eitaa logo
رهروان هدایت۲
85 دنبال‌کننده
5.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
440 فایل
ارتباط با مدیر کانال⬅️ @only_khodaa
مشاهده در ایتا
دانلود
صورتم جمع شده بود از دردش ولی بازم نگاهم به محمد بود که بشقاب تو دستش رو انداخت کنار و با عجله اومد سمت من و داد زد:فاطمهه؟؟؟فاطمهه!!!!!! با حرفش به خودم اومدم نگاهم برگشت سمت دستم که ازش خون میومد سلما با پوزخند نگاهم میکردلبم رو به دندون گرفتم که مامان هم با عجله بهم نزدیک شد از صندلی ای که روش نشسته بودم پاشدم محمد دستم رو گرفت و با بهت نگاه میکرد بلند گفت:عه عه حواست کجاس فاطمه؟ شوری اشکم رو تو دهنم‌حس کردم دستم رو گرفتم زیر شیر آب که مامان گفت:فاطمه چیکار کردی با خودت؟این دست بخیه میخواد چیزی نمیگفتم فقط خیره به دستم نگاه میکردم خیلی ازش خون میرفت با این حرف مامان محمد یه چادر از گوشه ی اشپزخونه برداشت و انداخت رو سرم و گفت:مامان من میبرمش بیمارستان دستمو کشید که یه نفر گفت:عه اون چادره منههه! محمد بی توجه به اون صدا من رو دنبال خودش کشوند اصلا تو حال خودم نبودم حس میکردم یا روزه منو گرفته یا خل شده بودم دستم رو گرفته بود از بین جمعیت رد شدیمو رفتیم سمت ماشین در ماشین رو باز کرد توش نشستم در رو محکم‌بست و خودش هم نشست تو ماشین نگاهش پر از اضطراب بود. از تو داشپورت چندتا دستمال در اورد و پیچید دور دستم با لحن دلسوزانش گفت: فاطمه خیلی درد داری؟ چیزی نگفتم محمد:چرا باهام حرف نمیزنی فاطمه؟؟ باز هم چیزی نگفتم محمد:اتفاقی افتاده؟ سوییچُ زد و پاشو جوری رو پدال فشرد که ماشین با سرعت از جاش کنده شد از درد ‌صورتم جمع شده بود ولی نمیتونستم عکس العملی نشون بدم چند دقیقه بعد رسیدیم یه درمانگاه از ماشین پیاده شدیم رفتیم تو اورژانس تازه فهمیدم کجا اومدیم بعد از چند دقیقه یه پرستار اومد و به دستم دوتا بختیه زد محمد دست به سینه بالا سرم ایستاده بود. ابروهاش توهم گره خورده بود و چیزی نمیگفت بعد از اینکه پرستار رفت پرده رو کنار زد و خارج شد بعد از چند دقیقه برگشت و گفت:بریم؟ قدم های بلند سمت ماشین بر میداشت من هم دنبالش میرفتم برگشت سمتم محمد:افطار خوردی؟ سرمو تکون دادم نشستیم تو ماشین بلافاصله برگشت سمت من و گفت:فاطمه جان چرا حرف نمیزنی؟چیشده خانومم؟ به زور گفتم:محمد دهنم سوختههه نمیتونم حرف بزنم محمد:چرا؟ فاطمه:چایی کوفتی رو داغ خوردم زد زیر خنده به حالت قهر برگشتم دستشو گذاشت زیر چونمو صورتمو برگردوند محمد:فاطمه هر چی دیدی از چشم خودت دیدیا!! دوباره خواستم برگردم که محکم تر گرفت چونمو نگاهمو ازش گرفتمو گفتم:برو بچسب به سلما جونت. نزاشت حرفم تموم بشه داد میزدو میخندید محمد:وای دوره زمونه عوض شده ببین کی به کی میگه!!! چیزی نگفتم دستشو برد سمت سوییچو استارت زد. محمد:ببرمت خونه لوسِ من؟ چپ چپ نگاش کردم فاطمه:لوس خودتی نه خیر بی توجه به حرفم راه افتاد سمت خونه خودشون. سه ماه از سالگرد بابای محمد میگذشت تو این چند وقت همش درگیر مراسم و لباس و کارت و چیزای دیگه بودیم قرار بود امروز با مژگان و محمد بریم چندتا مزون و لباس انتخاب کنیم واسه عروسیمون... نویسندگان:فاطمه زهرا درزی و غزاله میرزا پور
کلافه به ساعت رو مچم نگاه کردم فاطمه:اه چرا نمیاد پس؟!! مامان گفت:چرا انقدر تو غر میزنی؟ فاطمه:خب چیکار کنم؟خسته شدم تازه درس هم دارم. مامان:خب خودت از ذوق داشتی میمردی زود حاضر شدی فاطمه:وا مامان ...! با شنیدن صدای بوق ماشین محمد گفت:بیا اومد ازش خداحافظی کردمو رفتم پایین تو دوربین گوشیم یه نگاه به خودم کردمو در رو باز کردم. محمد منتظر تو ماشین به رو به روش خیره بود در ماشین رو باز کردمو گفتم:پخخخخ برگشت سمتم لبخند زد و گفت:سلام فاطمه:سلام محمد:خوبی؟ فاطمه:اوهوم!عالی تو چطور؟ محمد:منم خوبم خب کجا بریم؟ گوشیم رو در اوردمو ادرسی که از مژگان گرفتمو براش خوندم این دوازدهمین مزونی بود که میرفتیم سرش رو تکون دادو حرکت کرد. فاطمه:چرا انقدر دیر اومدی؟ محمد:رفتم بنزین بزنم که معطل نشی! فاطمه:اها چه خبر؟ محمد:سلامتی رهبر چیزی نگفتم به تیپش‌نگاه کردم پیرهن آبی روشنِ تو تنش جذاب ترش میکرد ساعتی که بابا سر عقد بهش زده بود تو دستش بود بعد از چند دقیقه سکوت رسیدیم همونجایی که مژگان ادرسش رو داده بود محمد بعد از اینکه پارک کرد پیاده شد منم همراهش پیاده شدم کنارش ایستادمو دستش رو گرفتم لبخند زد و دستمو محکم فشرد با دیدن مژگان دست محمدُ ول کردمو رفتم سمتش همو بغل کردیمو رفتیم تو مزون محمدم پشت سرمون اومد یهو برگشتم سمت محمد و گفتم:محمدد!!!من‌الان باید لباس عروس بپوشم؟ محمد خندید و گفت:نمیخوای بپوشی؟ فاطمه:خجالت میکشم وای... لبخندش عمیق تر شد محمد یه گوشه ایستاد من و مژگان رفتیم بین لباس ها.. با دیدن هر کدوم کلی ذوق میکردیمو میخندیدیم همینجور که بینشون میچرخیدیمو حرف میزدیم چشممون به یه لباس سفید قشنگ خورد مژگان ایستاد و گفت:وای فاطمه اینو نگاااا فاطمه:اره منم میخواستم بگم خیلی نازه تازه زیاد باز هم نیست. دامنش رو گرفتم تو دستم فاطمه:وای مژی این خیلی قشنگه. بزار برم به محمد بگم‌ بیاد دستم رو کشید و گفت:نه تو وایسا من میرم صداش‌میکنم سرمو تکون دادمو گفتم:باشه دور لباس چرخیدم خیلی خوب بود قسمت بالاش حلقه ای بود حلقش تقریبا حدود سه سانت بود از بالا تا پایینش پر از نگین و سنگ های قشنگ بود در عین سادگی فوق العاده بود و به دلم نشست دستم رو بردم سمت تورش و یه خورده رفتم عقب که حس کردم خوردم به یکی چشم هام رو بستم و صورتم جمع شد ناخوداگاه برگشتم ببینم کیه که با لبای خندون محمد مواجه شدم فاطمه:وای ترسیدم محمد. محمد:کدوم لباسه؟ فاطمه:اینه نگاه کن چقدر قشنگه. مژگان بلند گفت:مگه میشه سلیقه ی من بد باشه محمد برگشت طرفش بعد از یه مکث چندثانیه ای نگاهم کرد محمدخوبه؟ دوسش داری؟ فاطمه:ب نظر من‌که ‌اره ولی تو چی میگی؟ محمد:من حرفی ندارم همین که تو میگی قشنگه قشنگه!