eitaa logo
یک فنجان شعر
8.7هزار دنبال‌کننده
385 عکس
447 ویدیو
1 فایل
نثر وشعرهای زیبا که حال دلتونو خوب میکنه اکثر نثرها را خودم می نویسم.... کپی لطفا نه ناشناس https://punz.ir/message/04YEpTt ارتباط باادمین: @mohamadeian برای رشدبیشترشما👇 تبلیغات https://eitaa.com/cafetb
مشاهده در ایتا
دانلود
روزی پیامبر(ص) و امام علی (ع) نشسته بودند دور هم خرما می خوردند. پیامبر هسته ی خرماهایش را یواشکی می گذاشت جلوی امام علی(ع). بعد از مدتی پیامبر رو به امام علی (ع) کردند و فرمودند: «پرخور کسی است که هسته خرمای بیشتری جلویش باشد.» همه نگاه کردند، دیدند جلوی امام علی(ع) از همه بیشتر هسته ی خرما بود. امام علی(ع) فرمود: «ولی من فکر می کنم پرخور کسی است که خرماهایش را با هسته خورده.» همه نگاه کردند. جلوی پیامبر(ص) هسته خرمایی نبود. سپس«همه» خندیدند. @fenjan
مرا که کُشت، خدایا دوباره زنده مَگردان که مُرده، طاقتِ جان کندنِ دوباره ندارد! @fenjan
آن چنان در دل ما ، جای ومڪان داری تو             حد و اندازه ی ذره           به ڪسی جایی نیسٺ ،
دل‌داده‌ام دیر است، من‌تاجان‌دهم بیا
ڪاسه‌ی صبرم ندارد جاۍ حتّی قطره ای با زبانِ ساده می‌گویم ڪه « دلتنگت شدم ! » @fenjan
دوستت خواهم داشت تا جهانی دیگر...تا آخردنیا....تاانتهای وصال....تااولین بوسه....تاآخرین نفس..وتاابدیت پس منتظرم بمان....
جمالت را نمی‌بینم خیالت می‌کُشد، اما
اگر بدقول هستم ، بد حسابم نکن مانند این مردم جوابم دوباره آمدم ، زار و پریشان خودت میدانی و حال خرابم @fenjan
کمی طولانیه ولی شاید خوشت بیاد👇👇👇
یکی از زائرین امام رضا(ع) میگفت: رفته بودم مشهد..حالم خیلی بد بود ناکامی پشت ناکامی..غم روی غم...درهای بسته ی فراوان...و بن بست زندگی... حالم بد بود ازاون حالهایی که...هوای گریه بامن... رفته بودم امام رضا..🕊 وارد حرم شدم بعداز سلام واحوالپرسی...وزیارت.. در صحنهای حرم بودم ومیچرخیدم...باقلبی آکنده ازغم...داشتم خفه میشدم...بی هدف می گشتم... که خود را در مقابل پنجره فولاد دیدم خیلی.. خیلی،شلوغ بود، از دور نگاه میکردم ... همه می رفتند ومی آمدند وجلوی پنجره پُر وخالی میشد..بعد از سپری شدن زمانی...ندایی درونم گفت چرا جلو نمیری...؟ بی اختیار حرکت کردم جمعیت فشار می آورد و مرا به جلو می کشید کم کم میرفتم و در ادامه به جایی رسیدم که کامل به پنجره فولاد چسبیدم... هرکس ذکری میگفت...دعایی می‌خواند...اشک می‌ریخت صداها در گوشم پژواک داشت: امام رضا....امام رضا...امام رضا کمکش کن..کمکش کن... حاجت بده...حاجت بده...بده حل کن...حل کن...حل... هر جمله ای را چند بار می‌شنیدم... روی پنجره فولاد پارچه های رنگارنگ تبرکی دیدم ..که داخل شبکه ها بسته شده بودند... ریسه سبز رنگ پارچه ای دستم بود به تقلید ،دور یکی از شبکه های پنجره فولاد بستم و چند گره زدم و محکمش کردم...بعد تمام خواسته هایم در ذهنم جاری شد ودر دل تکرار کردم... در حال خودم بودم.. یکی از پشت گفت: دخترم اونطور محکم گره زدی مگه میشه بازش کرد...؟ تو باید گشایش میخواستی...چرا سفتش کردی؟ انگار راه مشکلات را محکم ومحکمتر کردی...!! توجه نکردم...دلخور شدم واز جمعیت زدم بیرون... در حیاط روبه روی گنبد نشسته بودم وخیره به حرم... صدای اون شخص در گوشم بود: چرا محکم کردی...؟کسی نمیتونه باز کنه...؟باید گشایش میخواستی.. باخود گفتم بهتره برم بازش کنم...برگشتم🍂 ،از قبل شلوغتر بود .. نزدیک شدم به زحمت رفتم جلو به محلی که قبلا بودم رسیدم وچسبیدم به پنجره... خواستم گره های بسته ام را باز کنم... در کمال حیرت دیدم ریسه پارچه ای سبز رنگم که خیلی محکم بسته بودم باز است واز دوطرف شبکه ی پنجره آویزان...اشک امانم نمی‌داد...نمی توانستم ببینم ..تار میدیدم...برای اطمینان اشکهایم را پاک کردم و دوباره نگاه کردم ..درست میدیدم بازِ باز بود.... حالم دگرگون شد در حالی که به گنبد خیره شده بودم از هوش رفتم... دقایقی بعد خادمان مهربان امام رضا(ع) را میدیدم که به صورتم آب می‌پاشند.... به سختی بلند شدم تمام راه تا هتل تمام مدت اقامتم وتمام راه بازگشت در قطار چشمانم اشکباربود... من برگشتم به شهرم ودر همان سال حاجتم برآورده شد.. یاضامن آهو
دیدی که از برِ ما، دامن کشیده رفتند؟ آنان که می‌کشیدند یک روز نازِ ما را.. @fenjan
دلبری دارم که در عالم نظیرش کم تر است رخ قمر، بالا صنوبر، لب شکر، تن مرمر است... @fenjan