.
دیروز قرار بود ساعت هفت برسن ...
من از پنج نشسته بودم پشتِ
میز و وانمود میکردم دارم
کتاب میخونم !...🙄📚
اما واقعیت؟ حتی یک خط هم
نفهمیدم از کتاب...😁
@farshgift
.
.
مامان توی سکوت میز رو میچید
و هر چند دقیقه بهم میگفت:
«استرس نداشته باش! فقط یه دیداره.»
اما معلوم بودخودش از من مضطربترِ. و نگرانه...😅🥲
@farshgift
.
.
رفتم کمکش تا میوهها رو بچینیم🍇
نمیخواستیم میز شلوغ بشه
فقط سعی کردیم میز رو مرتب
و شیک چیدمان کنیم تا به
فضای خونه هم بیاد✨
@farshgift
.
.
ست ظروف پذیراییِ گردو رو که
روی میز چیدمان کردیم، حسابی
حالِ میز عوض شد...😍✨
حتی آدم دلش نمیاد خوراکی و
میوههای داخلشون رو بخوره
انقدر که قشنگن...🙈
@farshgift
.
.
مامان ظرفِ میوه رو از دستم
گرفت و گفت:
« یه روز همین ظروف رو واسه
خونهی خودت هم ایشالا میگیریم»
من فقط خندیدم...😄
@fashgift
.
.
اون شب چایها چند بار سرد شد☕️
شکلاتها کم شد🍬
و حرفها کمکم از تعارف گذشت…
@farshgift
.
.
چند هفته بعد،
دوباره همین میز بود و همین ظرفها…
فقط این بار
روی دست من یه انگشتر بود💍
بعضی چیزها رو برای پذیرایی
میخری؛ بعد میبینی شدن
بخشی از خاطرههای خونه...🥺
🖇مشاهده ست گردو در سایت
@farshgift
.
.
و درود به پاٰییـــز😍🍁
سلام از اولـین روزِ این فصــلِ زیـبا✨
@farshgift
.
.
پاییز که میرسه،
آدم دلش بیشتر از همیشه
یه «همقدم» میخواد… 🍂
یه «همدل»، کسی که حتی
نگاهت رو هم بفهمه..🥺
کسی که نگات کنه بگه بپوش
بریم یه دور بزنیم...
@farshgift
.
.
یکی که وقتی بارون میگیره،
فقط چترش رو باهات شریک نشه؛
دلش رو هم پناهت کنه… ❤️
یکی که تو سرما و بادِ پاییز، دلت
گرم باشه به حضورش، به یادش
به خاطراتش...
@farshgift
.
.
یکی که کلی بهونه تو این فصل
واسه بودن در کنارش داشته باشی،
حتی واسه قدم زدن روی برگ ها
و شنیدنِ صداش خش خش شون❤️
میدونی چیه ؟بیشتر خاطره ها انگار
تو پاییز ساخته میشن😉
@farshgift
.