دستم رو گرفت و رفتیم‌سمت مسئول مزون قدم های مژگان رو پشتمون حس میکردم محمد گفت:باهاشون صحبت کنین اگه خواستی بپوشش راستی زنگ بزن از مامان هم نظرشونو بپرس فاطمه:مامان تو راهه محمد:اها باشه این رو گفت و از ما دور شد قرار شد تا مامان بیاد لباس رو بپوشم مسئول مزون مشغول در اوردن لباس بود رفتم تو اتاق پرو و با کمک مژگان و یه خانم دیگه که تو مزون بود لباس رو پوشیدم. انقدر که به تنم قشنگ شده بود دلم میخواست از ذوق جیغ بزنم اطراف لباسم رو با دستم جمع کردم و یکم اوردمش بالا و چرخیدم و به قیافه خودم تو آینه زل زدم‌ یاد همه ی روزهایی افتادم که واسه بدست اوردن محمد زار میزدمو گریه میکردم اون موقع فقط یه آرزو داشتم اونم رسیدن به محمد بود مژگان هلم داد که یه ذره جابه جا شدم فاطمه:چته مژگان ؟اه میافتم زمین لباس مردم نخ کش میشه چرا درک نداری؟ مژگان:میگم برم به آقا محمد بگم بیاد؟حواست کجاست تو دختر؟ فاطمه:خب برو بگو بیاد دیگه به من چیکار داری؟ای بابا با رفتن مژگان دوباره تو سیل رویاهام غرق شدم چشم هام رو بستمو به شب عروسیم فکر کردم که با این لباس قراره دست تو دست محمد وارد تالار بشم... نویسندگان:فاطمه زهرا درزی وغزاله میرزاپور
چند وقتی بود که دنبال کت و شلوار میگشتیم براش... ولی محمد همش برخلاف میل من میرفت بین ساده ترین ها... عصبی گفتم:چرا فکر کردی من میزارم اینا رو بپوشی؟نمیگن موحد گدا بود واسه دامادش هیچی نخرید؟ محمد:فاطمه اذیت نکن تو رو خدا!من نمیتونم چیز سنگین بپوشم سختمه همینجوریش هم همه نگاهشون به ماست... دیگه نمیخام لباس پرزرق و برق بپوشم خجالت میکشم بیخیال... فاطمه:اه محمد شورشو در اوردی دیگه بس کن خواهش میکنم. اومد نزدیکمو دستم رو گرفت بردتم سمت اتاق های پرو محمد:ناراحت نشو فاطمه جانم من واقعا... دستش رو ول کردمو نزاشتم ادامه بده فروشنده مغازه نگاهمون میکرد از فروشگاه رفتم بیرون. محمدم‌اومد دنبالم سوییچ زد که نشستم تو ماشین خودش هم بعد از من نشست بدون اینکه چیزی بگه حرکت کرد خیلی ناراحت شده بودم سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادمو نفهمیدم چقدر گذشت که دم خونه ی خودشون نگه داشت داد زدم:چرا منو اوردی اینجا؟من میخوام برم خونه خودم‌! چیزی نگفت و رفت تو حیاط من هم به ناچار پشتش رفتم رفت بالا و محکم در رو بست الان اون بهش برخورده بود یعنی؟چه آدم پرروییه در رو باز کردم و وارد شدم صداش زدم:محمددد نشست تو اتاقش و یه کتاب دستش گرفت رفتم کنارش نشستم و کتاب رو از دستش گرفتم فاطمه:یعنییی چیی؟؟؟چرا جواب منو نمیدیی؟ من باید قهر کنم تو قهر میکنی؟ برگشت طرفم و با اخم گفت:مگه بچه ام که قهر کنم؟ فاطمه:خب پس چرا اینجوری میکنی؟ محمد:فاطمه خاانووم من خوشم نمیاد جایی که یه مرد غریبه هست یا اصلا هرکس دیگه صدای شما بالا بره وقتی میتونستیم حرف بزنیم دلیلی واسه لجبازی نبود این چه رفتاری بود که نشون دادی؟ من که همیشه واسه نظرت ارزش قائل شدم‌و سعی کردم اونطوری که تو میخوای بشه!اونوقت تو حتی اجازه حرف زدن هم نباید بهم بدی؟کارت خیلی بچگونه بود. پوزخند زدمو گفتم:آره دیگه با این همه اختلاف سنی حق داری بهم بگی بچه... نفس عمیق کشید و گفت:ببین عزیزم من که گفتم از جلب توجه زیاد خوشم نمیاد وقتی میتونم با یه کت و شلوار ساده تر آراسته و مرتب باشم چرا برم کت به اون گرونی رو بخرم؟خداییش من اون رو تن یکی ببینم خندم میگیره... من تو عمرم اونطوری نپوشیدمم... فاطمه:با کروات خیلی هم خوشگل بود با تعجب گفت:کروااااات؟؟؟دست شما درد نکنه.. فقط همین مونده بود که کروات بزنم!فاطمه باور کن انقدر دوماد زشتی نمیشم که کنارم آبروت بره و احساس خفت کنی... دلم براش سوخت میخواستم بگم هر طوری که کنارم باشی احساس افتخار میکنم فقط همیشه باش باهام ولی غرورم اجازه نداد... نویسندگان:فاطمه زهرا درزی و غزاله میرزا پور
کتابشو از دستم گرفت و صفحه ای رو باز کرد چند لحظه بهش زل زدم توجهی بهم نکرد اعصابم خورد شده بود طاقت این رفتار محمد رو نداشتم چادرم رو در آوردم موهام رو هم باز کردمو دراز کشیدم یه تیشرت سفید و شلوار لی پوشیده بودم هی از این پهلو به اون پهلو شدم حوصله ام سر رفته بود ترجیح دادم غرورمو بشکنم چون حق با محمد بود فرق آدمی که انتخاب کرده بودم رو با بقیه یادم رفته بود دوباره کتاب رو از دستش گرفتم بازم نگاهم نکرد بلند شد داشت از در بیرون میرفت ک رفتم سمتشو دستشو گرفتمو درو بستم ایستاد ولی بازَم نگاهم نکرد سعی کردم خودمو مظلوم نشون بدم صدامو آروم تر کردم و گفتم:آقا محمدم؟حق با تو بود من معذرت میخوام رفتارم خیلی بچگونه بود. چیزی نگفت که گفتم:میشه نگام کنی؟ به چشمام زل زد که گفتم:قول میدم دیگه اینطوری نشه باشه؟ لبخند زد و گفت:باشه دوباره نشست سر جاش و کتاب رو گرفت دستش اخم کردمو گفتم:اه باز که کتاب برداشتی خندید و چیزی نگفت تو دلم گفتم "چقدررر ناززز میکنییی حالاا دختر بودی چی میشدی"کنارش نشستم و به کتاب تو دستش زل زدم اینکه واکنشی نشون نمیداد منو کلافه میکرد دستاشو باز کردمو نشستم تو بغلش لبخند زد و نگاهشو از کتاب بر نداشت ریلکس صفحه رو عوض کرد دلم میخواست تمام تَوَجُهِشو به خودم جلب کنم دیگه پاک خل شده بودمو حتی به کتاب تو دستشم احساس حسادت میکردم با موهاش ور میرفتم هی بهم میرختمشون و شونه میزدم تا بلاخره صداش دراد ریشش و میکشیدم میدونستم از تقلاهای من خندش گرفته ولی فقط لبخند میزد‌ صورتمو خم میکردم جلوش تا نتونه به کتاب نگاه کنه بلاخره خندید و نتونست خودشو کنترل کنه مهربون گفت:چی میخوای تو دختر؟ فاطمه:محمد تودیگه دوستم نداریی؟ محمد:چرا همچین سوالیو باید بپرسی تو آخه؟ خوشحال شدم از اینکه دوباره مثلِ قبل شد خودمو بیشتر لوس کردمو گفتم:پس چرا به من توجه نمیکنی؟ محمد:من همه توجه ام به شماست خانوم خانوما بیخود تلاش میکنی لپشو بوسیدمو گفتم:آها که اینطورپس بیخود تلاش میکنم خب من میرم شما هم کتابتو بخون مزاحم نشم عزیزم محمد:اره دلم درد گرفت ببین چیزی واسه خوردن پیدا میشه تو اشپزخونه... با حرص از جام بلند شدمو رفتم بیرون خوشش میومد منو اذیت کنه در یخچال رو باز کردمو یه تیکه مرغ برداشتم یخورده برنجم گذاشتم داشتم سالاد درست میکردم که محمد وارد اشپزخونه شد برگشتم که چهره خندون محمد و دیدم با طعنه گفتم:عه کتابتون تموم شد بلاخره؟ محمد:بعلهه فاطمه:باید بیکار شی بیای سراغ ما دیگه؟ محمد:چقدر غر میزنی تو بچههه کمک نمیخوای؟ فاطمه:نه خیر بفرمایید بیرون مزاحم من نشین لطفا محمد:متاسفم ولی من جایی نمیرم یهو یاد ریحانه افتادمو گفتم:میگما محمد ریحانه اینا کی عروسی میکنن؟ محمد:هر زمان که شرایطش رو داشته باشن. فاطمه:خب ایشالله زودتر سر و سامون بگیرن. موهای جلوی صورتمو کنار گوشم گذاشت و گفت:ان شالله ماهم زودتر سر و سامون بگیریم فاطمه:فردا بریم کت شلوارت رو بگیریم؟ خندید و سرشو تکون داد برگشتم سمتش و مظلومانه طوری که دلش به رحم بیاد گفتم:محمد جونم محمد:جونم به فداات فاطمه:خداانکنهههه یه چیزی بگم؟ محمد:بگوو فاطمه:واسه جشن عقدمون... محمد:خب؟؟ فاطمه:میشه ریشت رو کوتاه تر کنی؟ محمد:کوتاه نیست مگه؟ فاطمه:نه... میدونی مصطفی خیلی خوب ریشش رو اصلاح میکرد اگه بتونی.... با تغییر ناگهانی چهرهش تازه فهمیدم دارم چی میگم حرفمو قطع کردمو زل زدم به چشماش که با بهت بهم نگاهم میکرد باصدایی که رنگ ترس گرفته بود گفت:میخوای شبیه اون پسره بشم برات؟ با این حرفش حس کردم دلم ریخت آخه این چ حرفی بود ک بهش زدم اصلا چرا ریششو بزنه چرا قبل حرف زدن فکر نمیکنم مصطفی چی بود این وسط ای خدا چرا من انقدر چرت و پرت میگم گفتم:نه نههههه چرا شبیه اون شی اصلا بیخیال پشیمون شدم کوتاه نکنی بهتره رفت بیرون دنبالش رفتم تا ببینم کجا میره نشست یه گوشه و تلویزیون رو روشن کرد تو فکر بود و به یه سمت دیگه خیره شده بود خیلی از حرفم پشیمون شده بودم ولی روم نمیشد برم پیشش برگشتم به اشپزخونه و خودمو با درست کردن شام سرگرم کردم سفره رو گذاشتم کنار محمد و شام رو از آشپزخونه آوردم میترسیدم حرف بزنم و دوباره یه سوتی دیگه بدم چیزی نگفت نگاهمم نکرد سرش پایین بود و به بشقابش زل زده بود همش جمله ای که گفته بود تو سرم اکو میشد فاطمه:چرا چیزی نمیخوری؟مگه نگفتی گشنته؟ محمد:واسه چی با مصطفی ازدواج نکردی؟ با چیزی که گفت آرامش ساختگیم از بین رفت و جاش یه حس خیلی بد نشست هیچ وقت انقدر نترسیده بودم حتی وقتی ک بابام برا اولین بار زد تو گوشم... از آرامش محمد میترسیدم فاطمه:دوستش نداشتم محمد:از کی دیگه دوستش نداشتی؟ فاطمه:از وقتی که راهمو پیدا کردم محمد:اون زمان منو میشناختی؟ زل زد تو چشمام.. قصد داشت نگاهم رو بخونه.. نویسندگان:فاطمه زهرا درزی وغزاله میرزاپور
واقعیت رو گفتم بهش فاطمه:نه چند ثانیه نگاهم کرد و دوباره نگاهش رو به بشقاب دوخت محمد:چرا با من ازدواج کردی؟ فاطمه:عاشقت شدم محمد:از کی؟ تمام سعیم این بود جوابای درست بدم تا چیزی بد تر ازین نشه فاطمه:از وقتی که دیدمت... از وقتی که شناختمت... چند دقیقه که گذشت و چیزی نگفت گفتم:باور کن بدمزه نشده نگاهش سرد بود محمد:میل ندارم....میشه بعدا بخورم؟ ترجیح دادم اصراری نکنم بلند شد و گفت:ببخشید و رفت تو اتاقش حالم خیلی بد شده بود همه چی رو جمع کردمو یه گوشه نشستم نباید میزاشتم اینطوری بمونه باید از دلش در میاوردم با ویژگی های اخلاقی که محمد داشت قطعا براش سخت بود فراموشِ چیزی گفتم... وای اگه فکر کنه دارم چیزی و پنهون میکنم چی؟؟؟ با اینکه داشتم سکته میکردم سعی کردم افکار منفیم رو کنار بزنم رفتم سمت اتاقش تا دستمو رو دستیگره گذاشتم در و باز کرد و اومد بیرون محمد:میمونی یا میری؟اگه میخوای بری آماده شو برسونمت حس کردم داره گریه ام میگیره اینجوری که محمد پرسیده بود بیشتر حس کردم بهم گفت برو..... تا حالا شب ها خونشون نمونده بودم نمیدونستم چی بگم نگاه کلافه اش دستپاچه ام میکرد وقتی دید سکوت کردم گفت:بپوش ببرمت خودش هم رفت تو اتاق و سوئیچ ماشین رو برداشت باورم نمیشد تا این حد حالش رو بد کرده باشم که بخواد برم... گفتم:من میمونم چند ثانیه نگاهم کرد و سوئیچ رو روی میز انداخت به مادرم گفته بودم که پیش محمد میمونم پنجره ی اتاقش رو بست رخت خواب رو انداخت دوتا بالشت رو هم با فاصله گذاشت رو زمین پیراهنشو با تیشرت عوض کرد و دراز کشید پتو رو تا شکمش کشید و چشماشو بست داشتم به این فکر میکردم که امروزم چقدر بد گذشت در حالی که میتونست جزء بهترین روزهام باشه داشت میخوابید و من جرئت نداشتم حرفی بزنم رفتم کنارش نشستم و با دستم محاسنش رو مرتب کردم ک گفت:کوتاه میکنم نگران نباش با اینکه حالم خوب نبود لبخند زدم و به کارم ادامه دادم چند ثانیه بعد گفتم:دلیلی نداره اینکارو بکنی من یه حرفی زدم و وقتی روش فکر کردم پشیمون شدم نمیبخشمت اگه تغییری تو چهرت ببینم. چشماش رو باز کرد و گفت:شبیه مصطفی نشم یعنی؟ اخم کردمو با خشم گفتم:تو رو خدا منو اذیت نکن محمد من هیچ منظوری از حرف احمقانه ام نداشتم تو چرا باید شبیه اون بشی من ازش بدم میادد اونوقت به همسرم بگممم شبیه اون بشه؟این کار من چ معنی میده؟؟مصطفی رو من همیشه به چشم یه برادر دیدم محمد شاید واسه همین هم حواسم نبود و چیزی گفتم....انتظار ندارم تو این رو بهم بگی!من اذیت میشم تو نباید هیچ وقت شبیهش شی تو فقط باید شبیه محمد باشی من عاشق محمد شدم عاشق خودت.... خودت بمون برام میشه فراموشش کنیم؟هرچیزی که باعث میشه اینطوری بشیم رو فراموش کنیم من نمیخوام اجازه بدم انرژی منفی بیاد تو زندگیمون اونم وقتی که تازه نامزدیم.... نمیخوام چیزی باعث بشه تو منو اینطوری نگاهم کنی....! نمیخوام چیزی باعث ترسم شه نمیخوام بترسم از اینکه شاید دیگه دوستم نداشته باشی شاید ولم کنی شاید خسته شی ازم من نمیخوام همیشه بترسم از اینکه شاید یه روزی بخوای از زندگیت برم!!! محمدد من راحت نرسیدم بهت بغضم شکست:فقط خودِ خدا میدونه چقدر تو رو ازش خواستم چقدر گریه.... نتونستم ادامه بدم زدم زیر گریه فاطمه:محمد من از نداشتنت میترسم... از نبودنت میترسم... گریه ام به هق هق تبدیل شده بود که گفت:از کجا میاری اینهمه اشک رو؟ با پشت دستش اشکامو پاک کرد و زل زد به چشمام چند دقیقه با لبخند زل زد بهم و گفت:من معذرت میخوام ولی چیزی نگفتم که انقدر آبغوره گرفتی... لوسِ من سبک شده بودم خیلی وقت بود میخواستم حرف بزنمو وقت نمیشد دستمو محکم تو دستش گرفت یه نفس عمیق کشیدم که با خنده گفت:گشنم شد چیزی گذاشتی واسه من یا همشو خوردی؟ با صدای ضعیفی گفتم:نخوردم چیزی محمد:خب پس بریم ساعت ۱۲ شب شام بخوریم خندیدمو همراهش رفتم... نویسندگان:فاطمه زهرا درزی و غزاله میرزا پور.
