گاهی خودت را مثل یک کتاب ورق بزن ،،آخربعضی فکرهایت(نقطه) بگذار که بدانی باید همانجا تمامشان کنی🩵
من از آن آدمهایی شدم که دیگر بلند گریه نمیکنند؛
فقط ساکت میشوند، کمتر حرف میزنند، دیرتر جواب میدهند و بیشتر به نقطهای خیره میمانند
که هیچکس نمیفهمد آنجا چه چیزی را جا گذاشتهاند. گاهی غم آنقدر عمیق میشود که دیگر اشک هم راهش را گم میکند.
بعضی آدمها فقط میروند، اما جای خالیشان نمیرود.
میماند وسط خانه، وسط شب، وسط یک آهنگ قدیمی، وسط خیابانی که دیگر از آن عبور نمیکنی.
میماند و هر بار بیاجازه دست میگذارد روی همان زخمی که خیال میکردی خوب شده است.