https://rubika.ir/mah_photo
💘 ؛ پیج ِ همسر شهید مصطفي علیخانی :/
تو روبیکـٰا هست ، بدون عضویت بردارید راضی نیستم . .
برداری لفت بدي هم حلـٰال نمیکنم .✅
هدایت شده از [ طَنینِ سِراج ]
خبرفقا اومدیم با یه تقدیمی خفن😃💘.
این پیامو فور کنید چنلتون ،
در ملجاء ، تقدیمی ، طنینِسراج ، مهدیموعود ، عطرآیهوخون
عضو باشید مشتی و پر جذب حمایت میشید ☕️🍃
{ تگ و شات | @Mahkoom176 }
هدایت شده از -مَلجــاالـرقیــهء ؛
درود بر شما زیبااا🫰🏻💘^
تقدیمی آوردم براتون که توش حرفی نیست !🌚🔥
فوربزن،عضو چنلابشو.
ملجاالرقیه / ریحانةالنبی
شبهای تنهاییمـ/نجوای نور ـ.
به روش خودم حمایتت میکنم💀❤️🔥
هدایت شده از ڪربلاے¹²⁸
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
* ایوصالتچارهساز ِدردبیدرمانما .
_
🏷 | -کانال کربلاے¹²⁸.
هدایت شده از ڪربلاے¹²⁸
از حرم تا قتلگاه زینب صدا میزد حسیندست و پا میزد
حـسـیــــــن زینب صدا میزد
حــــســـین...
_
🏷 | -کانال کربلاے¹²⁸.
هدایت شده از -چفیهیخونی|JEBHEفور =عزل🚫
📌#رمان ِ#عروسننهاممیشی
🤍#پارت۵۵
🗣#باران
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- خوبه که خاله بمیرم می رم پیش ننه گلی انقدر منو دوست داره.
عمه امیرعلی گفت:
- ننه گلی کیه عزیزم؟
با فکرش هم لبخند روی صورتم نشست و گفتم:
- خدمتکار خونه امون بود اون منو در واقعه بزرگ کرد اما خوب خانواده ام باعث شدن ننه گلی بمیره!
اه ی از ته دل کشیدم که عمه کوچیکه ی امیرعلی گفت:
- اینجور اه نکش عزیزم انشاءالله که جاش توی بهشت باشه.
سری تکون دادم و گفتم:
- باید برم سر خاک ش دلم براش تنگ شده حتما منتظرمه.
خواستم بلند شم که امیرعلی جلومو گرفت و گفت:
- تو هیجایی نمی ری حواست هست حالت خوب نیست؟
لب زدم:
- مگه می خوام چیکار کنم ده دقیقه می رم سر خاک ننه گلی و برمی گردم.
امیرعلی گفت:
- دفعه قبلی که رفتی نصف روز اونجا بودی یادت رفته؟من باید برم اداره شب اومدم خودم می برمت و میارمت باشه؟
هووفی کشیدم و گفتم:
_ من می خواستم تنها برم.
امیرعلی با مهربونی بیشتری گفت:
- ببین ننه گلی تورو خانواده ات کشتن یا حالا باعث مرگ ش شدن مگه نمی خوای ازشون انتقام بگیری؟نمی خوای تقاص خون ننه گلی تو پس بگیری؟پس باید تا روز عروسی خوب بشی نقش یه عروس عالی رو بازی کنی بتونیم سند و مدرک جمع کنیم بندازیمشون زندان تا روح ننه گلی تو هم اروم بگیره خوب؟
سری تکون دادم و گفتم:
- باشه می مونم شب باهم بریم.
نفس راحتی کشید و گفت:
- قول؟
سری تکون دادم و گفتم:
- قول.
نشست و غذا شو خورد بلند شد و گفت:
- مامان دستت طلا من باید برم باران تحویلت مراقبش باشی ها اتفاقی افتاد به من زنگ بزن.
بعد هم از همه خداحافظ ی کرد و رفت.
خاله سمتم اومد و گفت:
- بیا عزیزم دستتو بده کمکت کنم بری اتاقت بخوابی.
سری تکون دادم و با کمک خاله رفتم اتاق روی تخت دراز کشیدم پتو رو روم مرتب کرد و گفت:
- هر چی خواستی صدام بزن دختر قشنگم خوب؟
سری تکون دادم خواست بره که گفتم:
- خیلی ممنون ببخشید زحمت دادم بهت خاله جون.
برگشت و پیشونی مو بوسید و گفت:
- من عاشق دخترم اما خدا دوتا پسر بهم داد تو جای دختر من.
لبخندی زدم و چقدر حسرت توی دلم ریخته شد که من یه عمرا دوست داشتم مادرم یه بار اینطور باهام رفتار کنه لوسم کنه بغلم کنه وقتی ناراحتم بغلم کنه و توی بغل اون خوابم ببره.
اشک هام از گوشه ی چشمم ریخت پایین.
خاله با دیدن اشک هام پاک شون کرد و گفت:
- چی شد عزیزم؟درد داری؟
سری به معنای نه تکون دادم و گفتم:
- من تاحالا مامانم بغلم نکرده می شه شما بغلم کنی بخوابم؟
با حرفم اونم ناراحت شد نشست روی تخت و من سرمو روی پاش گذاشتم به موهام دست کشید و برام لالایی خوند و با ارامش خوابم برد.
✍🏼 / نویسنده : منتظر 313 /
هدایت شده از -چفیهیخونی|JEBHEفور =عزل🚫
برایاسمحسنحقنوشتهغربترا ؛
چهعسکریبشودیاکهمجتبیباشد ..!
🖤🥀؛
هدایت شده از -چفیهیخونی|JEBHEفور =عزل🚫
ایداغدار ِداغ ِپدر، یابنالعسکری ؛
داریدوبارهدیدهیتر، یابنالعسکری ..💔