من همیشه عادت دارم چکنویسمو با خطای منحنی جدا جدا کنم و یلحظه دیدم شبیه نیمرخ آدم شده..
حتی تخیلم بهم میگه این آدم چشاشو بسته و داره فریاد میزنه~
میتونم فریاد بزنم، میتونم خودمو به در و دیوار بکوبم انقدر که دردش شدیده اما در نهایت باز محکوم به سکوتم
داشتم با خودم میگفتم چقدر چندشن آدمایی که توی هیئت دست شوهرشون و میگیرن،
یهو مامان بابام دست تو دست هم از جلوم رد شدن🪱
بچه ها دارم گلسرارو بین دختر بچه ها پخش میکنم
قلبم براشون رفت! واقعا رفت
وقتی با ذوق میگن [ ستاره ایشو بده من] [ من پروانه ای میخوام]
یا اونی که یهو میگه [ من توی خونه خودم خرگوشیشو دارم:))))