eitaa logo
ملجـــٰأ ؛☫
1.7هزار دنبال‌کننده
80 عکس
16 ویدیو
0 فایل
_به نام خالق ِمولا ؛ علی . ◝عکـٰآس | ادیـتور | نویـسنده ؛◟☕ مُرید ِآوینی ایم و سلاح مـٰان دوربین ! وقف ِ منجی عالـٰـم .🤍 کپي ؟ فرهنگ فوروارد . 𝖲︎𝘁𝖺꯭𝗿𝗍: 405/1/4𖥨 ˖ ࣪ ࣪
مشاهده در ایتا
دانلود
رفقا پرایوت من عضوید؟؟ https://eitaa.com/joinchat/1988036161C508d744501
هدایت شده از کلید‌بهشت🇮🇷』
فاجعه حجاب استایل ها👀🤦‍♀ https://eitaa.com/joinchat/1912799280C98470c8f19
او گیج شده بود؛ از یک طرف، تصویری که در ذهنش از مشهد ساخته بود، هیچ شباهتی به اینجا نداشت. آنجا فقط یک مسجد معمولی بود، نه آن حرم باشکوهی که در خیال می‌دید. از طرف دیگر، وقتی فهمید اینجا حرم امام رضا(ع) است، حسرتِ دست کشیدن به ضریح، بیشتر از قبل در دلش ته‌نشین شد. با گلایه از مادر پرسید: «چرا نگفته بودید به مشهد آمده‌ایم؟» اما مادر پاسخی نداد… دخترک مات و مبهوت، سردرگم از جا بلند شد و از بیرون هم به آنجا نگاه کرد، اما هنوز گنبدی نمی‌دید؛ همه‌چیز برایش عجیب و ناآشنا بود، کاملاً متفاوت از حرم امام رضا(ع). بعد از اینکه مادر نمازش را خواند، کنار او برگشت و سپس به روضه رفتند. همان‌جا بود که دخترک از خواب پرید؛ تا آخر شب، فقط به آن خواب فکر می‌کرد… خوابی که با همه‌ی عجیب‌بودنش، یک چیز را در دلش روشن کرد: امید. انگار حسی درونش زمزمه می‌کرد که امسال، بالاخره نوبت او هم می‌رسد… اما آیا واقعاً این فقط یک حس بود؟ یا نشانه‌ای از چیزی که قرار بود به‌زودی اتفاق بیفتد؟ این داستان ادامه دارد ... ╰┈➤ @haram27