بچه ها نازنین جون(مالک) نمیتونه فعالیت کنه جاش منو دوستاش هستیم فردا فعالیت میکنه🤍
شَبِت پُر اَز سِتارِه هایی باشِه🎬
کِه هَر شَب بِه خُدا سِفارِشِتو میکُنِه🩰
کِه هَمیشِه ماه بِمونِی …✨
شَب بِخِیر ماهِ مَن🌻
امیر برومندenc_17304889379439941142746.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
موذن حرم 💔
💖⚡️💖⚡️💖⚡️💖
هدایت شده از تبادلاتالنحیط
دخترایرانیاماساکنلندنبهطورناگهانیتصمیممیگیرهکهبهایرانبرگرده،وقتیکهبهایرانمیآدباپسرعموشازدواجمیکنهو...
‹ حـَنون ›
ورق؟ .
دستم میلرزید و نفسم تنگ شده بود.
از وقتی که حسام ناگهانی به من زنگ زده بود و همراه نورا به خونهی ما اومده بودن نگرانی بیشتری به سراغم اومده بود.
نورا سرش رو پایین انداخت و خبری که انتظارش را داشتم گفت.
_سوفیا جان تسلیت میگم؛ اما آقا حامد...
نتوانست ادامه دهد و بی صدا اشک ریخت؛ برای لحظهای چشمانم هیچ جا را ندید.
صدای گریهی مائده از اتاقش آمد و من قامت حامد را دیدم😿❤️🩹!
https://eitaa.com/joinchat/1057031376C37dd9a5c21
هدایت شده از تبادلاتالنحیط
زیبایی رمانش منو کشتههه :) 🦦✨ .
https://eitaa.com/joinchat/1057031376C37dd9a5c21
هدایت شده از تبادلاتالنحیط
دختریکهبعدازسالهابهایرانبرمیگردهوعاشق پسرعموشمیشهوباهاشازدواجمیکنهوبعدازدوسال میفهمهشوهرشنظامیهست🦕❤️🔥..
‹ حـَنون ›
ورق؟ .
مائده تازه خوابیده بود، از اتاق خارج شدم و کنار حامد که درحال ذکر گفتن بود نشستم.
_قبول باشه حاجآقا .
لبخندی زد و جانمازش را جمع کرد و روی میز کنار کاناپه گذاشت: «قبول حق باشه فاطمه خانوم.»
تلفنش دائم زنگ میخورد و همین باعث بیدار شدن مائده میشد.
«فاطمه ببخش که الان باید یه چیزی رو بهت بگم، اما من نظامی هستم!»
دست خودم نبود که لرزش دست و تنگی نفس داشتم؛ هر وقت نگران و یا میترسیدم حالم همین بود.
_هیچکس به جز اعضای خونوادم نمیدونن و الان هم مجبور شدم به تو بگم چون...
https://eitaa.com/joinchat/1057031376C37dd9a5c21
هدایت شده از تبادلاتالنحیط
رمان حـَنون دربارهی دختریِ که از شش سالگی توی انگلیس بزرگ شده، اما طی یه تصمیم ناگهانی برمیگرده ایران و توی ایران متوجه میشه علت مرگ مادرش چی بوده😱❤️🩹..
https://eitaa.com/joinchat/1057031376C37dd9a5c21