با یه دست جلوی چادرم رو نگه داشتم و با دست دیگه ام ظرف اسفند رو برداشتم ذوق زده بودم و دل تو دلم نبود بهمن بود و فقط یک ماه از ازدواجم با محمد میگذشت با اینکه جنوب بودیم شب ها هوا سرد بود قدم برداشتمو با بقیه خادم ها ورودی اردوگاه ایستادم همون اردوگاهی که سال قبل با شمیم و ریحانه توش کلی خاطره ساخته بودیم جایی که پارسال روی تخت یکی از اتاقاش بخاطر نداشتن محمد کلی گریه کرده بودم امسال دوباره اومدم ولی این بار با همسرم به عنوان خادم. شاید اگه به گذشته برمیگشتم هیچ وقت حتی تصور نمیکردم زندگیم اینجوری ورق بخوره خیلی خوشحال بودم که خدا دوستم داشت و من رو به آرزو هام رسوند من هر چی که داشتمو از شهدا داشتم... خادمی که سهل بود باید نوکریشون رو میکردم قرار بود کاروان دخترا چند دقیقه دیگه برسه و تو اردوگاه ساکن بشن. خادمی برام خیلی تجربه ی قشنگی بود جمع دوستانه و شاد خادم ها رو دوست داشتم داشتیم حرف میزدیم که صدای بوق اتوبوس به گوشمون رسید دوتا اتوبوس به ورودی اردوگاه نزدیک میشدن چون زمان اردوی دخترها بود تعداد آقایون خادم کم بود داشتم به حال خوب این روز هام فکر میکردم که یکی از کنارم به سرعت رد شد سرمو بالا گرفتمو محمدُ دیدم که با لباس خاکی خادمی و چفیه دور گردنش من رو تو کلی خاطره غرق میکرد نمیدونستم فرق این لباس با لباس های دیگه چیه که انقدر به محمد میومد و چهره اش رو از همیشه قشنگ تر نشون میداد دویید طرف راننده ی اتوبوسی که به ما نزدیک شده بودیخورده صحبت کردن که در اتوبوس باز شد و دختر ها پیاده شدن یه گروه از دخترها که چفیه های هم رنگ دور گردنشون بسته بودن به محض پیاده شدن از اتوبوس باهم سرود میخوندن و به سمت داخل اردوگاه قدم برمیداشتن اشتیاق تو نگاه بعضی هاشون برام جالب و قابل درک بود به گرمی ازشون استقبال کردیمو بهشون خوش آمد گفتیم بعضی هابا تعجب نگامون میکردن نگاهشون برام آشنا بود یادمه رفتار یه سری از خادم ها اونقدر گرمو صمیمی بود که آدم فکر میکرد قبلا جایی دیدتشون و یا شاید مدت زیادیه که همو میشناسن به هرکدوم از بچه ها یه شاخه گل دادیم و وسط اردوگاه جمع شدن ظرف اسفندرو دست یکی از خادم ها دادمو به سمت سرپرست گروه ها رفتم ازشون امار گرفتمو تو یه اتاق بزرگ اسکانشون دادم کار اسکان تمام گروه ها یک ساعت و نیم زمان برد وقتی تو نماز خونه نماز جماعتمون رو خوندیم بچه ها رو برای ناهار به سالن غذاخوری فرستادیم یک ساعت پخش غذاها طول کشید وقتی کارمون تموم شد یه گوشه نشستمو سرمو روی میز گذاشتم سالن غذاخوری تقریبا خالی شده بود یکی از بچه های خادم‌گفت:فاطمه جان چرا غذات رو نگرفتی؟ بعد هم یه دوغ و یه ظرف کنارم گذاشت لبخند زدمو ازش تشکر کردم واسه تنها غذا خوردن اشتها نداشتم با خودم گفتم لابد تا الان محمد غذاش رو خورده دیگه نمیشه برم پیشش بی حوصله به ناخن هام خیره بودم که موبایلم تو جیبم لرزید از جیب مانتوم برداشتمش که دیدم محمد تماس گرفته تا چشمم به اسمش افتاد با خوشحالی ایستادمو به تماسش جواب دادم:الو محمد:سلام خانوم خانوما فاطمه:به به سلام حال شما؟ محمد:عالی!توخوبی؟ناهار خوردی؟ فاطمه:خوبم نه هنوز نخوردم. محمد:عه خب پس بدو غذاتُ بگیر بیا بیرون. بدون اینکه چیزی بپرسم چشمی گفتمو غذامو برداشتمو رفتم بیرون یه خورده از سالن غذاخوری فاصله گرفتم که محمدُ دیدم که به دیوار تکیه داده بود و بالبخند نگاهم میکرد رفتم طرفش و دوباره سلام کردم که جوابمو داد رفتیم ته حیاط اردوگاه تقریبا همه برای استراحت رفته بودن و کسی توی حیاط نبود بی توجه به خاکی شدن لباس هامون روی زمین نشستیم داشتیم غذا میخوردیم که گفت:چه خوشگل تر شدی!! خندیدمو گفتم:محمد جانم نمیدونم باور میکنی یا نه ولی من از آخرین دفعه ای که دیدیم هیچ تغییری به خودم ندادما! لبخند زد و گفت:میدونم فاطمه:خب پس چرا هر بار که من رو میبینی این جمله رو میگی؟ محمد:شرمنده این رو دیگه نمیتونم توضیح بدم خندیدم که گفت:شاید خدا هر دفعه خوشگل ترت میکنه! با خنده گفتم:آها اره شاید یخورده از برنج تو ظرف رو خوردمو از غذا خوردن دست کشیدم دستمو زیر صورتم گذاشتمو به محمد زل زدم با اینکه این چندماه خیلی نگاش کرده بودم ولی هنوز حس میکردم از تماشا کردنش سیر نشدم موهاشو با گوشه انگشتم از پیشونیش کنار زدم. محمد:چرا نخوردی غذاتو؟ فاطمه:نمیتونم دیگه. محمد:خب پس نگهش دار بعد بخور. فاطمه:چشم. غذاشو تموم کرد و مثل خودم بهم زل زد لپمو کشید و گفت:چرا اینطوری نگاه میکنی؟ فاطمه:چون هنوز باورم نشده وقتی به گذشته فکر میکنم حس میکنم دارم خواب میبینم. چیزی نگفت و با لبخند نگاهشو بین چشمام چرخوند. محمد:لطف خداست دیگه شامل حال من شده چیزی نگفتم که ادامه داد:خدارو شکر که همه چی به خیر گذشت پدرت خیلی کمکون کرد... نویسندگان:فاطمه زهرا درزی و غزاله میرزا پور.
