 19:30
کاملا همه داشتن آماده میشدن
صدای زنگ در اومد
دینگگگگگ