هدایت شده از تبادلاتالنحیط
رمان حـَنون دربارهی دختریِ که از شش سالگی توی انگلیس بزرگ شده، اما طی یه تصمیم ناگهانی برمیگرده ایران و توی ایران متوجه میشه علت مرگ مادرش چی بوده😱❤️🩹..
https://eitaa.com/joinchat/1057031376C37dd9a5c21
✧ ࡅ߭ࡐܝߊࡅ߭ܘ ✧🇮🇷
مناومدم کلاس شنا🥽🏊🏊
اما متاسفانه خیلی زود اومدم
باید بشینم😂😊😁
خوب سلام قشنگا
نازی از صبح الان فعاله پام خیلی درد میکرد الان تازه آروم شده 😁
هدایت شده از تبادلاتالنحیط
حـَنون 𓏺 ورقیازرمان .
صدای مهیبی به گوشم رسید؛ اشخاصی خونی روی زمین افتاده بودند و چهرهشان پیدا نبود.
به سمتش رفتم و دستم را به سمتش دراز کردم که با دیدن امیلی که سرش را کج کرده و تفنگ دستش بود و آن را به سمت من گرفته بود، بیحرکت ایستادم.
_خیال کردی میتونی منو بکشی؟ من مادر و خواهرت رو و حتی پسرم رو کشتم؛ منتظر میشینم که تو منو بکشی؟
و دستش که روی ماشه بود را فشرد و خونی در هوا پخش شد و دیگر چیزی ندیدم ..
https://eitaa.com/joinchat/1057031376C37dd9a5c21
″مصحفی که جنون را به تصویر میکشد❤️🩹!″
هدایت شده از تبادلاتالنحیط
از رمان متنفر بودم تا اینکه دیشب چنل این دختر ِ نویسنده رو پیدا کردم و الان حرفمو پس میگیرم:🧺🕯🤎>>>
https://eitaa.com/joinchat/1057031376C37dd9a5c21
دختره با یه ماگ پر از شیر کاکائو میآد سراغت^^🧋.
سلاموقتونبخیر؛
بندهادمینتبهستم،باسابقهبیشازسهسالادتببودن
درپیامرسانایتا💙✨!
قصد،دارمروشمتفاوتوجدیدیروبرایبالارفتنامار
چنلهاتونانجامبدم،بدونهیچهزینهوحقوقی🙂🫂..
امارمهمنیست🌊🌚.
تبادلاتگستردهالنحیط🐬☄️؛
https://eitaa.com/joinchat/3692889273C0b1394bacc
هدایت شده از تبادلاتالنحیط
#بهترینرمانسآل | 🕯✨.
همانطور که چادر روی سرم را مرتب میکردم نگاهی به پشت سرم کردم ؛ سونیا لب در آشپزخانه ایستاده و بیرون را میپایید.
«والا ما که مشکلی نداریم، بلاخره شما بزرگتی.»
عمو کمی صدایش را صاف کرد و پدر ادامه داد: «سونیا جان چای رو بیار.»
بی طاقت سینی چای را دست سونیا دادم و خواستم از آشپزخانه دور شوم که با حرف عمو سر جام خشک شدم.
«داداش توی لندن رسمه که خواهر عروس چای بیاره؟»
https://eitaa.com/joinchat/1057031376C37dd9a5c21
#جویناجباری ؛ 🦦💀
دختره از شدت تعجب چند ثانیه هنگ کرد😹🤡 .
هدایت شده از تبادلاتالنحیط
نورا سرش رو پایین انداخت و خبری که انتظارش را داشتم گفت.
_سوفیا جان تسلیت میگم؛ اما آقا حامد...
نتوانست ادامه دهد و بی صدا اشک ریخت؛ برای لحظهای چشمانم هیچ جا را ندید.
صدای گریهی مائده از اتاقش آمد و من قامت حامد را دیدم😿❤️🩹!
https://eitaa.com/joinchat/1057031376C37dd9a5c21