بیشترین متولد تاریخ ایران تو سال ۵۹ بوده با ۲ میلیون و ۴۰۰ هزار تولده،
فکر کن ایران تو سال ۵۹ با ۳۸ میلیون جمعیت اینقدر تولد داشته.
بعد الان تو سال ۱۴۰۲ با ۸۸ میلیون جمعیت تعداد تولد به یک میلیون و ۵۷ هزار تولد در سال رسیده،
به نسبت جمعیت تعداد تولد کمتر از یک پنجم شده
@farsancity
همه چشم اندازها روزهای پر بارش را تایید میکنند
مدلهای هواشناسی در پیش بینی های خود چند روزی است که روی وقوع یک دوره بارشی ۱۵ روزه تاکید دارند و انتظار ورود چند موج بارشی را طی این مدت داریم .
این بار حجم اصلی بارش ها در نیمه غربی کشور رخ خواهد داد و پس از نیمه جنوبی ، شرق و مرکز کشور بار دیگر نوبت به این نواحی کشور خواهد رسید.
از روز چهارشنبه هفته آینده با ورود یک موج بارشی سودانی فعال به کشور شاهد بارش های بسیار خوبی در پهنه وسیعی از خاک کشور خواهیم بود.
@farsancity
🎖️قهرمانی🏅 تیم دختران بسکتبال فارسان
در مسابقات اردیبهشت ۱۴۰۳ اداره کل آموزش وپرورش استان چ-ب و
انتخاب ۵بازیکن منتخب تیم استان
(۱)هستی اسکندری،۲) آیدا احمدی، ۳)آیدا زارع، ۴)کمند مرادیان و۵) رستا امیری)
جهت مسابقات کشوری وزارت آموزش وپرورش
از تیم فارسان را تبریک عرض می کنیم.
اسامی بازیکنان تیم بسکتبال فارسان:
عسل معین،سارااسلامی،ایدااحمدی،هستی اسکندری،رستا امیری،فاطمه مرتضوی،کمندمرادیان،نازیلا موسایی،ساراحسین زاده،نیایش محمدی خواه،ایدا زارع،تسنیم بهرامی،
@farsancity
نحوه فعال سازی هورمون های شادی:
دوپامین : فعال کننده انگیزه، یادگیری و لذت
- غذا خوردن
- خواب کافی
- دوش گرفتن
- به انجام رساندن کارها
سروتونین : بهبود خلقوخو، اجتماعی شدن
- آفتاب
- مدیتیشن
- طبیعت
- ورزش
اکسیتوسین : هورمون عشق، احساس اعتماد
- روابط اجتماعی
- کمک به دیگران
- تماس فیزیکی
- حیوانات خانگی
اندورفین : کاهش درد، کاهش استرس
- ورزش
- موسیقی
- خندیدن
- نفسهای عمیق
🌺🌺صبح بخیر🌺🌺
@farsancity
💎بهترین مدرک تحصیلی جهان چیست ؟!
دکتر ویکتور فرانکل، تنها کسی بود که موفق شد از زندان آشويتس در لهستان معروف به قتلگاه آدم سوزی فرار کند، او در نامهای خطاب به معلمان سراسر جهان برای تمام تاریخ اینگونه مینویسد:
چشمان من چیزهایی دیده است که چشم هیچ انسانی نباید ببیند، من اتاقهای گازی را ديدم كه توسط بهترين مهندسين طراحی میشدند. من پزشكان ماهری را ديدم كه کودکـانی معصوم و بیگناه را به راحتی مسموم میكردند. من پرستارانی کاربلد را دیدم که انسانها را با تزریق یک آمپول به قتل میرسانند. من فارغالتحصیلان دانشگاهی را دیدم که میتوانستند انسان دیگری را در آتش بسوزانند. و مجموع این دلایل مرا به آموزش مَشکوک کرد. از شما تقاضا میکنم که تلاش کنید قبل از تربیت دانشآموزانتان به عنوان یک دکتر یا یک مهندس از آنها یک انسان بسازید، تا روزی تبدیل به جانوران روانی دانشمند نشوند. پزشک یا مهندس شدن کار چندان دشواری نيست و هرکسی میتواند با چند سال تلاش به آن برسد اما به دانشآموزان خود بیاموزید که بهترین و بزرگترين ثروت هر کدام از آنها "انسانیت" است كه با هيچ مدرک تحصیلی در جهان قابل مقايسه نيست...
