میگویند کربلا سرزمینِ داغهاست؛ اما بعضی داغها رنگ دیگری دارند. بعضی داغها آنقدر سنگیناند که قرنها بعد، هنوز نامشان دل را میلرزاند. علیاکبر یکی از همان داغهاست.
او جوانی بود که هرکس به چهرهاش مینگریست، یاد پیامبر میافتاد؛ گویی عطرِ رسول خدا در نفسهایش جاری بود. حسین هرگاه مشتاق دیدار جدّش میشد، به چهرهی علیاکبر نگاه میکرد. و چه سخت است آن روزی که پدری، شبیهترین یادگارِ پیامبر را بدرقه کند.
عاشورا تنها روزِ تشنگی و شمشیر نبود؛ روزِ دلتنگیِ یک پدر نیز بود. روزی که پسرِ ابوتراب، نوهی ابوتراب را گم کرد. روزی که جوانیِ بنیهاشم بر خاک افتاد و آسمان، قامتِ حسین را خمیدهتر از همیشه دید.
میگویند حسین در کربلا ایستادگی را معنا کرد؛ اما میان تمام مصیبتها، داغِ علیاکبر چیز دیگری بود. زیرا گاهی تمامِ اندوهِ یک پدر، در نامِ یک پسر خلاصه میشود. گاهی تمامِ کربلا در داغِ یک جوان معنا پیدا میکند.
و علیاکبر فقط یک نام نیست؛ روایتِ جوانمردی است، روایتِ ادب و شجاعت، روایتِ جوانی که برای حقیقت از همهچیز گذشت. هنوز هم هر جا سخن از غیرت و وفاداری باشد، نام او میدرخشد؛ همان ماهِ جوانِ کربلا، همان عزیزِ دلِ حسین.
سلام بر علیاکبر؛ بر جوانی که رفتنش، عاشورا را عاشوراتر کرد و داغش تا ابد بر دلِ تاریخ ماند.
هدایت شده از cat
🖤
قمر بنیهاشم...
ماه را چه به درخشیدن، وقتی عباس در آسمان بنیهاشم طلوع کرده بود؟
او را ابوالفضل میخواندند؛ مردی که شکوهِ نامش در واژهها نمیگنجد و عظمتِ قامتش در تاریخ نمیماند. در روزی که خورشید از شرمِ عطش خیمهها سر به زیر افکنده بود، قمر بنیهاشم به سوی فرات رفت؛ نه برای سیراب کردن خویش، که برای وفادار ماندن به عهدی که با نگاه کودکان بسته بود.
عباس، قصیدهی ناتمامِ مردانگی است؛ آنجا که دستها از تن جدا شدند، وفاداری از او جدا نشد. آنجا که چشمها خاموش شدند، راهِ ایثار به نام او روشن ماند.
ای ماهِ بنیهاشم! تو نیامدی که فقط بر آسمانِ کربلا بدرخشی؛ آمدی تا قرنها بعد، هر دلِ شکستهای در تاریکیِ غم، روشنیِ نامت را پناه خویش بداند.
و چه دشوار است نوشتن از ابوالفضل؛ وقتی قلم در برابر عظمتِ علمدار عاشورا زانو میزند و واژهها، پیش از آنکه وصفش کنند، به احترامش سکوت میکنند...
سلام بر ابوالفضل العباس؛ آن ماهی که غروب کرد، اما هرگز از آسمانِ دلهای عاشقانش فرو نیفتاد. 🏴✨