من بی تکیه گاهم...بی کس....تنها...خسته...و در خیالم مینویسم برایت...مینویسم نامه...تو در وزن داستان های من جا داری.....
وقتی برای تو در ذهنم میسازم خانه ای پراز صلح و عشق بی اختیار لبخندی تلخ همراه بغض مهمان صورتم میشود...
آری باید ازاین خواب بیدار شوم...چون نامه هایم بی مقصد و اشک هایم بی پناه است...
من باید فقط با عکس تو زندگی کنم چون تنها چیزی که قادر به انجامش دور از خیالم هستم...
#فرین_نوشت
#عکس