@farsancity
▪▪انا لله و انا الیه راجعون▪▪
با نهایت تاسف و تاثر درگذشت مرحومه مغفوره
دنیا یداللهی فارسانی
(فرزند ستار)
را به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان محترم میرسانیم.
همچنین مراسم خاکسپاری، سومین و هفتمین روز درگذشت آن مرحومه روز شنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۳ از ساعت ۲ الی ۳/۳۰ بعد از ظهر
در سالن گلزار شهدای شهر فارسان برگزار می گردد .
حضور سروران ارجمند در این مراسم، موجب شادی روح آن مرحومه و تسلای خاطر بازماندگان خواهد بود.
از طرف صاحبان عزا
@farsancity
📢 #اطلاعیه_قطعی_آب_شرب :
باسلام و احترام
💠 به اطلاع ساکنین محترم روستای ده چشمه میرساند آب شرب اهالی محترم روستا از ساعت۸ صبح لغایت ۱۲ ظهر #روزشنبه ۸ اردیبهشت ماه جهت شستشوی قسمتی از مخزن نگه داری آب ، قطع یا با افت فشار مواجه خواهد شد.
🔸 خواهشمندیم در صورت نیاز نسبت به ذخیره سازی آب شرب جهت مصارف ضروری در ظروف بهداشتی اقدام فرمائید.
با تشکر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
" روابط عمومی شرکت آب و فاضلاب شهرستان فارسان "
@farsancity
🔺شکلات پَر، قهوه پَر
🔸بعد از جهش قيمت جهانی دانه کاکائو، قیمت جهانی «قهوه ربوستا» هم به دلیل مشکلات کشت قهوه در جهان و اختلال در عرضه، با جهش قابل توجه به بالاترین قیمت در ۱۵سال اخیر رسید.
🔸شکلات پَر، قهوه پَر، بازگشت همه به سوی «چای قند پهلو» است./سیامک قاسمی
@farsancity
💢ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.
بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.
دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.
پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود .
صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.
برای یک لحظه خشکم زد.
ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. همدیگه رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم ا خانواده ی شوهرم اینجوری نبودن، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند.
برای همین هم شوهرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند.
من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم…
چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید!
شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید.
پرسیدم:
برای چی این قدر اصرار کردی؟
گفت:
خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم.
گفتم:
ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم.
گفت:
حالا مگه چی شده؟
گفتم:
چیزی نیست ؟؟؟ !!!
در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم.
پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت:
دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟
تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم !
پدر و مادرم تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.
وقتی شام آماده شد،
پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت.
مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد.
خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
پدر و مادرم هردو فوت کردند.
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:
نکنه وقتی با شوهرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟
نکنه برای همین شام نخورد؟
از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.
راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟
آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.
واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟!
حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:
“من آدم زمختی هستم”
زمختی یعنی:
ندانستن قدر لحظه ها،
یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها،
یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.
حالا دیگه چه اهمیتی داشت وسط آشپزخانه ی خالی، چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد، آه بکشم؟
آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛
فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه…
میوه داشتیم یا نه…
همه چیز کافی بود:
من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک .
پدرم راست می گفت که:
نون خوب خیلی مهمه.
من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم،
اما کسی زنگ این در را نخواهد زد،
کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.
اما دیگه چه اهمیتی دارد؟
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتشو می فهمی…!
زمخت نباشیم.🌺
✍خانم تهمینه میلانی
@farsancity