حوصله ام به شدت سر رفته بود .
فقط دور هفت حوض را طواف میکردم .
بیکار تر از خودم در آنجا پیدا نمیشد . فکر کردم فقط خودم هستم که انقدر بی حوصله و سردرگم هستم . تنها در گوشه ای خلوت چایی که مزه ی آناناس میداد را مینوشیدم و به جمعیت خیره شده بودم .
استکان چای را سر جایش گذاشتم و رفتم یک بار دیگر دور هفت حوض را طواف کنم .
نمیدانم چرا هر قدم که بر میداشتم قطره اشکی از چشمانم جاری میشد .
ناگهان دعای فرج در بلندگو شنیده شد . گریه هایم بیشتر شد دست خودم نبود . با خودم میگفتم گریه نکن چیزی نشده ؛ اما بدتر گریه هایم شدید تر میشد .
من در آنجا به یک بغل،به یک آغوش گرم نیاز داشتم . کسی آنجا نبود تا بگویم در آغوشم بگیر بدون آنکه بخواهی اندوهم را توضیح دهم . فقط خودم بودم و خدای خودم .
سپس با هزار زحمت اشک هایم را پاک کردم، به رفیق شهیدم داش ابراهیم فکر کردم و به او متوسل شدم،اول خدا و دوم داش ابراهیم مراقبم باشند تا مبادا در وسط آن همه جمعیت گریه زاری کنم . با چهره ای شاد و خوشحال وارد اطراف موکب آنجاشدم .
من با اعماق وجودم به این باور رسیدم خدا آنچه را که در دل پنهان میکنند به خوبی میداند .
۱۴۰۵/۳/۵
اینکه بچههای کوچیک توی خیابون جیغ میزنن واقعا عصبیم میکنه. تو هیچ مشکل واقعیای نداری اونی که باید جیغ بزنه منم.