گفتم خوبم، اما در چشمانم دریاهای غم را میبینی و لرزش دستهایم، نشانهای از جنگی نابرابر با خودم است که هر روز به آن ادامه میدهم.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
وسواس فکری فقط اونجاش که حتی خودتم ازش خسته شدی ولی نمیتونی رهاش کنی.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
ﺩِﻟَﻢ ﺑﺮﺍﯼِ ﺧﻮﺩَﻡ ﺗَﻨﮓ ﺷُﺪﻩ، ﮐﺎﺵ ﺳَﺮَﻡ ﺭﺍ ﺑَﺮﺩﺍﺭَم ﻭ ﺑﺮﺍﯼِ ﻫَﻔﺘﻪﺍﯼ ﺩﺭ ﮔَﻨﺠﻪای ﺑُﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﻗُﻔﻞ ﮐُﻨَﻢ؛ ﺩَﺭ ﺗﺎﺭﻳﮑﯽ ﻳِﮏ ﮔَﻨﺠﻪ ﺧﺎﻟﯽ، ﺭﻭﯼِ ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﻳﻢ، ﺟﺎﯼِ ﺳَﺮَﻡ، ﭼِﻨﺎﺭﯼ ﺑِﮑﺎﺭَﻡ، ﻭ ﺑﺮﺍﯼِ ﻫَﻔﺘﻪﺍﯼ ﺩﺭ ﺳﺎﻳﻪﺍﺵ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻴﺮَﻡ...
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
کاش آدمهای درست
سر راه آدمهای درست قرار بگیرن
درست بودن با آدمهای غلط خیلی دردناکه...
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
به زندگيم نگاه میكنم و میبينم سالهاست كه تاوان ادامه دادن بعد از لحظاتى رو دارم ميدم كه عميقا بايد در اون تموم ميشدم.
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
من به تنهایی معتاد بودم اگر هر روز کمی با خودم خلوت نمیکردم مثل این بود که ضعیف تر میشدم. چیزی نبود که به آن افتخار کنم اما وابستهاش شده بودم تاریکی داخل اتاق برایم مثل نور آفتاب بود!
_بوکوفسکی
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉
نميدونم چطور توضيح بدم
اما هيچوقت اولويت دوست داشتن كسى نبودم
شايد دوسم داشتن اما هميشه آدمى تو زندگيشون بود كه اون از من براشون مهمتر و دوست داشتنیتر بود:)
𝓌𝑜𝓊𝓃𝒹𝑒𝒹 𝒽𝑒𝒶𝓇𝓉