eitaa logo
✧ ࡅ߭ࡐ‌ܝ‌ߊ‌ࡅ߭ܘ ✧🇮🇷
321 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
838 ویدیو
97 فایل
ܢ̣ܢܚܩܢ ܝ‌ܥ̣ߺ ܫܢܚ݅ܦ̈ܙ‌ به‍ کاناله‍ دوتا رفیق‍ خوشامدید 🌷 از شمال ایران جانم🇮🇷✌🏻 از روزمرگی هامون می‌زاریم 😊 خوشحال میشیم همراهمون باشید 🌻 کپی؟! فور کنی قشنگ تره:) ما اینجا هستیم‍ @pnah110 @Asra9338
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادلات‌النحیط
رمان حـَنون درباره‌ی دختریِ که از شش سالگی توی انگلیس بزرگ شده، اما طی یه تصمیم ناگهانی برمیگرده ایران و توی ایران متوجه میشه علت مرگ مادرش چی‌ بوده😱❤️‍🩹.. https://eitaa.com/joinchat/1057031376C37dd9a5c21
بریم دسر درست کنیم 😍😋😋
فعلا در این مرحله ایم😍😍 بریم بزاریم تو یخچال تا بگیره😊
من‌اومدم کلاس شنا🥽🏊🏊
✧ ࡅ߭ࡐ‌ܝ‌ߊ‌ࡅ߭ܘ ✧🇮🇷
من‌اومدم کلاس شنا🥽🏊🏊
اما متاسفانه خیلی زود اومدم باید بشینم😂😊😁
خوب سلام قشنگا نازی از صبح الان فعاله پام خیلی درد میکرد الان تازه آروم شده 😁
هدایت شده از تبادلات‌النحیط
حـَنون 𓏺 ورقی‌از‌رمان . صدای مهیبی به گوشم رسید؛ اشخاصی خونی روی زمین افتاده بودند و چهره‌شان پیدا نبود. به سمتش رفتم و دستم را به سمتش دراز کردم که با دیدن امیلی که سرش را کج کرده و تفنگ دستش بود و آن را به سمت من گرفته بود، بی‌حرکت ایستادم. _خیال کردی میتونی منو بکشی؟ من مادر و خواهرت رو و حتی پسرم رو کشتم؛ منتظر می‌شینم که تو منو بکشی؟ و دستش که روی ماشه بود را فشرد و خونی در هوا پخش شد و دیگر چیزی ندیدم .. https://eitaa.com/joinchat/1057031376C37dd9a5c21 ″مصحفی که جنون را به تصویر می‌کشد❤️‍🩹!″
هدایت شده از تبادلات‌النحیط
از رمان متنفر بودم تا اینکه دیشب چنل این دختر ِ نویسنده رو پیدا کردم و الان حرفمو پس می‌گیرم:🧺🕯🤎>>> https://eitaa.com/joinchat/1057031376C37dd9a5c21 دختره با یه ماگ پر از شیر کاکائو می‌آد سراغت^^🧋.
من‌اومدم مسجد 😊❤️
سلام‌‌وقتون‌بخیر؛ بنده‌ادمین‌تب‌هستم،باسابقه‌بیش‌از‌سه‌سال‌اد‌تب‌بودن‌ در‌پیام‌رسان‌ایتا💙✨! قصد‌،دارم‌روش‌متفاوت‌وجدیدی‌رو‌برای‌بالا‌رفتن‌امار‌ چنل‌هاتون‌انجام‌بدم،بدون‌هیچ‌هزینه‌وحقوقی🙂🫂.. امار‌مهم‌نیست🌊🌚. تبادلات‌گسترده‌‌النحیط🐬☄️؛ https://eitaa.com/joinchat/3692889273C0b1394bacc
هدایت شده از تبادلات‌النحیط
| 🕯✨. همانطور که چادر روی سرم را مرتب می‌کردم نگاهی به پشت سرم کردم ؛ سونیا لب در آشپزخانه ایستاده و بیرون را می‌پایید. «والا ما که مشکلی نداریم، بلاخره شما بزرگتی.» عمو کمی صدایش را صاف کرد و پدر ادامه داد: «سونیا جان چای رو بیار.» بی طاقت سینی‌ چای را دست سونیا دادم و خواستم از آشپزخانه دور شوم که با حرف عمو سر جام خشک شدم. «داداش توی لندن رسمه که خواهر عروس چای بیاره؟» https://eitaa.com/joinchat/1057031376C37dd9a5c21 ؛ 🦦💀 دختره از شدت تعجب چند ثانیه هنگ کرد😹🤡 .
هدایت شده از تبادلات‌النحیط
نورا سرش رو پایین انداخت و خبری که انتظارش را داشتم گفت. _سوفیا جان تسلیت می‌گم؛ اما آقا حامد... نتوانست ادامه دهد و بی صدا اشک ریخت؛ برای لحظه‌ای چشمانم هیچ جا را ندید. صدای گریه‌ی مائده از اتاقش آمد و من قامت حامد را دیدم😿❤️‍🩹! https://eitaa.com/joinchat/1057031376C37dd9a5c21