eitaa logo
ملجـــٰأ ؛☫
2.5هزار دنبال‌کننده
73 عکس
31 ویدیو
0 فایل
_به نام خالق ِمولا ؛ علی . ◝عکـٰآس | ادیـتور | نویـسنده ؛◟ 𖧧 مُرید ِآوینی ایم و سلاح مـٰان دوربین ! وقف ِ منجی عالـٰـم 🪔 ⊹ . کپي ؟ فرهنگ فوروارد . 𝖲︎𝘁𝖺꯭𝗿𝗍: 405/1/4𖥨 ˖ ࣪ ࣪
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ریـحـآنه‌َالنبـی؛
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا❤️‍🔥 🇾🇪.
هدایت شده از ریـحـآنه‌َالنبـی؛
-سُرعت شگفت‌انگیز پیروزی‌های یَمن در عرضِ چند روز ثابت کرد که .. فتحِ کل سرزمین‌های اسلامی توسط امام زمان در ٨ماه افسانه نیست🇾🇪.
هدایت شده از مأوی
تقدیمی داریم🤌>>>>> یه جوری حمایتت میکنیم که جذب بگیری[پستتو فوروارد میکنیم]👻 عضو.. دلبرِعراقی / محزون128 / ماوی / خانومِ نواب¹¹⁰ / مه دوز شات بدید ✨ جذب گرفتنتون تا سه تا تضمینیه نگی نگفتی🤯 تگدونی:@ya_fatemeh1_3_5
آیدی شهید ریحانه سادات ارمکی💔🫴 هر هفتهه یه شهید استفاده بدون عضویت ؟ حرام‌م‌م‌م‌ کپی برای چنل؟ حلالتتت https://eitaa.com/mahdilllla/10187
آیدی شهید علیخانی هر هفتهه استفاده بدون عضویت ؟ حرام‌م‌م‌م‌ کپی برای چنل؟ حلالتتت https://eitaa.com/mahdilllla/10048
هدایت شده از ‹‌ سلوك‌ ِسبز ›
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- کـفـن کـنـیـد مـَرا ؛ رو بـه قـِبـلـه حـرمـَش ... :( -
هدایت شده از TB
³⁴ رسیدم هتل؛ دیدم داداشام هنوز آروم خوابیدن. کیفم رو برداشتم و دوباره راهیِ حرم شدم. برای رسیدن به حرم باید از بازار رد می‌شدم، همین شد که سریع چندتا اکسسوریِ خوشگل انتخاب کردم و خریدم. دوباره که به حرم رسیدم، به مامان زنگ زدم. هنوز توی رواق امام خمینی بود. اون‌قدر تویِ این چند روز رفت‌و‌آمد کرده بودم که دیگه راهِ میان‌برها رو یاد گرفته بودم؛ خیلی راحت راه رو پیدا کردم و رفتم توی رواق. دیدم تا تهِ سالن پر از جمعیتِ. باز به مامان زنگ زدم، آدرس داد و بالاخره پیداش کردم. نشستم پیشش و سوغاتی‌هایی که خریده بودم رو بهش نشون دادم. هوا گرم و دلنشین بود و داشت خواب به چشم‌هام می‌اومد، مخصوصاً که شب هم درست‌وحسابی نخوابیده بودم. خلاصه دیدم نمی‌تونم بشینم؛ با مامان خداحافظی کردم و اومدم بیرون. دلم می‌خواست برم توی یکی از اون اتاق‌های پر زرق و برق که آینه‌کاری شدن ، یه گوشه دراز بکشم و بخوابم. اما همین که پام رو از رواق گذاشتم بیرون و وارد صحن آزادی شدم، انگار یه نیرویِ عجیب ریخت تویِ رگ‌هام و اصلاً خواب از سرم پرید! نشستم یه گوشه و دوباره با امامِ رضایِ خودم خلوت کردم. کلی دعا کردم، ولی هنوز نوبت به دعا کردن برایِ خودم نرسیده بود! باز بلند شدم و رفتم صحن انقلاب. دوباره اونجا ایستادم و کلی با آقا حرف زدم، تا اینکه گوشیم زنگ خورد؛ مامان بود… این داستان ادامه دارد… ╰┈➤ @haram27