فاطمه: بهت حسودیم میشه! محمد:چرا؟ فاطمه:چون بابا الان دیگه تورو از من بیشتر دوست داره! محمد:لطف دارن به من. فاطمه:میدونی محمد الان خیلی دلم میخواد دوباره برگردم عقب و از اول عاشقت بشم حس میکنم زمان داره خیلی تند میگذره با اینکه روز های سخت و پر استرسی بود ولی حتی سختیشم قشنگ بود. محمد:ولی من دلم‌نمیخواد برگردم عقب میخوام کلی خاطره های جدید بسازیم باهم. میخواست ادامه بده که موبایلش زنگ خورد محمد:سلام جانم؟ محمد:باشه باشه میام چند دقیقه دیگه تماس و قطع کرد و گفت:فاطمه جان ببخشید کارم دارن من باید برم شب میبینمت فاطمه:برو عزیزم مراقب خودت باش محمد:چشم خانومی خداحافظ محمد رفت و من چند دقیقه دیگه همونجا نشستم و بعد به اتاق خادم ها رفتم. ساعت یک شب بود و کارام تازه تموم شده بود از صبح ایستاده بودم. محوطه خیلی خلوت بود یه سنگری وسط حیاط با گل درست کرده بودن رفتمو به دیواره اش تکیه دادم روی این سنگر هم با خط خوش ‌نوشته بودن دورکعت نماز عشق دورش هم چندتا فانوس گذاشته بودن مفاتیحُ برداشتمو زیارت عاشورا رو باز کردم دلم‌میخواست به محمد بگم بیاد پیشم ولی میترسیدم‌خوابیده باشه مطمئنا اگه بیدار بود به من میگفت داشتم آروم زیارت عاشورا رو زمزمه میکردم که یکی ‌نشست کنارم برگشتم و محمد رو دیدم که با لبخند گفت:سلام خانومم فاطمه:عه سلام فکر کردم خوابیدی! محمد:اومدم دنبالت بهت پیام دادم جواب ندادی فکر کردم خوابی داشتم میرفتم که دیدمت چه خبرا؟مزاحم خلوتت نشدم که؟ فاطمه:نه خیلی خوب شد که اومدی بیا اینو بخون مفاتیحُ دادم بهش محمد:نخوندی خودت؟ فاطمه:یخورده اش رو خوندم محمد:خب حالا چرا من بخونم بقیه اشو؟ فاطمه:چون صدات قشنگه لبخندی زد و شروع کرد به خوندن سرمو به شونه اش تکیه دادمو نگاهمو به صفحه مفاتیح دوختم جوری میخوند که بی اختیار گریم میگرفت انگار که وقتی زیارت عاشورا و میخوند تو دنیای دیگه ای بود گریه اش به گریه ام شدت میداد نمیدونم چقدر گذشت که خوندش تموم شد کنارگوشم اروم گفت:فکر کنم اون خانوم ها میخوان بیان اینجا من میرم که بتونن بیان برو بخواب فردا باید زود بیدار شی شبت بخیر عزیزم ازجاش بلند شد مثلِ خودش آروم گفتم:شبت بخیر زندگی... بچه ها از شلمچه برمیگشتن میخواستن برن رزمایش از تو گروهشون با سه تا دختر دوم دبیرستانی به نام زهرا مبینا و مریم دوست شده بودم قرار بود گروه های جدید هم بیان اردوگاه از چهره ی محمد که چوب پر خادمی تو دستاش بود و با لبخند خیره به اتوبوس بود دست کشیدمو به بچه هایی که از اتوبوس پیاده میشدن خیره شدم با چشم هام دنبال زهرا و مبینا ومریم میگشتم با لب های خندون و چشم های پف کرده از اتوبوس پیاده شدن تا چشمشون به من خورد حرکت کردن سمت من من این سه تا دوست روجدا از هم ندیدم همیشه باهم بودن باهم غذا میخوردن باهم میخوابیدن باهم نماز میخوندن باهم مسواک میزدن. رابطشون برام خیلی جذاب بود بهشون سلام کردم مبینا که از اون دو نفر شیطون تر به نظر میرسید بغلم کرد و منو بوسید و با لبخندی که ارتودنسی دندوناش رو به رخ میکشید بهم سلام کرد‌ منم گرم جواب سلامش رو دادم بقیه بچه ها میرفتن سمت اتاقشون ولی این سه نفر بر خلاف اونا راهی دستشویی شدن خندیدمو یواش گفتم:عاشقتونم یعنی. هر سه تاشون باهم خندیدنُ کفشاشونو با دمپایی دستشویی عوض کردن صحبت کردن باهاشون حس خوبی رو بهم القا میکرد. با فاصله ی چند دقیقه اتوبوسای جدید اومدن به همه خوشامد گفتیم و تو یه اتاق اسکانشون دادیم بچه ها بعد از خوندن نماز باید میرفتن رزمایش وقتی خبری ازشون نشد به محمد اس ام اس دادم:چرا سروصدا نمیاد؟کنسله رزمایش؟ بعد از چند دقیقه جواب داد:اره چون بچه های جدید اومدن امشب بساط روضه تو حیاط برپاست. از حرفش خوشحال شدم‌ رفتم سمت آسایشگاه بچه هایی که باهاشون دوست شده بودم تا بهشون اطلاع بدم ولی بلافاصله بعداز اینکه در آسایشگاه رو باز کردم با صدای گریه مواجه شدم به خودم گفتم چیشده که با صورت اشک الود مریم مواجه شدم بقیه بچه ها هم با تعجب بهش خیره بودن زهرا و مبینا بی توجه به گریه مریم بلند بلند میخندیدن عجیب بود برام زهرا با دیدنم اومد سمتم که بهش اشاره زدم:چیشده با خنده بهم چشمک زدو گفت:هیچی رد کرده هیس من که تازه فهمیده بودم قضیه از چه قراره ترجیح دادم سکوت کنم و از آسایشگاه خارج بشم رفتم سمت بقیه خادم ها زمان شام بچه ها بود باید غذاهاشونو آماده میکردیم تا بیان طاهره یکی از خادما رفت تا به بچه ها خبر بده من و بقیه هم مشغول سفره انداختن رومیز ها شدیم چند دقیقه بعد بچه ها وارد شدن مبینا و زهرا یه گوشه نشستن ولی مریم باهاشون نبود با لبخند رفتم سمتشون و گفتم:مریم نمیاد؟ مبینا گفت:نه گفت نمیخورم فاطمه:عه اینجوری نمیشه که‌ پس غذاشو براش ببرید چشمی گفتنو مشغول سلفی گرفتن با گوشیاشون شدن... نویسندگان:فاطمه زهرادرزی وغزاله میرزا پور بصیرت
سخنرانی به آخراش رسیده بود قرار بود محمد زیارت عاشورا بخونه رفتم روی یه کنده درخت نشستم و منتظر خیره شدم به رو به روم تا بیاد محمد شروع کرد به خوندن هنوز چند دقیقه از شروعش نمیگذشت که صدای خنده ی چندتا دختر بچه توجه منو به خودش جلب کرد سرم رو برگردوندم ببینم کیه که با قیافه ی ژولیده ی زهرا و زینب مواجه شدم‌ با دمپایی دستشویی و بدون چادر جلوی در ورودی قسمت خانوم ها ایستاده بودن با هم یه چیزایی میگفتن و غش غش میخندیدن از جام پاشدمو رفتم سمتشون که ببینم چه خبره با لبخند بهشون نزدیک شدمو گفتم:هیسس بچه ها یواش تر چیشده؟چرا اینجایین بدون چادر؟ زهرا اروم گفت:تقصیره این دلبر مو خوشگله ی زینب جانه زینب از بازوش یه نیشگون گرفت و با خنده گفت:عهه زهرا زشته گیج سرمو تکون دادمو گفتم:متوجه نشدم. زهرا گفت:عه!!همینی که داره میخونه دیگه. گیج تر از قبل گفتم:ها؟این چی؟ زهرا ادامه داد:والا زینب خانوم وقتی صداشون رو شنیدن نزدیک بود مستراح رو رو سرمون خراب کنن همینجوری با دمپایی دستشویی ما رو کشوند اینجا که ببینتش. با حرفش لبخند رو لبم ماسید چیزی نگفتم که ادامه داد:حالا نفهمیدیم زن داره یا نه. پشت سرش زینب با لحن خنده داری گفت:د لامصب بگیر بالا دست چپتو به حلقه ی تو دستم شِک کردم داشتم تو انگشتم براندازش میکردم که گوشیم که تو دستم بود زنگ خورد و صفحش روشن شد تماس خیلی کوتاه بود تا اراده کردم جواب بدم قطع شد عکس محمد که تصویر زمینه ی گوشیم بود رو صفحه نمایان شد به عکسش خیره مونده بودم میدونستم اگه الان بهشون بگم محمد همسر منه خجالت میکشن و شرمنده میشن برای همین با اینکه خیلی برام گرون تموم شد ترجیح دادم سکوت کنم و چیزی نگفتم... اصلا دلم یه جوری شده بود به خودم هم شک کرده بودم سرمو اوردم بالا تا بحث رو عوض کنم که دیدم زهرا و زینب که به صفحه گوشیم خیره بودن باهم کلشونو اوردن بالا و بهم خیره شدن. زهرا یه ببخشید گفت و دست زینب رو کشید و باهم دوییدن سمت اتاقشون... با اینکه از حرف هاشون ناراحت شده بودم ولی از کارشون خندم گرفت اینو گذاشتم پای محمدو گفتم که به حسابش میرسم!!! نویسندگان:فاطمه زهرا درزی وغزاله میرزاپور.
