هدایت شده از 🇮🇷حامیان مهندس حسین کریمی کد:۳۷۴
( حجاب من )
پارت اول
گوشمو به تلفن نزدیکتر کردم تا بتونم صداشو بشنوم اما دریغ....
مامانم با دستش منو به آرومی هول داد که عقبتر برم منم که دیدم تلاشم برای شنیدن صداش بی فایدست بیخیال شدمو رفتم سر میز و مشغول خوردن عصرونم شدم.
-زینب مامان چته نزدیک بود لهم کنی پشت تلفن. زن عموت بود
-خب چی میگفت؟
-هیچی حرفای همیشگی.تو هنوز عصرونتو تموم نکردی؟
پاشو پاشو برو درستو بخون کنکور داری مثلا.
میزو جمع کردمو بعد از خوردن چاییم به اتاقم رفتم کتابمو باز کردم تا مشغول خوندن بشم که قیافش اومد جلو چشمم
سرمو تکون دادم تا فکرمو متمرکز کنم و مشغول خوندن شدم.
به ساعت نگاه کردم 9 شب شده بود کش و قوسی به بدنم دادم و رفتم تو پذیرایی بابا اومده بود. بهش سلام کردمو رفتم تو آشپزخونه تا به مامان کمک کنم.
برگ کاهویی از ظرف سالاد برداشتم
-مامان کمک نمیخوای؟
-چرا مامان جان میزو بچین
چشمی گفتمو میزو چیدم و بابارو صدا کردم تا بیاد برای شام
بعد از خوردن شام مسواک زدمو گرفتم خوابیدم.فردا صبح باید میرفتم مدرسه...
ادامـــــــــــه دارد🍃
╭┈───── 🌱🌼
╰─┈➤ @Moonsair
✧ ࡅ߭ࡐܝߊࡅ߭ܘ ✧🇮🇷
( حجاب من ) پارت اول گوشمو به تلفن نزدیکتر کردم تا بتونم صداشو بشنوم اما دریغ.... مامانم با دستش
یک پارت رو براتون گذاشتم برید خودتون بخونید 😊
نزدیك عملیات بود؛
میدونستم تازه دختردار شده.
یك روز دیدم سر پاكت نامه از جیبش زده بیرون...
گفتم این چیه؟
گفت عكس دخترمه
گفتم بده ببینمش
گفت خودم هنوز ندیدمش!
گفتم چرا؟
گفت: الآن موقع عملیاته. میترسم مهر پدر و فرزندی كار دستم بده، باشه بعد...
-شهیدمهدیزینالدین🕊؛
#شہیدآنہ
هرچیحالِخوبُخاطرهُتراپیِ روبزارکنار . . .
تاحالابارفیقتاربعین ، مشایه ، کربلاخاطرهداشتی ؟!
میگنرفیقاونیهکهتورومیخندونه ؛
امارفیقتراونیهکهپایگریههاتمیشینه . .
ماپیششماخیلیگریهکردیمابیعبدالله ..🙂❤️🩹!
به شامیا گفتم :
که تو چه قدر ماهی
میای همین روزا
با عمو تو راهی
اومدی عزیز من
آه عجب اومدنی
باورم نمیشه
واقعاً تو بابا منی 🥺
هدایت شده از 🇮🇷حامیان مهندس حسین کریمی کد:۳۷۴