علت بعضی از افسردگیها غم نیست
بلکه خشمه، خشمی که نتونستی بروز بدی
و الان به خودت حمله کرده
آخرش با اونی میمونیم که کنارش حالمون
خوبه احساس آرامش داریم نه
اونی که همش باید مواظبش باشی نره با اینو اون .
یهو به هم ریختم و همه گفتن سر یه
چیز کوچیک چقدر سریع ناراحت شد
اما خب هیچکس نمیدونست
که من در حال تحمل چه حجمی از فشار بودم
و زندگی و مشکلاتم چه
بار روانیای رو دوشم گذاشته بودن
آدم گاهی طوری لبریزه که با وجود
همه صبوریش هر اتفاقی میتونه اون رو سرریز کنه.
حتی مهربون ترین آدمام واسه خودشون حد و
مرز دارن. انقد بهشون فشار نیارید که
مرزاشونو نادیده بگیرن چون
اونوقت میتونن ترسناکترین آدمای دنیا بشن.
امیدوارم قبل از اینکه بمیرم بالاخره این
رو یاد بگیرم که باید به آدمها
همونقدر ارزش و توجه بدم که اونها
ظرفیتش رو دارن، نه به اندازه ظرفیتهای
درونی خودم، چون در نهایت همیشه
این خودم خواهم بود
که سر خورده میشم و آسیب میبینم نه هیچکس دیگه.
وقتهایی که غمگینم
دلم میخواد توی محیط امن خودم باشم.
گوشهی اتاق کز کنم و آهنگهایی
که برای این دوره کنار گذاشتم رو گوش بدم.
کسی رو داشته باشم که حواسش باشه
و پیامی روانهام کنه و بگه که کنارمه.
منم نفس راحتی بکشم
و چشمام رو ببندم و همصدا با خواننده، فریاد بکشم.