یه دور دیگه وسایل تو کوله و چمدونمون رو چک کردم‌ که چیزی جا نذاشته باشیم چادرمو سر کردمو با یه کوله رفتم بیرون با محمد تماس گرفتم که بیاد کوله هامونو بزاره تو اتوبوس باید جامون رو با خادمای جدید عوض میکردیم‌ هم من هم محمد دلمون گرفته بود دوباره همون حالُ هوای اسپند و مداحی... از اردوگاه اومدم بیرون محمد رو دیدم که هنوز همون لباسا تنش بود دستش رو بلند کرد ک رفتم سمتش بدون هیچ حرفی کوله رو دادم دستش برگشتم که چمدون بعدی رو بیارم. با محمد تو اتوبوس کنار هم نشستیم هیچ کدوم حال خوشی نداشتیم میدونستم محمد از من بیشتر دلش تنگ میشه سرش رو تکیه داده بود به صندلی و چشماشو بسته بود دستمو گذاشتم رو دستش که رو پاش بود چشماشو باز کرد و با لبخند بهم خبره شد که گفتم:آخیش!!دلم تنگ شده بود واست!! لبخندش عمیق تر شد محمد:اوهوم منم. فاطمه:وای محمد!!! محمد:جانِ دلِ محمد؟ فاطمه:محمد میزنمتا!!! محمد:بگم هان خوبه؟ فاطمه:نخیر! محمد:خوب پس چی بگم؟ فاطمه:همون که گفتی خوب بود میخواستم بگم فردا ظهر دانشگاه کلاس دارم. محمد:خب میرسیم تا فردا صبح .نگران نباش خانومی. فاطمه:خستم بابا نگران چیه! محمد:خب الان بخواب دیگه فاطمه:سختمه محمد:ای بابا!! فاطمه:راستی آقا محمدم؟ +جانِ دل؟ دستمو گذاشتم رو گوششو آروم پیچوندمش که گفت:آیی!!چیکار میکنی فاطمه؟؟ فاطمه:تو چرا همه رو عاشق خودت میکنی؟ محمد:وا..... فاطمه:این بچه دبیرستانیایی که اومده بودن!! محمد:خب؟ فاطمه:عاشقت شدن!! محمد:خب بس که دختر کشم. فاطمه:عه؟باشه اقا محمد باشه دارم برات حالا که اینطوریه دیگه نه من نه تو! رومو برگردوندم سمت پنجره و گفتم:هه مظلوم گیر اورده هِی هیچی نمیگم...! دوباره برگشتم سمتشو گفتم:میبینی دوستت دارم اینجوری میکنی؟اه محمددد!اعصابمو خورد کردی شونشو بالا انداخت برگشتم سمت پنجره که دم گوشم گفت:تو حرص خوردنتم مَلَسهِ اخه دوستت دارمم!! لبخند زدمو چیزی نگفتم دستمو محکم گرفت تو دستش نفهمیدم برای چندمیم بار خدارو شکر کردم به خاطر وجودش. دو روز از برگشتنمون میگذشت بعد از اینکه کلاسام تو دانشگاه تموم شد برگشتم خونه خیلی سریع لباسامو عوض کردمو یه آبی به دست و صورتم زدم به ساعت نگاه کردم خب یک و چهل دقیقه هنوز وقت داشتم از خورشتایی که مامان بهم یاد داده بود فقط میتونستم آلو رو خوب بپزم برخلاف میل باطنیم هر کاری کردم غذای مورد علاقه محمدُ یاد بگیرم نشد هر دفعه یا جا نیافتاد یا لعاب ننداخت یا لوبیاش نپخت یا به جای سبزیِ قورمه سبزیِ مرغ ترش ریختم سریع پیاز پوس کندمو مشغول تفت دادن شدم انقدر که خسته بودم هر آن نزدیک بود ولو بشم‌ برنجُ آب کش کردمو آلو رو بار گذاشتم رو مبل مشغول با گوشیم نشستمو منتظر شدم تا بپزه چند دقیقه بعد صدای آیفون در اومد به ساعت نگاه کردم تازه ساعت دو و نیم بود چرا انقدر زود اومده؟ درُ براش باز گذاشتمو منتظر شدم تا بیاد بالا تو چهارچوب در خیره به آسانسور منتظرش وایسادم یک دو سه(طبقه ی سوم خوش آمدید دینگ دینگ...) در بازشد و محمد با چندتا نایلون تو دستش از آسانسور اومد بیرون. فاطمه:سلام آقا چقدر زود اومدی؟ محمد:علیک سلام فاطمه خانم؟؟ من به شما نگفته بودم بدون حجاب دم در واینسا؟ فاطمه:چرا گیر میدی کسی نیست که خب! محمد:گیر چیه خانومِ من؟؟!یه وقت کسی عجله داشته باشه از پله ها بخواد بیاد بالا به شما اطلاع میده؟یا مثلا یا الله میگه؟نباید اینطوری ببینتت کسی که!عه! فاطمه:حواسم هست دیگه ولی به روی چشم دیگه اینجوری نمیام دمِ در ببخشید حالا بفرمایید داخل لبخند زد وگفت:قربون چشمات وارد شد دلم واسش قنج رفت خندیدمو گفتم:این نایلون ها چیه دستت؟ محمد:کتابه فاطمه:کتاب؟ کتابِ چی؟ محمد:کتاب کتابِ دیگه عزیزم خریدم باهم بخونیم. فاطمه:منظورم اینه که موضوعیَتِش چیه؟ محمد:میبینیم باهم! فاطمه:اهان خوب باش! محمد:خوبی؟ فاطمه: شما خوب باشی مام خوبیم! نایلون ها رو از دستش گرفتمو گذاشتم رو زمین رفت تو اتاق که بلند پرسیدم:گشنته؟ محمد:اره فاطمه:بمیرم الهی غذا هنوز حاضر نشده چرا نگفتی زودتر میای؟ محمد:خدانکنه‌ هیچی دیگه یهویی شد. فاطمه:کتابا رو کی خریدی؟ محمد:صبح نمایشگاه زده بودن هیچی دیگه منم کتابایی رو که دنبالشون میگشتم خریدم. فاطمه:اهان خسته نباشید بیا بشین واست یه چیزی بیارم بخوری هنوز تو اتاق بود در یخچالُ باز کردم تا یه چیزی توش پیدا کنم فقط دوتا سیب تو یخچال بود دیگه هیچی!به ناچار همون دوتا رو برداشتمو گذاشتم تو پیش دستی صداش زدم:آقا محمدم؟! از اتاق اومد بیرون و با لبخند گفت: محمد:جانِ دلِ محمد؟ فاطمه:من میمیرم برات که چیزی نداریم تو یخچال کاش خرید میکردی. محمد:ای به چَشم چرا زودتر نگفتی؟ فاطمه:حواسم نبود حالا بیا یه سیب بخور تا غذا آماده شه. پیش دستی رو دادم دستش سیب رو از توش برداشت و یا گاز ازش زد رفت سمت کتابایی که خریده بود مشغولشون بود به غذا سر زدم پخته بود ظرفا
گفتم:اه محمد شورشو در اوردی اصلا خونه نیستی تازه دو روزَم نشده که از خرمشهر برگشتیم دوباره ماموریت چیه؟پس من کی ببینمت؟ببین محمد من ادمم دل دارم!!دلم برات تنگ میشه میفهمی؟یا من کلاسم یا تو سرکاری یا ماموریت‌ اشکم در اومده بود به زور خودمو کنترل کردم فاطمه:دلم تنگ شده برات!تنگگگگ چشماشو خوشگل کرد و گفت:منم دلم برات تنگ میشه ولی خب چه میشه کرد؟میتونم نرم مگه؟ فاطمه:کی برمیگردی؟ محمد:یه هفتس فکر کنم حالا بازم نمیدونم شما برو خونه مامان اینا خونه نمون. فاطمه:چشم فقط قول بده زخم و زیلی نکنی خودتو مواظب باش خودتو الکی پرت نکن جلو تیرُ ترقه خندید و گفت:ای به چشم فاطمه:قربون چشمات. محمد:راستی؟ فاطمه:جانم؟ محمد:اون کتابا رو برات مرتب کردم به ترتیب اگه وقت داشتی یه نگاه بنداز. فاطمه:چشم بقیه غذارو بدون حرف خوردیم منتظر بودم تموم بشه جمع کنم بشورم که گفت:شما برو بخواب خسته ای من جمع میکنم. از خدا خواسته بدون هیچ تعارفی رفتم تو اتاق و رو تخت ولو شدم وقتایی که ظرف میشست همه چی رو باهم تمیز میکرد گاز سینک آشپزخونه. خیلی خوشحال بودم از پیشنهادش نفهمیدم چقدر گذشت که خوابم برد. رو تخت تو اتاق خودم دراز کشیده بودمو کتاب میخوندم چقدر صبر داشتن همسرهای شهدا چقدر قبطه میخورم به این همه از خودگذشتگیشون دلم میخواست وقتی محمد برمیگرده بگم همه ی کتاباشو خوندم دلم خیلی گرفته بود شخصیتایی که شهید میشدن هیچکدوم بی شباهت به شخصیت محمد نبودن از شباهتشون ترسم میگرفت من نمیتونستم محمد رو از دست بدم حتی از فکر کردن به اینکه محمد شهید بشه وجودم درد میگرفت چشمامو بستم خودمو گذاشتم جای شخصیت داستان. نمیتونستم... اصلا... نه واقعا نمیتونستم گریم گرفته بود بدون صدا اشک میریختم از تخت پریدم پایینُ یه هدفون گذاشتم روی گوشمو دوباره دراز کشیدم سعی کردم به چیزی فکر نکنم اصلا چه افکار احمقانه ای الان مگه کسی میتونست شهید بشه؟چقدر دیوونم من یه اهنگ تقریبا شاد پلی کردم بعد از ازدواجمون با اینکه محمد خودش با اهنگ مخالف بود ولی به من چیزی نمیگفت منم به احترامش جلوش اهنگ گوش نمیدادم هر از گاهی اگه دلم میگرفت میرفتم سراغ هدفون و این حرفا!گوشیمو برداشتمو زنگ زدم بهش جواب نداد ‌چشمامو بستمو حواسمو دادم به موزیک با بالا پایین شدن تشک تختم چشمامو باز کردم. محمد بود!!!! از جا پریدمو نشستم رو تخت فاطمه:عههه کی اومدی؟ خندید و گفت:اولا که سلام علیکم دوما که حال شما خوبه؟سوما که همین الان. فاطمه:سلام عشق من وای دلم برات تنگ شده بود. محمد:منم خیلی بیا بریم خونه دیگه باید دوش بگیرم. فاطمه:نه بابا گفت به محمد بگو بمونه کارش دارم‌. محمد:اوه اوه نگفتن چیکار؟ فاطمه:نه محمد:هیچی پس توبیخی خوردیم. فاطمه:نمیدونم محمد تو با رسولی چیکار کردی؟اینم عاشق خودت کردی مُرد؟ لا اله الا الله. هی هر روز میگه اقا محمد نیومد اقا محمد کجاس آقا محمد فلان آقا محمد بهمان... خستم کردن به خدا بیا بریم پایین یه چیزی بدم بخوری. محمد:من باید دوش بگیرم فاطمه:خب پس برو حموم من واست لباس میارم محمد:زشته اخه! فاطمه:پاشو برو لوس نشو. خندید و با من اومد پایین رفت تو حمام لباساش و حوله رو بردم تو حمام و گذاشتم‌ گذاشتم تا بیاد واسش همبرگر سرخ کردم‌ مامان بیمارستان بود ‌بابا هم طبق معمول پی کاراش‌. زیتون و گوجه و خیارشور هم واسش گذاشتم کنار بشقابش نون رو هم از فریزر در اوردم تا یخش باز بشه‌ از تو یخچالِ مامان چندتا پرتقال در اوردمو واسش اب گرفتم. مامان رسید خونه وقتی فهمید محمد برگشته خیلی خوشحال شد رفت تو اتاقش تا لباساشو عوض کنه رفتم سمت حموم ببینم چرا انقدر دیر کرده. در رو باهم باز کردیم با دیدن هم زدیم زیر خنده‌ مشغول خندیدن بودیم که مامان رسید و گفت:به به پسر گلم چه عجب ما چشممون به جمال شما روشن شد محمد گفت:سلام مامان جان اختیار دارین این چه حرفیه خوبین؟به خدا دل خودمم تنگ شده بود براتون!! با شوق رفت سمت مامان و بهش دست داد مامان محکم بغلش کرد و بوسید که گفتم:محمد غذات سرد میشه ها افتخار نمیدین؟ باهم خندیدن و پشت سر من وارد اشپزخونه شدن که محمد گفت:به به چه بو بَرَنگی راه انداختی. نشست رو صندلی جلوی میز مامان هم نشست کنارش بعد از اینکه تعارف هاشون رو تیکه پاره کردن محمد برای مامان لقمه گرفت که گفتم:عجب خندید و به من چشمک زد واسه من هم لقمه گرفت و سمتم دراز کرد ازش گرفتمو خوردم که مامان گفت:اقا محمد تعریف کن برامون کجا بودین؟کجاها رفتین؟چیکارا کردین؟ گفتم:مامااان بزار غذاشو بخوره بعد من این همه با عشق غذا درست کردم براش. مامان با لبخند از صندلی پاشد و گفت:خیلی خوب تنهاتون میزارم راحت باشین. محمد به احترامش بلند شد و گفت:عه میموندین خب! مامان:نه پسرم راحت باشین. مامان از آشپزخونه رفت بیرون که محمد نشست.. نویسندگان:فاطمه زهرا درزی و غزاله میرزا پور
محمدتا ته غذاش رو با اشتها خورد و من فقط نگاهش کردم تموم که شد سرش رو اورد بالا یه چیزی بگه که غذاش پرید تو گلوش آب پرتقالشو سمتش دراز کردمو گفتم:عه عه نگاه کن خب یواش تر. اب پرتقال رو ازم گرفت و نوشید و گفت:خب اینجور که تو نگا میکنی میپره تو گلوم دیگه. فاطمه:اخه چشمات خیلی قشنگه. محمد:چشای خودت قشنگه چه خبر از دانشگاه؟ فاطمه:هیچی خبر خیر محمد:درس میخونی دیگه؟ فاطمه:اره بابا کلافه شدم محمد:کی کلاس داری دیگه؟ فاطمه:صبح تا ظهر فردا محمد:اها با شنیدن صدای بوق ماشین بابا محمد از جاش بلند شد خواست بره که پاش به صندلی گیر کرد و یه وری شد و داشت میافتاد که با خنده گفتم:چیه؟ترسیدی؟ محمد:نه عزیزم ترس چرا رفت سمت در پشتش رفتم بابا تو حیاط پارک کرده بود بابا در رو باز کرد و وارد شد که با دیدن محمد تعجب کرد هیجان زده دستشو دراز کرد سمتشو باهم دست دادن بعدشم بابا محکم بغلش کرد و روبوسی کردن از اینکه بابا مثل من محمد رودوست داشت خوشحال بودم با بابا سلام کردمو رفتم تو آشپزخونه تا براشون چای بریزم ظرفا رو جمع کردمو گذاشتم تو سینک تو چهارتافنجون چای ریختمو گذاشتم تو سینیو با قندبراشون بردم کنار محمد روی مبل نشستم با بابا حرف میزدن داشت میگفت که کجا بودن و چیکار کردن حرفای محمد که تموم شد بابا گفت:اقا محمد وقتی ما دلمون انقدر برات تنگ میشه فاطمه چی میکشه واقعا؟انقدرتنها نزار این بچه رو تغییر رفتار بابا تو صحبت با محمد کاملا واضح بود مطمئن بودم چیزایی که باعث شده بود من جذب محمد بشم بابا رو هم جذبش کرده گاهی انقدر بهش علاقه نشون میداد که بهش حسادت میکردم اخه این یه چیز کاملا غیر عادی بود تو یه نگاه همه جذبش میشدن رسولی که انتظار شبای سه شنبه ی با محمد رو میکشیدکه باهم برن هیئت محمد همونقدرکه رومن تاثیر گذاشته بود رو بقیه هم تاثیر داشت رسولی به خاطرش ریش گذاشت هیئتی شد شوهر ساراعاشق محمدشده بود اصلا یه چیز عجیبی بود با تکون محمد از افکارم بیرون اومدم که گفت:آقاجون صداتون میکننا! مامان گفت:بچم بیچاره ذوق کرده تازه شوهرشو دیده. با حرف مامان خندیدمو گفتم:عجبا!! منو سوژه میکنین؟جانم آقاجونِ آقا محمد؟بفرمایید! بابا با لحن شیرینی ادامه داد:میگم وقتایی که اقا محمد هست بیشتر بیاین خونه ی ما! فاطمه:چَشم به من چرا میگین به محمد بگین. بابا داشت حرف میزد که تلفن محمد زنگ خورد صبر کرد تا حرف بابا تموم شه زنگ گوشیش قطع شد و دوباره شروع کرد به زنگ خوردن که بابا گفت:بیا نمیزارن بچه دو دقیقه راحت یه جا بشینه اقا محمد جواب بده. محمد از بابا عذر خواهی کردو پاشد رفت سمت در با مامان صحبت میکردم که محمد با عجله اومد سمتمون رو به بابا عذر خواهی کرد و گفت:آقا جون!کلید کشوی هیئت دست منه بچه ها یه چیزی میخوان که تو اون کشوعه اگه اجازه بدید ما رفع زحمت کنیم مامان از شما هم ممنون! بابا پا شد و گفت:این چه حرفیه راحت باشین برید به سلامت محمدلبخند زد و گفت:پس فاطمه خانم شماهم بیا مات گفتم:خب تو برو به کارت برس دوباره برگرد دیگه من با عجله نمیتونم حاضر شم. حرفم تموم نشده مامان واسم چشمو ابرو اومد رفتم بالا تو اتاق و وسایلام و ریختم تو کولم که داشت میترکید سریع لباس پوشیدمو رفتم پایین محمد اومد سمتموکوله رو از دستم گرفت با مامان اینا خداحافظی کردیمو رفتیم محمد به محض نشستن سوییچ زد وپاشو رو پدال فشرد و ماشین حرکت کرد... کلید رو که به بچه ها رسوندیم رفتیم سمت بازار‌ محمد دَم یه میوه فروشی شیک نگه داشت باهم پیاده شدیم رفتیم تو مغازه‌ محمد از موز و خیار و سیب و پیاز و سیب زمینی و پرتقال کلی خرید پولش رو که حساب کرد دوباره باهم نشستیم تو ماشین چند تا کوچه بالاتر دم یه فروشگاه گنده نگه داشت باهم رفتیم و چیزایی که واسه خونه لازم بود رو خریدیم چون یخچالِ خونه کاملا عاری از هرگونه جسم خارجی بود خاستیم برگردیم که چشمام خورد به پاستیل و دلم ضعف رفت نمیخواستم به محمد بگم برام بخره تو کتاب سیره ی حضرت فاطمه خونده بودم از که ایشون از حضرت علی چیزی درخواست نمیکردن که مبادا ایشون نتونن تهیه کنن و خجالت بکشن من هم سعی میکردم تا جایی که بتونم در حدِ خودم رعایت کنم محمد که نگاهمو دید رفت سمت طبقه های خوراکی چندتا بسته پاستیل و چیپس و پفک و کلی خوراکی های دیگه ریخت تو سبد و برگشت همه ی خریدارو گذاشت روی میز تا فروشنده حساب کنه نزدیک من شد و گفت:چیز دیگه ای که نمیخوای؟ با لبخند درِ گوشش گفتم:تا الان هم چیزی نمیخواستم البته... جز تو رو! با صورتی که خستگی ازش فریاد میزد خندید لبخندش انقدر قشنگ بود که دلم میخواست بغلش کنم داشتم نگاهش میکردم که محمد با صدای فروشنده برگشت کارت کشید و پولش رو حساب کرد باهم نایلون های خرید رو بردیم توماشین... نویسندگان:فاطمه زهرا درزی وغزاله میرزاپور.
