اونجا که میخوای دستِ دختر بچه رو بگیری
دوتا دستشو میاره بالا و یعنی نه، بغلم کن :))
برای این لحظه میمیرم، دختربچههای لوس مورد علاقم💞
گفته بودم از تو نورگیرِ خونه ی مامان بزرگ ماه معلومه؟
گفته بودم این چند روزه هرجا بودم ماه همراهیم کرد؟
گاهی حال دلت با هیچی خوب نمیشه، همین میشه که به هوای عکس گرفتن از ماه میری روی پشتِبوم و ساعت ها به ماه خیره میشی.
به پنجره خونه ها نگاه میکنی، به ردِ سایهشون از پشت پرده..
مداحی میزاری، مهدی رسولی میخونه [ مستان همه افتاده و ساقی نمانده.. ]
چیشد؟ تو آدم سالپیشی؟ مطمئنا آدم دو سال قبل که نیستی؟ از چشمایِ بی تفاوتت که سر هیچچیز اشک نمیریخت چخبر؟ از احساساتت که توی کمددیواریِ ته اتاق بسته بندی شده بودن و در صورت لزوم توی نمکپاش خرجشون میکردی چی؟ از اون چخبر؟
الان احساس داری؟ دارم. دارم عزیزم. نمیتونم بگم احساسم تَه کمده، فکر کنم همهی اون بسته هایِ ته کمد پاره شدن، احساسات هجوم اوردن، مثل ملخا که حمله میکنن و مزرعه رو نابود میکنن، الان احساساتم جاری نیستن، احساساتم توی رگهام رَوون نیستن، الان احساساتم توی رگهام رسوب کردن، احساساتم دارن باعث میشن سکته کنم، احساساتم باعث شدن خفه شم.
[ساقی غریب و میکده میسوزد امشب..]
فاطمه تموم شد؟ از ماه عکس گرفتی؟
فکر کنم ایندفعه ماه باید از من عکس بگیره، ماه باید نگاهم کنه و این روزامو بهخاطر بسپره.
بالا پشتِ بوم
11:54
نهمِ محرم 1447
من همیشه عادت دارم چکنویسمو با خطای منحنی جدا جدا کنم و یلحظه دیدم شبیه نیمرخ آدم شده..
حتی تخیلم بهم میگه این آدم چشاشو بسته و داره فریاد میزنه~