eitaa logo
ملجـــٰأ ؛☫
2.4هزار دنبال‌کننده
101 عکس
25 ویدیو
0 فایل
_به نام خالق ِمولا ؛ علی . ◝عکـٰآس | ادیـتور | نویـسنده ؛◟ 𖧧 مُرید ِآوینی ایم و سلاح مـٰان دوربین ! وقف ِ منجی عالـٰـم 🪔 ⊹ . کپي ؟ فرهنگ فوروارد . 𝖲︎𝘁𝖺꯭𝗿𝗍: 405/1/4𖥨 ˖ ࣪ ࣪
مشاهده در ایتا
دانلود
https://rubika.ir/mah_photo 💘 ؛ پیج ِ همسر شهید مصطفي علیخانی :/ تو روبیکـٰا هست ، بدون عضویت بردارید راضی نیستم . . برداری لفت بدي هم حلـٰال نمیکنم .✅
هدایت شده از [ طَنینِ سِراج ]
خب‌رفقا اومدیم با یه تقدیمی خفن😃💘. این پیامو فور کنید چنلتون ، در ملجاء ، تقدیمی ، طنینِ‌سراج ، مهدی‌موعود ، عطرآیه‌وخون عضو باشید مشتی و پر جذب حمایت می‌شید ☕️🍃 { تگ و شات | @Mahkoom176 }
درود بر شما زیبااا🫰🏻💘^ تقدیمی آوردم براتون که توش حرفی نیست !🌚🔥 فوربزن،عضو چنلابشو. ملجاالرقیه‍ /‌ ریحانةالنبی شبهای تنهاییمـ/نجوای نور ـ. به روش خودم حمایتت میکنم💀❤️‍🔥
تگتون اینجا +شات= @Rihan_335
هدایت شده از ڪربلاے¹²⁸
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
* ای‌وصالت‌چاره‌ساز ِدرد‌بی‌درمان‌ما . _ 🏷 | -کانال کربلاے¹²⁸.
هدایت شده از ڪربلاے¹²⁸
از حرم تا قتلگاه‌ زینب صدا میزد حسین‌دست و پا میزد حـسـیــــــن زینب صدا میزد حــــســـین... _ 🏷 | -کانال کربلاے¹²⁸.
📌 ِ 🤍 🗣 لبخند تلخی زدم و گفتم: - خوبه که خاله بمیرم می رم پیش ننه گلی انقدر منو دوست داره. عمه امیرعلی گفت: - ننه گلی کیه عزیزم؟ با فکرش هم لبخند روی صورتم نشست و گفتم: - خدمتکار خونه امون بود اون منو در واقعه بزرگ کرد اما خوب خانواده ام باعث شدن ننه گلی بمیره! اه ی از ته دل کشیدم که عمه کوچیکه ی امیرعلی گفت: - اینجور اه نکش عزیزم انشاءالله که جاش توی بهشت باشه. سری تکون دادم و گفتم: - باید برم سر خاک ش دلم براش تنگ شده حتما منتظرمه. خواستم بلند شم که امیرعلی جلومو گرفت و گفت: - تو هیجایی نمی ری حواست هست حالت خوب نیست؟ لب زدم: - مگه می خوام چیکار کنم ده دقیقه می رم سر خاک ننه گلی و برمی گردم. امیرعلی گفت: - دفعه قبلی که رفتی نصف روز اونجا بودی یادت رفته؟من باید برم اداره شب اومدم خودم می برمت و میارمت باشه؟ هووفی کشیدم و گفتم: _ من می خواستم تنها برم. امیرعلی با مهربونی بیشتری گفت: - ببین ننه گلی تورو خانواده ات کشتن یا حالا باعث مرگ ش شدن مگه نمی خوای ازشون انتقام بگیری؟نمی خوای تقاص خون ننه گلی تو پس بگیری؟پس باید تا روز عروسی خوب بشی نقش یه عروس عالی رو بازی کنی بتونیم سند و مدرک جمع کنیم بندازیمشون زندان تا روح ننه گلی تو هم اروم بگیره خوب؟ سری تکون دادم و گفتم: - باشه می مونم شب باهم بریم. نفس راحتی کشید و گفت: - قول؟ سری تکون دادم و گفتم: - قول. نشست و غذا شو خورد بلند شد و گفت: - مامان دستت طلا من باید برم باران تحویلت مراقبش باشی ها اتفاقی افتاد به من زنگ بزن. بعد هم از همه خداحافظ ی کرد و رفت. خاله سمتم اومد و گفت: - بیا عزیزم دستتو بده کمکت کنم بری اتاقت بخوابی. سری تکون دادم و با کمک خاله رفتم اتاق روی تخت دراز کشیدم پتو رو روم مرتب کرد و گفت: - هر چی خواستی صدام بزن دختر قشنگم خوب؟ سری تکون دادم خواست بره که گفتم: - خیلی ممنون ببخشید زحمت دادم بهت خاله جون. برگشت و پیشونی مو بوسید و گفت: - من عاشق دخترم اما خدا دوتا پسر بهم داد تو جای دختر من. لبخندی زدم و چقدر حسرت توی دلم ریخته شد که من یه عمرا دوست داشتم مادرم یه بار اینطور باهام رفتار کنه لوسم کنه بغلم کنه وقتی ناراحتم بغلم کنه و توی بغل اون خوابم ببره. اشک هام از گوشه ی چشمم ریخت پایین. خاله با دیدن اشک هام پاک شون کرد و گفت: - چی شد عزیزم؟درد داری؟ سری به معنای نه تکون دادم و گفتم: - من تاحالا مامانم بغلم نکرده می شه شما بغلم کنی بخوابم؟ با حرفم اونم ناراحت شد نشست روی تخت و من سرمو روی پاش گذاشتم به موهام دست کشید و برام لالایی خوند و با ارامش خوابم برد. ✍🏼 / نویسنده : منتظر 313 /
⁵ پارت دیگه خدمت شما = ) 🤏🏻📚
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برای‌اسم‌حسن‌حق‌نوشته‌غربت‌را ؛ چه‌عسکری‌بشود‌یا‌که‌مجتبی‌باشد ..! 🖤🥀؛
ای‌داغدار ِداغ ِپدر، یابن‌العسکری ؛ داری‌دوباره‌دیده‌ی‌تر، یابن‌العسکری ..💔