وقتی نشستیم محمد بدون توقف تا خونه رفت. از ماشین پیاده شدم و در خونه رو براش باز کردم تا ماشین رو ببره تو پارکینگ. چند تا از کیسه های خرید رو برداشتمو رفتم سمت آسانسور دکمه ی آسانسور رو زدم. تا بیاد بالا طول کشید محمد با بقیه نایلون های خرید کنارم ایستاد. اسانسور که ایستاد درش رو باز کردمو واردش شدیم تا برسیم بالا گفت:دلم خیلی برات تنگ شده بود گفتم:اره منم دق کردم تا تو بیای میدونی راستش روزایی که نیستی اصلا نمیگذره. محمد:جدی؟ فاطمه:اره محمد:پس خیلی عاشقمی فاطمه:اره خیلی... میگم راستی اقا محسن اینارو دعوت کن بیان خونه ی ما دیگه دلم برا امیرحسینِ کوچولوشون تنگ شده. خندید و گفت:الهی...! باشه هر وقت حاضر بودی به شمیم خانم زنگ بزن. فاطمه:نمیشه دیگه شما باید باشی محمد:من هستم حالاحالاها. اسانسور طبقه خودمون ایستاد کلید رو انداختمو درو باز کردمو گفتم:بفرمایید همسرم. محمد کفشاشو در اورد و وارد شد یه نفس عمیق کشید و گفت:اخیش!دلم برا خونه خودمون تنگ شده بود!راست میگن هیچ جا خونه خود آدم نمیشه ها. خندیدمو گفتم:بدون شما خونه ی آدمم خونه ی آدم نمیشه. خرید ها رو گذاشت روی اپن و رفت سمت اتاق خواب چادرم رو انداختم رو مبل که یادم اومد کولمو نیاوردم بالا چادرمو دوباره سرم کردمو رفتم پایین تا کولمو بیارم‌ ساک محمدم عقب بود اون رو هم با خودم اوردم وقتی برگشتم دیدم از خستگی رو تخت ولو شده و خوابش برده لباسامو سریع عوض کردم کتابام و بقیه وسایلُ هم از تو کوله در اوردمو مرتبشون کردم لباس چرک ها رو ریختم تو لباس شویی خریدهایی هم که کرده بودیم رو جابه جا کردم‌ به ساعت نگاه کردم پنج و نیم بود تو زمان شسته شدن لباس ها یکی از کتاب های درسی فردامُ برداشتم تا یه دور مرور کنم. کار لباس ها که تموم شد پهنشون کردم رو رخت آویز که صدای اذان از گوشی محمد بلند شد دلم نمی اومد بیدارش کنم ولی میدونستم چقدر سر نماز هاش حساسه میدونستم بیدار بشه و نمازش قضا شده باشه خیلی ناراحت میشه برای همین رفتم بالای سرش صداش زدم:اقا محمد... محمدم... اقا بیدار شو اذانه نمازت رو که خوندی دوباره بخواب. چشماشو مالوند و نشست رو تخت منم رفتم سمت دستشویی و وضو گرفتم بعد از منم محمد رفت تو این فاصله جانمازش رو براش پهن کردم چادرنماز خودم رو هم سر کردم از دستشویی که اومد عطرش رو از تو جانماز براش برداشتم تا براش بزنم با لبخند رو به روم ایستاد دستشو دراز کرد عطرو ازم بگیره که دستمو کشیدم لبخند محوی زد دستشو گرفتم تو دستمو پشت دستش عطر زدم زیر گلوش رو هم همینطور نمیخواستم معطل بشه رفتم کنار تا نمازش رو ببنده یه دفعه گفتم:محمدم..! محمد:جانِ دلم؟ فاطمه:واسه منم دعا کن! محمد:من همیشه واسه شما دعا میکنم. لبخند زدم که نمازش رو بست دلم میخواست وقتی نماز میخونه نگاش کنم وقتی نماز میخوند دیدنی تر از همیشه میشد انگار تو حالُ هوای خودش نبود ولی با این وجود پشتش ایستادمو ترجیح دادم حس خوب نماز خوندن باهاشو از دست ندم بعداز نماز جا نمازشو بست و دوباره رفت تو اتاق منم چادرمو تا کردمو رفتم سمت اشپزخونه میدونستم محمددیگه تا نماز صبح بیدار نمیشه با این وجود مشغول درست کردن غذا شدم بدون محمد هم میل به شام نداشتم چون فردا دیر میرسیدم خونه دلم نمیخواست محمد گشنه بمونه گوشت چرخ کرده درست کردم برنج رو هم آب کش کردمو گذاشتم تو یخچال تافردا که اومدم بزارم بپزه دوباره نشستم سرِ درسم نفهمیدم چجوری زمان گذشت به خودم اومدم دیدم ساعت دو نصف شبه یه خاک تو سرم گفتمو چراغا رو خاموش کردمو رفتم تو اتاق تازه یادم اومدچقدرخسته ام محمد از سرما جمع شده بود روش پتو انداختم آیت الکرسی و حمد و سه تا قل هوالله خوندم رو محمد فوت کردمو چشمامو بستم. با صدای محمدواسه نماز صبح بیدار شدم نمازمون رو باهم خوندیم رفتم تو آشپزخونه صبحانه رو آماده کنم که دیدم همه چی آماده رو میز چیده شده به محمدنگاه کردم که کنار گاز وایساده بود و کتری دستش بود. فاطمه:صبح شمابخیر!خسته نباشی! محمد:قربان شما صبح شمام بخیر. فاطمه:چرا زحمت کشیدی میذاشتی خودم درست میکردم دیگه محمد:خسته بودی من کلی خوابیده بودم دیشب حالا بشین یه چیزی بخور. به میزنگاه کردم نیمرو درست کرده بود با گوجه و خیار و پنیر رو میز چیده بود واسه خودمو خودش چای ریخت و نشست روبه روم که گفتم:محمدجان نهار رو درست کردم گذاشتم یخچال اگه زودتر از من برگشتی گرمش کن مشغول شو تا برسم فقط برنج رو بزار بپزه البته فکرنکنم نیاز باشه خودم زودتر میرسم حالا اگه یه وقت گرسنت شد حواست باشه غذات حاضره. محمد:چرازحمت کشیدی؟به روی چشم بانو. چندتا لقمه برداشتمو سریع خوردم ساعت پنج صبح بود چاییمو داغ نوشیدم که دهنم سوخت با عجله پاشدمو رفتم سمت اتاق.‌